تبليغاتX
هنـــر آزاد
آخر، پر و بالی بزن، بشکن قفس را .:::. آزاد باش این یک نفس را
 

 

"همه ی ما به آینه هایی نیاز داریم که یادمون بیارن ما کی هستیم.

 من با بقیه فرقی ندارم!"

   فکر کنم حالا به بهونه ی صحبت کردن درباره ممنتو (یادآوری) فرصت خوبی باشه که بگم چرا از امثال فیلم هایی مثل تصادف (برنده ی اسکار!) و ۲۱ گرم خوشم نمیاد. اون چیزی رو که قابلیت سینما رو در شکست زمان برای من یه فرم بکر و بدیع ساخت پالپ فیکشن تارانتینو بود و ممنتوی کریستوفر نولان. اگه جای من بودین و می دیدین تصادف و ۲۱ گرم با بازی مسخره و بی منطقی که با زمان کردند -بدون کمترین مناسبت اقتضای روایی فیلم با این انتخاب- چقدر ناشیانه یه الگوی خوب سینمایی رو دستمالی کردن و باهاش محبوب شدن اون وقت می فهمیدین تحمل این دو تا فیلم، با سابقه ی تجربه هایی مثل فیلم های تارانتینو و کریستوفر نولان برا یکی مث من چقدر سخت بوده. پالپ فیکشن، جز با اون شکست زمانی نمی تونست ساخته بشه چیزی که تو فیلم ممنتو دیگه به وضوح بیشتری پیداست. روایت از آخر به اول ممنتو فقط از زاویه ی ذهن آدمی مثل لنی که دچار مشکل حافظه هست و وقایع رو پاره پاره به یاد میاره باور پذیره. بذارین یه مثال بزنم. تابلوی گرنیکای پیکاسو رو حتما دیدین. فکر می کنیم چرا این کار از بین بقیه ی آثار پیکاسو اینقدر موفق بوده؟ پیکاسو فرم انتزاعی خودش رو از آناتومی انسان داره اما این فرم با هر موضوع و ایده ای چفت نمی شه. مثلا یه صحنه ی عاشقانه رو اگه با اون فرم های دفرمه ی پیکاسو ببینیم به دلمون نمی چسبه یا مثلا برای تصویر زیبایی یه دختر قلم شاعرانه ی امپرسیونیست هایی مثل رنووار لازمه نه خطوط اغراق آمیز و پر از غم و درد ونگوگ. هر محتوایی فرم و غالب خودش رو می طلبه و بازی بیخود با فرم مهمترین چیزیه که ارزش هنر مدرن رو همیشه زیر سوال برده و ذائقه ها رو به کارهای کلاسیک و رئال سوق داده. امثال ایناریتو الگوهای خوب نابغه هایی مثل تارانتینو رو دستمالی می کنن و با ادامه ی این مسیر تعجبی نداره اگه سینما دست از نوآوری بکشه و به بهانه ی غیر هنری بودن شیوه های روایی نو ،بدون توجه به سیر تحول تاریخی بشر امروز ،دوباره روی بیاره به فرم های خطی اونهم نه کارای خطی خلاقانه مثل خیلی آثار خوب کلاسیک.

  خوب بگذریم بحث ممنتو بود. ممنتو یکی از بهترین فیلمنامه های معاصر رو داره که با اون کارگردانی خلافانه و نو، دیگه کامل کامل شده. دردی که شخصیت اول به خاطر از دست دادن حافظه ی کوتاه مدت می کشه تماشاگر هم با همه ی وجودش حس می کنه. فیلم هایی که ساختار فرمالیستی دارن معمولا دچار این ایراد می شن که تماشاگر با فیلم همراه نمی شه و با فاصله ی یه تماشاگر -نه کسی که واقعا در سیر ماجرا حضور داره- وقایع رو دنبال می کنه. این همون مرز باریکیه که استفاده ی بجا از فرم رو از بازی با فرم تمایز می ده. وقتی پس و پبش شدن های تصویر کاملا از ذهن شخصیت باشه و تنیده با موضوع فیلم، دیگه ما نمی پرسیم چرا اینجوری شد چون می دونیم باید اینجوری می شد. برا همین همراه می شیم، همذات پنداری می کنیم و سوال هایی که فیلم برامون ایجاد می کنه به جای اینکه گیجمون کنه ما رو به کشف و پیدا کردن راه حل ترغیب می کنه. سعی می کنیم مثل لنی با نوشته ها گذشته رو به یاد بیاریم و پازل داستان رو درست سر هم کنیم همون کاری که لنی می کنه. از آدمایی که از وضعیت لنی سوء استفاده می کنن بدمون میاد چون از خودمون و یافته هامون تا اون لحظه سوء استفاده کرده اند و در واقع هیچ کجا چیزی بیشتر از دانسته های لنی نمی دونیم پس در طول تماشای فیلم، واقعا این بیماری دردناک رو تجربه می کنیم و این به نظر من مهمترین تاثیریه که از یه فیلم خوب انتظار می ره. همون معنای قشنگی که از سینما گفته اند و همیشه دوسش داشته ام اینکه:

   "سینما یعنی تجربه ی آنچه تجربه اش در خارج امکان پذیر نیست یا متضمن هزینه های گزاف است" یا به عبارت دیگه همون تماشای برف و لذت بردن ازش از پشت پنجره بدون متحمل شدن سرمای کشنده ی زمستون یا مثل تجربه ی سقوط بدون خطرات شکل طبیعی اون، وقتی سوار ترن هوایی شهر بازی می شیم و بالاخره مثل یه واکسن، یه میکروب ضعیف شده که ما رو در مواجهه ی واقعی با اون تجربه در عالم خارج ایمن و آسیب ناپذیر می کنه. همون کاتارسیس ارسطویی... 

 

   راستی یه توضیح درباره نوشته های سینمایی خودم تو این وبلاگ به خوننده های عزیزم بدهکارم اونم اینکه حتما دیدین که من تو انتخاب فیلم ها زیاد دنبال کارای جدید و به روز نیستم برا همین از نوشته هام هم درباره فیلم ها نباید انتظار نقد و تحلیل داشته باشین. اینا فیلمایی اند که به جاش به اندازه کافی توسط خیلی های بهتر از من مورد موشکافی قرار گرفته اند و من از این فیلم ها نام نمی برم که بخوام یه اثر رو تمام و کمال به دوستای وبلاگیم معرفی کنم بلکه هدفم فقط اینه که تو اون حسی که من موقع تماشا احساس کردم باهام شریک بشن یا فقط یه حس نوستالوژیک رو در اونا تحریک کنم و یاد خاطراتشون وقت دیدن این فیلم بیفتن. حتما این حس نوستالوژیک رو موقع دیدن سینما پارادیزو کاملا احساس کردین. یه چیزی تو اون مایه ها! یه ممنتو، یه یادآوری، یه آینه که یادمون بیاره کی بودیم و چه تجربه های سینمایی داشته ایم و با گذشت زمان از حافظه مون پاک شده اند...

    اینکه حس خوبی به نقد ندارم شاید به این خاطره که خودم بیشتر از اینکه جوایز یه فیلم یا نظر منتقدها، به دیدنش ترغیبم کنه همین تجربه ای که به مخاطبش انتقال داده برام اهمیت داره. شاید حتی فقط یه احساس خیلی کلی و مجمل که در یک جمله ی کوتاه بیان شده باشه اما برام بهتر از یه طومار نقد و تحلیلی باشه که خیلی وقتا جز خودآگاه کردن وجوهی از فیلم که همه ی لطفش به تاثیر ناخودآگاهشه اثر دیگه ای نداره.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 16:9  توسط " آ ز ا د" | 
 

کوبریک، سینما و "پیِِِِِِِِِِِِِِِِِام"!

    "تی. اس. الیوت، در پاسخ کسی که از او پرسیده بود: عنوان "سرزمین ویران" چه معنایی می دهد؟ گفته بود: "همان معنایی که در شعر گفته ام" من هم در مورد کسانی که درباره ی "پیام" فیلم هایم می پرسند همین را می گویم: "فیلم های مرا ببینید، هرچه می خواستم بگویم، در آن ها گفته ام، فقط همین..."!

                           منبع: کروز، کیدمن، کوبریک، چشمان باز بسته/ ترجمه ی چیستا یثربی

  

    "به نظر من، نویسنده ها، نقاش ها یا فیلم سازان به خاطر حرف زدن با مخاطب نیست که کار می کنند، بلکه آنها چیزی را در وجودشان حس می کنند، ضمن آن که به یک فرم هنری هم علاقه دارند -کلمات را دوست دارند یا بوی رنگ یا فیلم و تصاویر را و یا کار کردن با هنرپیشه را. فکر نمی کنم هیچ هنرمند اصیل و با اعتباری، نقطه نظرش موعظه و پند دادن باشد و اساسًا در این جهت کار کرده باشد، حتی اگر خودش فکر کند اینطور بوده."!

                           منبع: فصلنامه ی سینما و ادبیات/ ترجمه ی همایون خسروی دهکردی

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 14:57  توسط " آ ز ا د" | 
 

 

    ديدن دي وي دي زير نويس فارسي «بعضيا داغشو دوست دارن» بعد از اون بدبختي هايي كه داشتم سر خوندن فيلمنامه و دیدن نسخه ی زبان اصلي اين فيلم -تازه با كيفيت وي اچ اس!- واقعا بهم چسبيد. اونم همچين فيلمي كه فيلمنامه اش بالاترين نقش رو تو موفقيتش داشته. عجب ديالوگهايي! كف آدم مي بره. اگه كتاب گفتگو با بيلي وايلدر (از كامرون كرو و با ترجمه ي گلي امامي) رو خونده باشين متوجه شدين كه اين فيلم محبوبترين فيلم خود وايلدره. هرجا كرو مياد از فيلم هاي ديگه ي وايلدر حرف بزنه اون يه جوري مطلب رو ربط مي ده به اين فيلم به هر بهانه اي. خاطراتي كه پشت صحنه با مريلين مونرو داشته اند، جك لمون، ماجراهايي كه سر نوشتن فيلمنامه با آي اي ال دايموند داشته اند، پيش نمايش هاي فيلم و... . من كه خيلي لذت مي برم يه كارگردان خوب كه ديگه سنش رفته بالا و فيلم نمي سازه با يه فيلم خودش هم كه شده از كارنامه ي خودش احساس رضايت كنه. اونم يكي مثل وايلدر كه اين همه فيلم خوب ساخته و سير حركتش تو سينما كاملا صعودي بوده. من شخصا آپارتمان و سانست بولوارش رو هم خيلي دوست دارم و در آينده حتما يه پست درباره سانست بولوار مي نويسم. چون خيلي حرف برا گفتن دارم درباره اين تلخ ترين فيلم كلاسيك سينما درباره ي هاليوود كه كارگردانش شيرين ترين كارگردان كلاسيك هاليووده! همه چيز فيلم بعضيا داغشو دوست دارن سر جاي خودشه و نمي شه از هيچ كدومش لذت نبرد اما تو اين بار ديدن بيشتر از همه فيلمنامه بود كه ديوونم كرد. اين همه فيلم با اين تم تغيير لباس و قيافه تو سينما ساخته اند اما انصافا كدوم يكي مثل بعضيا داغشو دوست دارن از آب در اومده اند؟ به نظر من كه هيچ كدوم. به نظرم واقعا اين فيلم حقش بود كه به عنوان بهترين كمدي تاريخ سينما انتخاب بشه. مونرو عاليه، توني كرتيس عاليه و جك لمون كه ديگه حرف نداره. اون حالت هاي مستاصلش وقتي تو لباس زنونه مجبوره هيزي بين استاك رو تحمل كنه يا نيشگون آزگود و رقصيدن باهاش رو واقعا آدم رو از خنده روده بر مي كنه. يا اون جا كه مجبوره بين اين همه دختر خودش رو نگه داره و مدام زير لب زمزمه كنه: من دخترم!" و چند سكانس بعد كاملا برعكس بايد به خودش بباورونه كه نمي شه با آزگود ازدواج كنه و زير لب مي گه: من پسرم! و بالاخره بهترين صحنه رو هم كه حتما مي دونين كجاس. صحنه ي فاينال فيلم. وقتي جري مي بينه مو طلايي نبودن، سيگار كشيدن و بد سابقه بودن به خاطر زندگي با نوازنده ي ساكسيفون و بچه دار نشدن هيچكدوم آزگود رو از تصميمش منصرف نمي كنه و مجبور مي شه بگه: تو انگار حاليت نيس. من مَردم!  و اون جواب غير منتظره رو از آرگود مي شنوه كه: خوب، هيچكس كامل نيس!!!!. اينجا ديگه ديدن قيافه ي لمون ديدنيه. خيلی جالبه كه اين تماشاگرهاي پيش نمايش هاي فيلم بوده اند كه با واكنششون باعث شدن اين ديالوگي كه وايلدر و دايموند به عنوان ديالوگ موقت برا اين صحنه نوشته بوده اند تو فيلم باقي بمونه و يكي از ماندگارترين ديالوگ هاي تاريخ سينما بشه. بعضيا داغشو دوست دارن به نظر من يه الگوي كامل، يه كلاس درس و يه شاهكار بي نظير در مقوله ي طنز و كمدي توي دنياس. اگه از اين فيلم لذت بردين از من مي شنوين حتما كتاب كامرون كرو رو هم بخونين حتما خوشتون مياد. اين آدم تو حرف زدن و مصاحبه هم نمك و مزه ازش مي باره. پيرمرد سن و سال داري كه بعد از اين مصاحبه چند سالي بيشتر زنده نمي مونه اما كارهاي خوبش تا ابد لبخند شيرينش رو تو اذهان دوست داران خودش و سينماي استثناييش زنده نگه مي داره. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 15:14  توسط " آ ز ا د" | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ما از دشمنی مفهوم و هم واژه بیزاریم
ما هم آغوشی اضداد را طالبیم
ما عاشقیم
و کعبه ی سیاه و سفید عشقمان
یین و یانگ است
...
هنر آزاد یعنی هنر بی باید.

پیوندهای روزانه
دیکشنری آنلاین
جامعه ی فیگوراتیو
محمود فرشچیان
سینمای کلاسیک
Anti Filter
آریانپور
برونو بوزتو
مسعود بهنود
tinypic
آوای آزاد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
سینما
اندیشه
دل نوشته
تئاتر
سینما-اندیشه
عکس
پیوندها
همراهان همیشگی:
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
بدنام (حمید) / وبلاگ قبلی من
Justice (شیدا)
ThirdMan (یحیی نطنزی)
برخورد نزدیک از نوع سوم (عبدالمحمد بابایی)
گرگ صابونی (مریم پالیزبان)
A Small Good Thing (بهار)
سخنان ناگفته ي من (دريا)
همه ي سختگيري هاي من (سخت گير)
دغدغه های یک منتقد(دیوید)
رویابین ها (ساسا و مینا)
پرده شیشه ای
دلبستگی (تنها)
ذهن زیبا (کژوان)
چیزی شبیه آن (مصطفی)
هفت (وحید)
آسماني تیره (صدف)
Game Over (دانیال)
یادداشت آزاد (آزاده)
یاران حلقه
سورنا
فراسوي نيك و بد
آرمان (محمدرضا محقق)
گرای نقره ای (ایلیا شریفی)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیگر دوستان:
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
همشهری کاوه (کاوه)
سینمای ما (امیر قادری)
آساک آرت (ابی)
ماهی مشکی (باقر)
آرایشی عاشقانه (شهلا)
تاریخ سینما (محمد رضا)
ت ا ل ا پ (علی)
ويرگول (reza)
dehak baroon (احمد)
فیلسوف نقابدار (نقابدار)
فیلم نوشته ها (هوشنگ گلمکانی)
هبوط در تنهایی شریعتی (مهدی، نفیسه، آزاده)
گلچین (وبگرد)
پیچش (وحید)
ماه بالاي سر تنهايي ست (عيسا)
غم خاطره (هامان)
coming soon (مينا اكبري)
سرپیکو
فيلم كامنت
خشت و آينه (پرويز)
گریه کن ... (مسافر)
سینما زندگی است (الهام)
نگاه شخصی من (محمود)
سینمای نوین (زردشت)
سکانس (فرهاد)
آزادمرد
يه امردادی از آفتاب (الینا)
نگارش هذیونیات یک ابله (طراوت)
کلمات (هادی)
روزی روزگاری سینما (مصطفی)
دیگر (وبلاگ ادبیات و هنر)
دیگر (فتو بلاگ)
عکس های صابونی (آرمین صابونی)
استالاگ هفده (بهنام)
ناقصات العقول (سمیه)
بهروز
سلام سینما (آرش)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM