![]() |
![]() |
|
| آخر، پر و بالی بزن، بشکن قفس را .:::. آزاد باش این یک نفس را |
|
"بل دژور" فیلم عجیبیه. خوب البته این رو قبل از تماشا هم تا حدی می شه حدس زد. به هر حال "لوییس بونوئل" کارگردان عادیی نیست. اما این فیلم یه تجربه ی خاصه. حتی "این میل مبهم هوس" هم که از کارای مشهور بونوئله نمی تونه به پای سادگی، بی ادعایی و در عین حال قوت ساختاری و مضمونی "بل دژور" برسه. بونوئل روانشناسی سکس در زندگی زناشویی رو به شدت ملموس تصویر کرده. جالبه، موقع تماشا یاد "مادام بوواری" فلوبر افتادم! «سورین» یا همون «بل دژور» به همسرش خیانت می کنه و هیچ دلیل موجهی هم براش نمی تونه بیاره. اونم چه خیانتی، کار عصرونه توی فاحشه خونه، هر بار با یه مرد جدید! اینجاست که دیگه می بینیم این فیلم از لحاظ جسارت مضمونی از مادام بواری هم پیشتر می ره. با این حال، با اینکه خود شخصیت هم از چرایی کارش خبر نداره ما باهاش همراه می شیم، به رفتارش ایراد نمی گیریم، دوستش داریم و در عین حال اشکالی هم در رفتار شوهر نمی بینیم، پس اون رو هم دوست داریم! ما این رفتار بدون توجیه رو می پذیریم و به هیچ چیز دیگه اهمیتی نمی دیم. واقعاً چرا؟ اگه اون رفتار رو بد می دونیم و مثلاً نمی خوایم از همسر خودمون ببینیم چرا از «سورین» بیزار نمی شیم؟ چطور هم به اون حق می دیم هم به شوهرش؟ همین نکته هاست که فیلم رو عجیب و قابل تأمل کرده. انگار فیلم نمی بینیم و یه زندگی واقعی رو شاهدیم. تو فیلم دنبال "بدمن" و "قهرمان" نمی گردیم. مث زندگی واقعی نمی دونیم بالاخره چی خوبه و چی بد، کی خوبه و کی بد، نیازی هم نمی بینیم خودمون رو گول بزنیم و یکی رو چشم بسته انتخاب کنیم چون می دونیم فیلمه و تبعات هیچ انتخابی گریبانگیرمون نمی شه پس واقع بین می شیم و با احساس واقعی مون با اثر مواجه می شیم. اما همینکه فیلم تموم شد... ما «سورین» رو درک می کنیم چون خودمون هم برا کارایی که انجام می دیم توجیه درست نداریم، در ظاهر، دایره ی اخلاقیات برای خودمون تعریف کردیم اما خودمون قبل از هر کسی می دونیم که قبولش نداریم، تو زندگی فیلم بازی می کنیم اما فیلمی رو که زندگیه نمی تونیم قبول نکنیم و در قبالش موضع بگیریم، ما خوبی رو دوست داریم اما بدیم، بدی رو دوست داریم اما خوبیم، زندگی می کنیم نه چون زندگی رو دوست داریم چون دقیقاً مثل «سورین» زندگی رو با اوهام و دریافت های ذهنی خودمون اون طور که برامون قابل تحمله می سازیم، "بل دژور" این فیلم ساده ی ساکت اروپایی که حتی موسیقی متن هم نداره آینه ی تک تک آدم های نا امید و درمونده ی زمونه ی مدرن ماست. آینه ی صاف و صادقی که از نشون دادن هیچ چیز ترسی نداره و ما رو دعوت می کنه به دو ساعت تمام دیدن بی واسطه ی خودمون! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 13:30 توسط " آ ز ا د" |
|
|
معرفی و گزیده هایی از کتاب "هگـــــــل" پیتر سینگر ترجمه ی عزت الله فولادوند/ تهران/ طرح نو/ ۱۳۷۹
پ.د هگل از فیلسوفانی است که در پیچیده گویی و زبان فلسفی دشوار مشهور است. کتاب فوق،تلاشی است برای بیان اجمالی از نظریات این فیلسوف نامدار و تاثیرگذار آلمانی به زبانی که برای آشنایی آغازین با هگل بسیار مناسب تر از نثر غامض خود اوست. دوستان عزیز حتماً توجه دارند که معرفی یک نظریه به معنای پذیرش تام آن نیست. اما اگر هگل را برای این پست انتخاب کرده ام برای این است که محور غالب نظریات او مسأله ی "آزادی" است و مناسب برای وبلاگ "هنر آزاد". از آن جا که نقل قول ها هم از نویسنده ی کتاب و هم بعضاً از خود هگل هستند، فقط گفته های هگل داخل گیومه قرار داده شده است. گفته های نویسنده هم عموماً نقل به مضمون گفته های هگل است.
ریشه ی گرایش به ماوراء «وقتی عالم طبیعت سرسختانه در برابر آدمیان آرزومند آزادی ایستادگی کند، هیچ گریزی در درون دنیای طبیعت ممکن نیست به غیر از عقب نشستن و فرو رفتن در فلسفه ای که اساسش موضوعی صرفاً منفی نسبت به دنیای طبیعت است». آزادی و تأمل نقادانه مردم آزاد را عقل، به سطحی بالاتر از رویدادهای تصادفی جهان طبیعت می برد و دارای این توان می کند که درباره ی وضع خویش و نیروهای مؤثر در خودشان نقادانه به تأمل و بازاندیشی بپردازند. بنابر این، بدون تأمل نقادانه نمی توان به آزادی رسید. آزادی و تاریخ جهان «تاریخ جهان هیچ نیست مگر پیشرفت آگاهی از آزادی». «اصطلاح "آزادی" اصطلاحی است تعریف نشدنی که ایهام آن از حد و حساب بیرون... و در معرض بی نهایت بدفهمی ها و اشتباه ها و خطاهاست... ماهیت ذاتی آزادی باید در جریان تعبیر و تفسیر تاریخ جهان به نمایش در آید». آزادی انتزاعی (لیبرال) لیبرال ها عموماً آزادی را فقدان تضییع و محدودیت می دانند. هگل با این مفهوم آزادی آشناست ولی، برخلاف برلین و بسیاری از لیبرال ها و آزادی خواهان معاصر، که آن را مطلوبترین صورت آزادی می دانند، از آن به نام آزادی صوری یا انتزاعی یاد می کند، به معنای اینکه دارای صورت آزادی است نه جوهر و محتوای آن. به نوشته ی او: «اگر بشنویم که بگویند آزادی بنا به تعریف یعنی توان اینکه آنچه دلمان می خواهد بکنیم، چنین اندیشه ای را فقط می توان حمل بر ناپختگی تام فکری کرد، زیرا حاوی کوچکترین تصوری از آزادی اراده، از حق، از زندگی اخلاقی و غیر آن نیست». شهروند آزاد شهروند آزاد امروزی اصول عقلانیی را که جامعه اش بر آنها پی ریزی شده درک می کند، و بنابراین، آزادانه تصمیم می گیرد در خدمت آن باشد. عدم اعتقاد به دموکراسی انتخابی! به عقیده ی هگل، آن شکل از دموکراسی وقت گیری که در آتن مُجرا بود، دیگر عملی نیست. از این گذشته، هگل به دموکراسی انتخابی با رأی همگانی اعتقاد ندارد، یکی به این جهت که فکر می کند فرد نمی تواند نماینده داشته باشد (و می گوید: «فقط حوزه های اساسی جامعه و منافع کلان آن» شایسته است نماینده داشته باشند)، و دیگری به دلیل اینکه با رأی همگانی، رأی فرد آنقدر بی مقدار و بی اهمیت می شود که دلسردی و بی علاقگی گسترش می یابد و قدرت به دست محافل کوچکی از صاحبان منافع خاص می افتد. آزادی، حتی در قفس «در تفکر، من آزادم زیرا در دیگری نیستم، بلکه به سادگی و به تنهایی در پیوند با خود میمانم، و مورد یا متعلق [فکر] که برای من هستی ذاتی من است... وجود خودم است... گوهر آگاهی، آزاد بودن است، چه بر سریر و چه در زنجیر». کانت، شکاکیت؛ هگل، پدیدار شناسی ذهن کانت می گفت ما هرگز نمی توانیم واقعیت را چنانکه هست بشناسیم، زیرا فقط ممکن است به دریافت تجربه های خویش در چارچوب مکان و زمان و علیت کامیاب شویم. مکان و زمان و علیت بخشی از واقعیت نیستند، صورت هایی ضروری اند که در قالب آن ها واقعیت را در می یابیم. بنابراین، هرگز نمی توانیم به شناخت چیزها آنگونه که مستقل از شناخت ما هستند، موفق شویم. هگل می گوید: برای اینکه شنا یاد بگیری، باید دلیرانه به میان جریان آب بپریم، و برای اینکه از واقعیت شناخت حاصل کنیم، باید دلیرانه در سیلان آگاهی غوطه ور شویم که مبدأ هر چیزی است که به آن شناخت داریم. یگانه رهیافت ممکن به شناخت، وارسی آگاهی از درون است، یعنی آنگونه که آگاهی به خود نمودار می شود، یا، به عبارت دیگر "پدیدار شناسی ذهن". این فرق دارد با شکاکیت میان تهی فیلسوفانی که از روش های عادی شناخت ایراد می گیرند، زیرا از آن شکاکیت، راهی به پیش گشوده نمی شود. نفی متعین خودش چیزی است [نه اینکه هیچ باشد]. (علامت نفی [یا منها] را در ریاضی به یاد بیاورید که از آن، عدد منفی معینی به دست می آید، نه صفر). آن "چیز" نتیجه ی پی بردن به این است که فلان صورت آگاهی نابسنده است، و خود صورت جدیدی از آگاهی است، یعنی آگاهی ِ متوجه عدم کفایت صورت قبلی و مجبور به اختیار کردن رهیافتی متفاوت به منظور فائق آمدن بر آن. پس مجبوریم در طلب بی امان معرفت راستین، پیوسته از یک صورت آگاهی به صورت برویم به صورت بعدی. دین و آماج حمله ی هگل آماج حمله ی هگل هر دینی است که در فطرت آدمی تفرقه و ستیزه بر می انگیزد -او می گوید این امر، عاقبت هر دینی است که انسان را از خدا جدا می کند، و خدا را «فراسوی» جهان انسان قرار می دهد. به عقیده ی او، این تصور از خدا در واقع حاصل فرافکنی یکی از جنبه های فطرت انسانی است. آنچه آگاهی اندوهبار نمی فهمد این است که صفات روحانی خداوند که او سر ِ پرستش بر آستانش می ساید، بواقع صفات خود اوست. بدین مفهوم است که باید گفت آگاهی اندوهبار، نفس از خود بیگانه است: او فطرت ذاتی خویش را به جایی فرا افکنده که تا ابد دستش به آن نمی رسد، و دنیای واقعی که جای زندگی خود اوست در تقابل با آن فلاکت بار و ناچیز و بی مقدار می نماید. آزادی ذهن تمایلات یا خواهشهای ما، اعم از طبیعی یا مقید به شرایط اجتماعی، تضییق و محدودیتی برای آزادی است. آزادی از نظر هگل این نیست که آزاد باشیم به دلخواه عمل کنیم؛ آزادی یعنی ذهن آزاد داشتن. ذهن باید مهار هر چیز دیگری را در دست داشته باشد، و ما باید بدانیم که مهار در دست اوست. البته این سخن بدان معنا نیست (چنانکه نزد کانت بود) که جنبه ی غیر عقلی فطرت ما باید صرفاً سرکوب شود. هگل برای تمایلات طبیعی و مقید به شرایط اجتماعی نیز مانند نهادهای سیاسی سنتی، جایگاهی قائل است، ولی جایگاه در سلسله مراتبی که ذهن آن را نظم و نسق دهد و مهار کند. دیالکتیک (تز، آنتی تز، سنتز)، مصداق در نظریه ی "فلسفه ی تاریخ" هگل در فلسفه ی تاریخ، یک حرکت عظیم دیالکتیکی بر تاریخ جهان، از دنیای یونانیان تاکنون، چیره است. یونان جامعه ای بود پی ریزی شده بر اخلاق مرسوم و متعارف... این جامعه ی مبتنی بر رسم و عرف، مبدأ حرکت دیالکتیکی است که در اصطلاح به آن "تز" ("برنهاد" یا "وضع")می گویند. در مرحله ی بعد، تز نشان می دهد که کافی و وافی نیست و به تناقض دچار می شود. در مورد جامعه ی یونان باستان، این عدم کفایت با پرسشگریهای سقراط آشکار می گردد. یونانیان امورشان بدون فکر مستقل نمی گذشت، منتها متفکر مستقل دشمن جان اخلاق مرسوم و متعارف است. بدین ترتیب، جامعه ی پی ریزی شده بر رسم و عرف در برابر اصل فکر مستقل فرو می ریزد... این دومین مرحله ی حرکت دیالکتیکی و نقطه ی مقابل مرحله ی نخست است که، بنابراین، به آن "آنتی تز" ("برابر نهاد" یا "وضع مقابل") می گویند. سپس آشکار می شود که مرحله ی دوم نیز کافی و وافی نیست. معلوم می شود آزادی به خودی خود آنقدر انتزاعی و عقیم است که نمی تواند اساس جامعه قرار گیرد... پس می بینیم که هم هماهنگی بر پایه ی رسم و عادت، یک سویه است، و هم آزادی انتزاعی فرد. این دو باید با هم جمع آیند و به طرزی با هم وحدت پیدا کنند که هر دو حفظ شوند و از صورت های مختلف یک سویگی هر دو اجتناب گردد. نتیجه ی این امر، مرحله ی کافی تر سوم، یعنی "سنتز" ("با هم نهاد" یا "وضع مجامع") است. مارکس، مهمترین پیرو نظریات هگل (پیشتر لازم به ذکر است که مارکس از پیروان رادیکال هگل است و برداشت خود را از نظریات او دارد نه اینکه آنچه می گوید عیناًمطابق با خواستگاه فلسفی هگل باشد) مارکس در دستنوشته های ایام جوانی، کمونیسم را به عباراتی توصیف کرده است که هگلیان همگی با آن مأنوس بودند: «کمونیسم... راه رفع حقیقی ضدیت آدمی با طبیعت و انسان با انسان است؛ راه رفع حقیقی تعارض وجود با ماهیت، شیءشدگی با عرض اندام، جبر با اختیار، فرد با نوع است. معمای حل شده ی تاریخ است که می داند خود، حل آن معما بوده است».
حسن ختام نویسنده گمان ورزی در این باره، گرچه بی حاصل است، ولی شاید خالی از تفریح نباشد که متفکرانی که اکنون مدتهاست در خاک خفته اند، اگر زنده می شدند و می دیدند چه بر سر افکارشان آمده است، چه می گفتند. احتمالاً کمتر کسی از آنان مانند هگل در شگفت می شد و تکان می خورد از اینکه می دید نقطه ی اوج فلسفه ی او از نظر تاریخی، نه درک ایده ی مطلق، بلکه رؤیای جامعه ی کمونیستی بوده که از بیش از یکصد سال پیش، به جنبش های انقلابی در سراسر جهان الهام بخشیده است. (و چون این کتاب در ۱۹۸۳ شش سال پیش از فروپاشی کمونیسم، به طبع رسیده است، آن رؤیا اکنون عمدتاً رخت بربسته است! [مترجم]) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 مهر1386ساعت 12:33 توسط " آ ز ا د" |
|
|
خارش هفتساله
"خارش هفتساله"ی "بيلي وايلدر" اولين فيلمی بود كه از اين كارگردان و از "مريلين مونرو" می ديدم. در واقع اولين سالی بود كه فيلم ديدنم به صورت هدفمند و غير تفننی در اومده بود .حدود 6 سال پيش بود. سر تماشا واقعاً از ته دل قهقهه می زدم. يادمه اون موقع تازه به خودم گفتم چه طور اين نوع كمدی هم تو عالم سينما بوده و من ازش بی خبر بودم! و اين شروع آشنايي من با محبوبترين كارگردان مؤلف سينماي كلاسيكم يعني "بيلی وايلدر" بود. مسلماً کارگردان های قوی تری هم از بین فيلمهای كلاسيك هست كه دوستشون دارم اما كارگردانی كه مثل وايلدر اين همه كار مطابق با سليقه ام داشته باشه و از اين گذشته قبل از كارگردان بودن فيلمنامه نويس بوده باشه بين اون ها نيست. كارگردان قدری كه هم بامزه است و هم وقتی می خواد جدی بنويسه شاهكار سياه و تلخی مثل "سانست بولوار" خلق می كنه كه ديويد لينچ درباره اش می گه: «من اگر مي توانستم هر روز "سانست بولوار" را می ديدم!». این محدود نبودن به یه سبک واحد، و جسورانه دست به تجربه ی آزادانه زدن، از مهمترین ویژگی های وایلدره که باعث شده شخصاً خیلی دوسش داشته باشم. "خارش هفتساله" فیلم کاملی نیست و خود بیلی وایلدر هم هیچ جای مصاحبه ی مفصلی که با کامرون کرو انجام داده ازش به عنوان حتی یکی از بهترین آثارش یاد نمی کنه. کلیت داستان واقعا جذابه، سكانس های به یاد ماندنی ای داره که جاودانه ترینشون رو حتما همه دست کم خودش رو ندیده باشین ارجاع هایی که بهش شده رو دیدین. جایی که مریلین مونروی گرمایی! فیلم، توی خیابون روی دریچه ی جریان هوای مترو می ایسته تا خنک بشه و جریان باد، دامنش رو کامل می زنه بالا!
مهمترین فیلمی که به این صحنه اشاره داره "پالپ فیکشن" تارانتینوئه، در سکانس رستوران "جک رابیت اسلیم". فیلمهای کوتاه بلوتوسی رو هم که با این ایده و به عنوان برنامه ی "دوربین مخفی" ساخته شده حتماْ دیدین. می بینین که مجسمه هم از روی این صحنه ی به یاد موندنی ساخته شده!
اصل ایده ی "مرد نجیب دوست داشتنی" هم از خوبی های این فیلمه که البته در آثار بعدی وایلدر مث آپارتمان به کمال می رسه، موقعیت ها و دیالوگ های بامزه ی وایلدری هم که دیگه حتی تو بدترین فیلمهاش جاشون خالی نیست! ولی "خارش هفتساله" فیلمنامه ی نسبتاً خسته کننده ای داره. مونولوگ بیش از حد داره تا جایی که احساس می کنیم فیلمنامه نویس این امکان روایی رو بهانه ای کرده تا از اطلاع دهی درست و به جا به مخاطب فرار کنه و همه چیزی که حتی در فکر شخصیت ها هم می گذره از زبون خودشون به مخاطب بگه و خودش رو خلاص کنه. در واقع این کم دقتی ها و همینطور اغراقی که در برخی جاها نمی تونه مرز بین بامزه بودن و یخ بودن! رو درست رعایت کنه، باعث شده "خارش هفتساله" کار تاریخ مصرفداری بشه (البته نسبت به شاهکارهای بیلی وایلدر نه در مقایسه با بسیاری آثار نازل و غیر قابل ذکر تاریخ سینما). بگذریم. مهم اینه که من هنوز فیلمی رو که باهاش وایلدر و مونرو رو شناختم دوست دارم و هنوز صحنه هایی برام داره که باهاشون قهقهه بزنم و نبوغ و ذوق استثنایی بیلی وایلدر، این سرزنده ترین کارگردان سینمای کلاسیک دنیا رو با شور و هیجان و عشق، تحسین کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 10:13 توسط " آ ز ا د" |
|
|
تا ... تو
پر می کشم از پنجره ی خواب تو تا تو هر شب من و دیدار در این پنجره با تو از خستگی روز همین خواب پُر از راز کافی ست مرا، ای همه ی خواسته ها تو دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو بيدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد با آتشمان سوخته بودی همه را تو پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا - تو آزادگی و شیفتگی، مرز ندارد حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟ دیگر نه و هرگز نه؛ - كه يا مرگ كه يا تو وقتی همه جا از غزل من سخنی هست یعنی همه جا - تو همه جا - تو، همه جا - تو
پاسخ بده از اينهمه مخلوق چرا من؟ تا شرح دهم، از همه ی خلق چرا تو
غزلی از محمد علی بهمنی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 مهر1386ساعت 10:6 توسط " آ ز ا د" |
|
|
گزیده هایی از مصاحبه ی مفصل ژان پل سارتر در کتاب "آنچه من هستم" (ترجمه ی مصطفی رحیمی/ موسسه ی انتشارات آگاه/ تهران/ ۱۳۵۷) غم از دست داده ها «من وقتی به چیزی که از دست داده ام فکر می کنم، هیچگاه دچار غم یا افسردگی نشده ام و نمی شوم» سادگی در زبان هنر «امروزه بسیاری از جوانان به هیچ وجه در غم سبک نیستند، و گمان می کنند آنچه را برای گفتن دارند، باید فقط گفت. همین و بس. اما به عقیده ی من سبک -که نه تنها با ساده نوشتن منافاتی ندارد بلکه لازمه اش سادگی است- قبل از هر چیز آن شیوه ی نگارشی است که سه یا چهار مطلب در یک عبارت گفته شود. ابتدا یک جمله ی ساده با معنایی که بلافاصله به ذهن می رسد، و سپس، مقارن با آن، معنای دیگری که در پشت جمله پنهان است، و راه به عمق می برد. اگر کسی نمی تواند این کثرت معانی را به سخن ببخشد بهتر آن است که ننویسد». تنهایی، لازمه ی تفکر «وابستگی تا حدی برایم ناخوشایند است...گمانم این است که کار واقعی فکری، مستلزم تنهایی است. نمی خواهم بگویم که بعضی از کارهای فکری، حتی نوشتن کتاب را نمی توان دسته جمعی انجام داد؛ اما کار حقیقی را، کاری که نتیجه اش هم اثری به صورت نوشته است و هم تفکر فلسفی، گمان نمی کنم بتوان دو نفری یا سه نفری صورت داد. امروزه روز، با روش های کنونی تفکر، کشف اندیشه مستلزم تنهایی است». شفافیت بیان «من فکر می کنم که شفافیت باید همه وقت جانشین راز شود... ما بدنمان را به همه کس تسلیم می کنیم، حتی بیرون از هرگونه رابطه ی جنسی: توسط نگاه و تماس. وجود هر یک از ما برای دیگری به منزله ی بدن است. اما از نظر روحی و فکری چنین نیست، هرچند که اندیشه ها گونه ای از بدن اند. اگر ما بخواهیم واقعاً برای دیگری وجود داشته باشیم، چنان که بدنمان وجود دارد، همچنان که بدنمان دائماً ممکن است عریان باشد -هرچند مردم هرگز چنین نکنند- اندیشه هایمان نیز باید چنان ظاهر شوند که گویی از بدن می آیند... به عبارت دیگر، بعد از این نباید آن پنهان کاری و رازی را داشت که در بعضی از قرون افتخار زن و مرد پنداشته می شد، و به نظر من حماقتی بیش نیست». یاد مرگ «آن چه برای من پیری را مطرح می کند یکی همین نیمه بینایی است (ساتر در اواخر عمر عمده ی بینایی خود را از دست داد). البته این عارضه ای است ولی اگر این یکی نبود عارضه ی دیگری پیش می آمد. و دیگر نزدیکی مرگ، مرگ چاره ناپذیر. نه اینکه در فکر مرگ باشم. در واقع من هیچگاه به مرگ فکر نمی کنم، اما می دانم که دارد می آید». بی اهمیتی سلامتی - شاید بهتر بود مواظب سلامت خود بودید. چون با نوشتن «نقد عقل دیالکتیکی» سلامت خود را به خطر انداختید. (ساتر در جریان نوشتن این کتاب روزانه ده ساعت کار می کرده و قرص مصرف می کرده و به گفته ی خودش اواخر کار تعداد قرص ها به بیست عدد در روز می رسیده. خودش می گوید: «قرص ها موجب می شد که تندتر فکر کنم و بنویسم. دست کم نیروی کارم سه برابر شده بود»). - «بفرمایید ببینم سلامت به چه درد می خورد؟ من این را بدون تکبر می گویم: بهتر است آدمی «نقد عقل دیالکتیکی» بنویسد، بهتر است چیزی بنویسد پر حجم و فشرده و در حد خود مهم، تا این که سر و مر و گنده باشد». برچسب اگزیستانسیالیست «اگزیستانسیالیسم کلمه ی بی معنایی است. همانطور که می دانید من این عنوان را انتخاب نکرده ام. دیگران به من چسباندند و من هم پذیرفتم. امروز هم مورد قبول من نیست. از طرفی هیچکس مرا «اگزیستانسیالیست» نمی نامد مگر در کتاب های فلسفی، که آنجا هم بی معنی است». مباحثه «من از مباحثه متنفرم. روشنفکران در مباحثه همیشه از سطح افکار خود پایین تر قرار می گیرند، و حرف های ابلهانه می زنند». مطلق طلبی - اشخاصی که عمیقاْ مورد تحسین شما هستند، آن هایی هستند که، بنا به اصطلاح قرن نوزدهم، «تشنه ی مطلق طلبی» اند؟ - «بله، مسلماً. یعنی کسانی که همه چیز را می خواهند. خود من نیز همین طورم. طبیعتاً به همه چیز نمی توان رسید، اما همه چیز را باید خواست». رابطه با زنان «روابط من با زن ها همیشه عالی بوده است، زیرا رابطه ی جنسی به معنای اخص به آسانی اجازه می دهد که شخص، هم از نظر عینی و هم از نظر ذهنی هر دو عرضه شود. رابطه با زن، حتی بدون رابطه ی جنسی نیز، به شرطی که رابطه ی جنسی پیش از آن وجود داشته یا ممکن بوده، پربارتر است. نخست آن که در این مورد زبان، محدود به گفتار نیست، حرکت دست و حالات چهره هم به کمک می آید. منظورم زبان جنسی به معنای اخص نیست. در خصوص خود زبان، هنگامی که رابطه عاشقانه باشد، زبان از قلمروی عمیق تر، یعنی از امور جنسی سرچشمه می گیرد. در رابطه با زن همه ی مسئله این است». پول «حقیقت این است که من هیچگاه پول را از لحاظ ارزش پول نگاه نکرده ام. هیچگاه برای خریدن سهام از پول استفاده نکرده ام و هیچگاه نخواسته ام با آن چیزهای بادوام بخرم». (پیش از این جمله گفتگوی مفصلی درباره ی پول خرج کردن سارتر با او انجام شده. سارتر به ولخرجی در کافه ها رستوران ها و دادن انعام های سنگین و بخشیدن راحت پول به دیگران شهره بوده است) مرید ستیزی - شما هیچگاه نخواسته اید مرید داشته باشید، چرا؟ - «برای اینکه مرید در نظر من کسی است که تابع اندیشه ی دیگری می شود، بی آنکه خودش چیزی تازه یا مهم به آن اندیشه بیفزاید. یا بی آنکه، با کار شخصی خود، آن اندیشه را غنی کند، گسترش دهد و پیش ببرد».
تعریف انقلاب «انقلاب به لحظه ای اطلاق نمی شود که قدرتی قدرت دیگر را واژگون کند، بلکه انقلاب یعنی نهضتی طولانی که در آن قدرت رو به نابودی می رود». آزادی «ما آزادیم، اما وظیفه ی ما آزادسازی خودمان است، آزادی باید بر ضد باخود بیگانگی ها بشورد». زندگی - روی هم رفته تا این لحظه زندگی برای شما خوب بوده است؟ (این آخرین سوال مصاحبه است) - «روی هم رفته، بله. چیزی که موجب نارضایی من باشد در آن نمی بینم. زندگی آن چه را می خواستم به من داد، و ضمناً به من فهماند که چیز مهمی نبود. ولی در این باره چه می شود کرد؟ (مصاحبه در میان قهقهه ی ناشی از لحن آخرین جمله، که نشانی از سرخوردگی دارد، پایان می یابد.) باید خنده را حفظ کرد. بنویسید "همراه با خنده" ».
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 مهر1386ساعت 14:5 توسط " آ ز ا د" |
|
|
کوارتت تئاتر، سینما یا تلویزیون؟!
دیشب به پیشنهاد دانیال عزیز با دوستان وبلاگی و جمعی دیگر از دوستان، کار "کوارتت" امیر رضا کوهستانی را در تالار مولوی تماشا کردیم. بهتر دانستم بگویم "کار" امیر کوهستانی چون واقعا نمی توانم بگویم تئاتر بود؟ سینما بود؟ یا تلویزیون؟! کار نو ِ خوب در تئاتر کم ندیده ام و واقعیتش این کار چندان شگفت زده ام نکرد. البته ایده های خوبی برای اجرا وجود داشت اما ناپخته. اینکه تماشاگران در چهار طرف کار را تماشا کنند ایده ی خوبی است اما به شرطی که عدالت در مواجهه ی تماشاگر با بازیگران رعایت شود. وقتی کسی که مثلا پشت به آتیلا نشسته در طول کار فقط تصویر او را از LCD ببیند آیا می تواند بگوید تئاتر رفته است؟ اینکه تماشاگر خود را مستنطِقی ببیند که بازیگر دارد برای او اعتراف می کند ایده ی خوبی است اما متکلم وحده تا حدی قابل تحمل است و بیش از مقدار، خسته کننده خواهد شد. آن چه در هنرهای نمایشی این یک طرفه بودن را جبران می کند چیزی است به اسم "دیالوگ"! که نمایشنامه ی امیر کوهستانی و مهین صدری کاملا از آن بی بهره است. یک نمایش طولانی فقط با "مونولوگ" آن هم نه زنده که سه چهارم غیر زنده و از LCD و نه پرده! تئاتر می بینیم با کادر تلویزیون و در فضای تاریک سالن سینما. ملغمه ای از هر سه و در واقع هیچکدام. در یکی از پست های گذشته ام درباره ی فیلم "مرگ و دوشیزه" ی پولانسکی اشاره کردم که تلاش برای رکورد بر جای گذاشتن در هنر همیشه نتیجه ی نامطلوب داشته. تجربه خوب است اما هنرمند که نه خالق بلکه پرورنده ی اثر هنری است باید به اثر خود، همان را اعطا کند که نیاز دارد نه آن چه خود می خواهد. همین مساله "کوارتت" را که می توانست با متن قوی اش (قوی فقط در مونولوگ نویسی نه کلیت داستان) اثر قابل توجهی شود تبدیل کرده به یک تلاش آوانگارد بیهوده برای اثبات اینکه این گونه هم می شود تئاتر کار کرد در حالی که چندان کار دشواری هم در این بین صورت نگرفته. باز به هیچکاک که اگر خواست رکورد بگذارد یک فیلم تمام را در یک نما گرفت یا خیلی تجربیات پیشرو دیگر و بهتر و مشکلتر که اگر خود به آثاری جاودانه تبدیل نشدند دست کم امکانات روایی را در سینما و تئاتر و تلویزیون به میزان قابل توجهی بالا بردند. ولی از انصاف نگذریم از حیث مضمون، شوخی با خشونت وجه ممتاز نمایشنامه ی کوارتت بود و از حیث اجرا به استثنای بازی نه چندان خوب "مهین صدری" بازی آتیلا پسیانی، باران کوثری و حسن معجونی بازی های دیدنی و فراموش نشدنیی بودند. درصد خوب بودن بازی ها را هم دقیقا به همین ترتیبی که گفتم می دانم. آتیلا نه فقط از پس بازی با اندام که لازمه ی وجه زنده ی کار است خوب بر می آید فراموش نمی کند که همزمان کلوزآپ چهره اش در حال نمایش است و میمیک سینمایی خود را هم حفظ می کند. برای باران هم که در واقع بازیگر سینماست می توان گفت این احتمالا بهترین تجربه ی تئاتری بوده که می توانسته با آن مهارت خود را در بازیگری نشان دهد البته مهارت بازی در سینما نه تئاتر! و بالاخره بازی تئاتری حسن معجونی بر وجه سینمایی آن غالب است حال آنکه فضای نمایش کم ِ کم 75% سینما و تلویزیون است و آن 25% تئاترش هم جای شک دارد!
به هر حال این نکته ی قابل تاملی است که وقتی تئاتر ماهیت خود را گم کند و سینما و تلویزیون را ناشیانه و نابجا تقلید کند دیگر چه لزومی به وجودش حس خواهد شد؟ تئاتر هنوز ویژگی های منحصر به فرد خود را دارد که تلویزیون و حتی سینما از آن بی بهره اند. اصالت تئاتر را به زرق و برق دیگر هنرها نباید فروخت.
این عکس: از وبلاگ دانیال لینک های مرتبط: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 مهر1386ساعت 10:56 توسط " آ ز ا د" |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ما از دشمنی مفهوم و هم واژه بیزاریم
ما هم آغوشی اضداد را طالبیم ما عاشقیم و کعبه ی سیاه و سفید عشقمان یین و یانگ است ... هنر آزاد یعنی هنر بی باید. |
| پیوندهای روزانه |
|
دیکشنری آنلاین جامعه ی فیگوراتیو محمود فرشچیان سینمای کلاسیک Anti Filter آریانپور برونو بوزتو مسعود بهنود tinypic آوای آزاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان سینما اندیشه دل نوشته تئاتر سینما-اندیشه عکس |
|
RSS
|