تبليغاتX
هنـــر آزاد
آخر، پر و بالی بزن، بشکن قفس را .:::. آزاد باش این یک نفس را

 

بخشش، اقتـــدا به زمان

TinyPic image

  خیلی وقته وقتی فیلم می بینم دیگه به این فکر نمی کنم که از دید منتقدانه فیلم خوبی بود یا بد، چند ستاره می گیره یا هر چیز دیگه ای که برا نوشتن از یه فیلم به نظر خیلیا اصل محسوب می شه. فیلم می بینم و ذهنم رو آزاد می ذارم که لذت ببرم حتی از چیزایی که می گن نباید لذت ببری! می خوام اگه قراره ذوقی تربیت بشه مال خودم باشه نه بر اساس تلقیات دیگران از قوت و ضعف اثر هنری. می خوام مث تارانتینو از هر کار کلیشه ای و تجاری یا از دید عام، بی ارزش، بهره ی خودم رو ببرم. نمی خوام ادامه دهنده ی چشم و گوش بسته ی مسیر گذشتگانی باشم که اگه درست و نادرستی برای هنر تعریف کرده اند پایه ای براش ندارن جز آثار هنری که تا اون برهه ی زمانی ساخته شده. به این باور دارم که اول اثر هنری بوده بعد قاعده. دلم اول بودن رو می خواد... اگه یه روزی از یه فیلم هندی هم تو وبلاگم نوشتن تعجب نکنین. فوقش می گین وبلاگش افت کرده و سطحی شده یا اینکه لامپ فکرش خاموش شده! ما که گفتیم همیشه: بدنامی رو عشقه :-)

  حالا بگذریم اینا هیچ ربطی به ۸۸ دقیقه نداشت. حس نظریه پردازی ندارم بذارین همینطور فهرست وار و بی ترتیب و پراکنده هر نکته ای رو که ازش پسندیدم بگم. اینجوری بهتره:

- شخصیت آل پاچینو (دکتر گرَم) که مث آلیشیا (بدنام)، سیما (شوکران) و خیلی دیگه از شخصیت های سینمایی محبوبم بدنامیه که اصراری هم بر خوشنام بودن نداره و فقط وقتی می شناسیمش ایمان میاریم که بدنامی به معنای بدی نیست!

- بازی مثل همیشه جذاب آل پاچینو

- ریتم تند و کاملاً گیرای فیلم که اجازه ی نفس راحت کشیدن به آدم نمی ده. معنای دیالوگ "تیک تاک داک" رو فقط نمی فهمیم، حسش می کنیم و باهاش تا انتهای فیلم درگیریم. فیلم دو ساعته و قراره فقط ۸۸ دقیقه رو به تصویر بکشه اما این دو ساعت از ۸۸ دقیقه هم کمتر برامون می گذره. جادویی که سینما با زمان می کنه. بازسازی دقیق واقع: وقتی دلهره داری زمان زودتر می گذره.

- فیلمنامه ی قدرتمند. میون این همه صحنه ی اکشن و جذاب پلیسی که به اندازه ی کافی جذابیت برای موجه شدن یه فیلم رو داره شخصیت ها گم نمی شن. موازی با جریانات شناخته می شن و موازی با کشف معماهای پلیسی فیلم پازل شخصیتی هر کدوم هم به جا و به موقع کامل می شه. فیلم گول جذابیت ایده ی محوری خودش رو نخورده.

- حل معمای ذهن خودم راجع به حکم اعدام. (البته با در نظر گرفتن این نکته که تجربه بهم ثابت کرده هر چیزی برام حل می شه خودش می شه مقدمه ی معمای بعدی!) بادیالوگ های پایانی فیلم که به زیبایی از زبون آل پاچینو بیان می شه، نقل به مضمون:

«به اعدام اعتقاد ندارم اما به حقوق کسانی که متحمل درد از دست دادن شده اند اعتقاد دارم. من خودم کسی رو از دست داده ام (خواهر کوچک دکتر گرم توسط بدخواهانش مورد آزار شدید جنسی قرار گرفته، به گونه ای وحشتناک بهش تجاوز شده و ... [این سه نقطه رو نمی گم تا اگه فیلم رو ندیدین لو نره براتون چون نکته ی اصلیه] و دکتر گرم قاتل رو بخشیده!). برام ثابت شده که زمان درد رو التیام نمی ده اما در عوض بخشنده عمل می کنه. درد آروم تر میشه...»

                                                                                               شناسنامه ی فیلم

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 11:49  توسط " آ ز ا د" | 
 

هر جا دلم بخواهد

 

چون میهمان به سفره ی پر ناز و نعمتی

خواندی مرا به بستر وصل خود ای «پری»

هر جا دلم بخواهد، من دست می برم

دیگر مگو: «ببین به کجا دست می بری!»

 

با میهمان مگوی: «بنوش این، منوش آن»

ای میزبان که پر گلِ ناز است بسترت

بگذار مستِ مست بیفتم کنار تو

بگذار هرچه هست بنوشم ز ساغرت

 

هر جا دلم بخواهد، آری چنین خوش است

باید درید هرچه شود بین ما حجاب

باید شکست هرچه شود سدّ ِ راه وصل

دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب

 

گه می چرم چو آهوی مستی، به دست و لب

در دشتِ گیسوی تو که صاف است و بی شکن

گه می پرم چو بلبلِ سرگشته، با نگاه

بر گرد آن دو نوگل پنهان به پیرهن

 

هر جا دلم بخواهد، آری به شرم و شوق

دستم خزد به جانب پستان نرم تو

و اندر دلم شکفته شود صد گل از غرور

چون بینم آن دو گونه ی گلگون ز شرم تو

 

تو خنده زن چو کبک، گریزنده چون غزال،

من در پیَت چو در پی آهو پلنگ مست

وانگه ترا بگیرم و دستان من روند

هر جا دلم بخواهد، آری چنین خوش است

 

چشمان شادِ گرسنه مستم دود حریص

بر پیکر برهنه ی پر نور و صاف تو

بر مرمرِ ملایم جاندار و گرم تو

بر روی و ران و گردن و پستان و ناف تو

 

کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن

«گلدیس» پاک و پردگیِ ناز پرورت

هر جا دلم بخواد، من دست می برم

ای میزبان که پر گل ناز است بسترت

 

تو شوخِ پندگوی، به خشم و به ناز خوش

من مستِ پند نشنو، بیرحم، بی قرار

و آنگه دگر تو دانی و من، وین شب شگفت

وین کنجِ دنج و بستر خاموش و رازدار

 

                                                    تهران، بهمن ماه ۱۳۳۳

                                     مهدی اخوان ثالث/ مجموعه ی شعر "زمستان"

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 10:42  توسط " آ ز ا د" | 

 

 تا بُن ِ دندان، مدرن

TinyPic image

Allan Ramsay, Portrait of Rousseau

روسو علناً با این پیشنهاده ی مدرن هم نظر است که می گوید: قانون اخلاقی «قاعده ای تجویزی برای موجودی اخلاقی است، یعنی برای موجودی متعقل و آزاد». این آزادی که به «کمال یابی» و «استعداد ویژه و نامحدود انسان» نظر دارد -او را به مافوق طبیعت خویش بر می کشاند و بر خود و بر طبیعت پیرامونش قاهر و حاکم می سازد. در فراشد این مقهوریت است که انسان به موجودی بدل می شود که «به لحاظ متافیزیکی، آزاد» و موجودی اخلاقی است.

  به گمان روسو انسانیت راستین هنگامی محقق می شود که انسان موجودی آزاد و مختار باشد، اما اختیار و کمال در وهله ی نخست در گونه ی انسانی و نه در فرد انسان یافتنی هستند. اراده به عنوان بنیانی استوار برای انسانیت، جایگزین طبیعت او می شود.

  اختراع مفهوم آزادی متافیزیکی به دست روسو، بسط منطقیِِ دوگانگیِ آغازینْ مدرن، میان خرد و طبیعت و از آن تبدیل های مدرنی شمرده می شد، که خرد را به صورت اراده درآورده بود.

  روسو خود می دانست که بنیانگذار رویکردی نو در فلسفه شده است: «از این پس، دیگران قادر خواهند شد تا در همین مسیر گام بردارند». این مسیر از «اراده ی همگانی» آغاز می شود و به «حکم مطلق»، به «روح جهانی»، به «گونه ی زیستی» و به اگزیستانسیالیسم، و سپس به مفهوم «موقعیت ازلی» و «نظریه ی انتقادی» و پس از آن مفهوم شگفت آور «روایت» و از آنجا به بازنوشت مستمر تاریخ، تاریخ جهانی یا تاریخ بومی، و مانند اینها می انجامد. تمام این تلاش ها تا بُنِ دندان مدرن هستند.

 

پ.ن

  گزیده ی فوق برگرفته است از کتاب پر محتوای: «نیچه، هایدگر و گذار به پسامدرنیته» / گرگوری بروس اسمیت/ ترجمه ی علیرضا سید احمدیان/ نشر پرسش/ آبادان ۱۳۷۹    ؛از این کتاب بیشتر خواهم نوشت.

  موضع روسو مسلماً موضع کاملاً مقبول و مورد پسند من نیست اما از آن جا که واقعاً تا بن دندان مدرن است! برای بحث های بعدی و رسیدن به نظریه ی محبوبم یعنی آزادی از دیدگاه پسا مدرن، ذکرش لازم به نظر می رسید.

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 11:59  توسط " آ ز ا د" | 

 

 

DEATH   PROOF

 

 

TinyPic image 

 

   این احتمالا حسیه که بیشتر آدما تجربش کرده اند. اینکه وقتی هنرمندی رو خیلی زیاد دوست دارن و ستایش می کنن موقع مواجهه با هر اثر جدیدی ازش حس دوگانه ای بین شور و نگرانی دارن. شور و شعف مواجهه با شاهکار احتمالی دیگه ای که باز تا مدتها تحت تاثیرش باشن و نگرانی از اینکه نکنه این اثر به خوبی قبلی ها نباشه و نا امید بشن. من دقیقا این حالت رو داشتم وقتی یکی از دوستان دعوتم کرد باهاش کار آخر تارانتینو یعنی "ضد مرگ" رو ببینم. خیلی سخته. اگه این دوست رو می دیدین و ازش می پرسیدین خوب می تونست وضعیت اون موقعم رو براتون تشریح کنه. با هر سکانس و دیالوگ خوب از جا می پریدم و از خوشحالی حالم دست خودم نبود. در عین حال هر لحظه نگران این بودم که سکانس و دیالوگ بعدی بد باشه و تصورم به هم بریزه. اما...

 "ضد مرگ" شاهکار بود. درست مثل همه ی فیلم های قبلی تارانتینوی عزیز. تارانتینو حالا تو این فیلم نه فقط به فیلمای دیگه ی تاریخ سینما ارجاع می ده که فیلم های قبلی خودش هم در این جمع قرار می ده. خشونت های جدی "سگ های انباری" (در آثار دیگه ی تارانتینو نوعی شوخی با خشونت دیده می شه که در "سگ های انباری" کمرنگ تره)، دیالوگ های پالپ فیکشنی، اشاره ی مستقیم به "کیل بیل" مثل صدای زنگ موبایل و اصلاً حضور عنصر موبایل در روابط داستانی و ... شیرینی های این کار هستند که تارانتینو کاشته چه بسا خاصه و ویژه برای عاشقای سینمای خودش.

 

TinyPic image 

 

  چیزی که بیش از همه من رو به این فیلم علاقمند کرد شباهت زیادش به پالپ فیکشن بود که هنوز که هنوزه محبوبترین فیلممه از تارانتینو. مسلماً این شباهت در فرم خاص بازی با زمان نبود - -ضد مرگ کمتر از همه ی فیلمای قبلی تارانتینو تقطیع فرمی زمانی داره- بلکه در شیوه ی چینش داستان بر مبنای دیالوگ های به ظاهر مزخرف و رکیک شخصیت ها بود و میزانسن های خاصی که از مهمترین وجوه تمایز پالپ فیکشن از آثار مشابهش بوده و هست. ضد مرگ رو چند بار دیدم و خوشحالم که می دونم از اون فیلماست که دیگران چه بسا براش بیشتر از یه مرتبه تماشا ارزش قائل نباشن اما من بارها و بارها با لذت فراوان تماشاش خواهم کرد؛

درست مثل "پالپ فیکشن"...

 

 

پ.ن

 

  مرگ اشعار زیبایی که در انتظار سروده شدن توسط شاعر زیبا احساسشان "قیصر" بودند تسلیت.

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 17:43  توسط " آ ز ا د" | 

 "رويا بينی"های

 

مـريــم پاليـــــزبان 

 

TinyPic image

  من قوي هستم. هر صبح قبل از اين كه خورشيد بيرون بيايد و با نورش داد بزند «من قوي هستم» از جايم بلند مي‌شوم، اشك‌هاي ديشبم را پاك مي‌كنم، تمام كساني را كه دوست دارم براي صرف صبحانه به آشپزخانه مي‌برم، در را به رويشان قفل مي‌كنم و همه آن‌ها مي‌فهمند گول خورده‌اند. آن‌جا حمام است، آن هم حمام آب سرد. سرم را مي‌تراشم. داد مي‌زنم «من قوي هستم» خورشيد مي‌ترسد و ديگر بيرون نمي‌آيد»


 - شعر بود؟                                                                                                                            - مهم نيست.                                                                                                                         - از کي بود؟                                                                                                                          - مهم نيست استاد!

  اما حالا ديگر مهم است كه از چه كسي بوده! و اينكه شعر بوده يا نه چيز ديگري از جنس رويا و خيال! نوشته هاي مريم پاليزبان يا همان اشعارش از نمونه هاي روشن هنر آزادي هستند که دوستش دارم. بي تکلفند، بي ادعا و بدون حصاري از فرم و معنا که دست و بالش را ببندد و در حيطه ي راکدي از سبک محدودش کند. در عين حال پخته اند و همه در يک رشته ي واحد قرار مي گيرند. اين همان چيزي است که من در هنر مي پسندم. وحدت در کثرت. عدم تکرار در عين ثبات و با اين وجود سرشار از نسبيت. درست مثل يک زندگي ايده آل. جمع اضداد. رهيدن از قفس عادت ها در کاربرد واژه، تشبيه و استعاره و بخصوص اسنادها (از جنبه ي زباني) و در آميختگي غير قابل تمييز واقعيت و خيال و بيداري و خواب (از جنبه ي معنايي):

خانه
رختخواب عادت هاي ما
رنگ صبح
نور از درون
مي نشيند بر پوست
به عادت آفتاب
لبخند مي زنم.
شيرين
مي خراشم
پيشاني را
همچون عادت
 همچون صبح
         لينك

 

 مريم پاليزبان، هم اشعاري ساده و در عين حال چند لايه دارد که خواننده به ميزان شناخت و تجربه و ذکاوت در دريافت معنا از آن بهره مي برد و در واقع فهم آن براي هرکس ممکن است منتها به نسبت، مثل:

تجسم کن
لحظاتي را که درد تنها دارايي توست

و تصويري از دور

با مادري به خواب رفته روي ميز شام
دست هايش گره خورده دور تا دور جام
چنگال به دهان گرفته

مهمان ها
 همه
  از راه مي رسند
و مادر شام را قبل از مرگش آماده کرده است
براي تو
 که آخرين مهمان اين مهماني هستي
        لينك

  و البته به گفته ی خودش:

ساده نوشتن
دست هایی سفید و چاق می خواهد

دست های سفید و چاق
پیراهن
یا حداقل دستکشی بدون پارگی
بدون زخم                                      لینک

   و هم اشعاري به شدت پيچيده و مشكل كه شايد هركسي قادر به دركشان نباشد مگر اينكه زحمت تفكر در معنا را با لذت وافري كه از "كشف" پس از آن مي برد بر خود هموار سازد و يا مشكل تر و مهم تر از آن بتواند احساس خود را به طور كامل و به دور از پيش فرض هاي ذهني به شعر بسپارد كه در اين صورت لذتي كه عايدش مي شود از جنس فكر و واژه نيست، لذتي است موسيقايي و اين شايد تنها به خاطر تداعي آزاد و سبك انتزاعي شاعر در به كار بردن واژه باشد. اشعار مريم پاليزبان ارتباط تنگاتنگي با موسيقي دارند، اما نه موسيقي كلاسيك و منظم الهام گرفته از طبيعت كه موسيقي امروز، موسيقي زندگي مرگ آلود و وهمناك انساني كه با آرامش و نظم و اميد بيگانه است. ناقوس مرگ... :

از کنارم رد مي شود                                                                                                                 به ديوار مي خورد                                                                                                                    به دريا مي ريزد                                                                                                                       دريا به مرگ

در دام است                                                                                                                          از عمق بالا مي آيد                                                                                                                  بالا مي آورد                                                                                                                      گوشت مي کنند از استخوان اش                                                                                               همچنان آواز مي خواند

به کف مي رسد
به انتها                                                                                                                                 بالا مي آيد                                                                                                                             بالا مي آورد

دست ها را در دريا مي شويد                                                                                                     در تور مي پيچد                                                                                                                       هر دو دست را

 " اين بار بالا نمي آيم"
 " ديگر بالا نمي آورم."
          لينك

  در اشعار مريم سانسور معنا ندارد. نه آنجا كه اشاره ي جنسي در شعرش دارد:

"جنگل : وابستگي      بين چوب و سبز مبتذل/ زمين : آميزش هزار شکل هزار زن به پهلو لميده"

 "سه مرد/ روي سه مرد/ روي سه موج/ يكي خيس/ يكي سنگ/ يكي زن/ زن روي مرد/ مرد روي زن/ هر سه سنگ"

  نه آنجا كه بي مهابا خشونت و پوچيي دردناك را به تصوير مي كشد:

 از دو طرف صورتم شکافي در حال شکل گيريست
         که به لب هايم ختم مي شود


         و من
         دست هايم را با اندوه مي بوسم
         صورتم داغ مي شود
خونٍ گرم من
         از وسط استخوان هايم بخار مي شود


و من نگاه تو را به ناگهان مي بينم
نگاهت نگران ولرزان است
و من دستت را مي گيرم


         نگران خرد شدن استخوان هايت نيستم
         چون مي دانم
         استخوان هاي من زودتر از تو خرد خواهند شد


و من نگران نگاه تو ام
                           درمانده
                                  نمي توانم، نمي توانم
و شکاف صورتم تمام بدنم را فرا مي گيرد


 من خرد مي شوم.        لينك

   و بالاخره نه آن جا كه فضايي تصوير مي كند كه در نگاه اوليه مشمئز كننده و نازيباست:

"دندان ِ خالي شده، از ليسک ِ زبان به ستوه آمده!/ موسيقي ِ روزانه بريز/ در اين سوراخ ِ  مستراح."

"برسنگ/ ناخن کشيدي/ خون سنگ/ خون استخوان/ بالا آوردي"

  برايم لذت بخش است اين حس كه وقتي شعرهايش را مي خوانم، مي بينم تكرار "دانسته ها" و "حس كرده ها"يم نيست، نگاهي تازه است، كمتر اجازه ي مواجهه ي خودآگاه با اثر مي يابم مگر پس از كنده شدن از حال غالبم و سپردن كامل روح و فكرم به فضاي روياگونه و مرموزي كه برايم تصوير مي كند. چيدن منطقي واژگان كنار هم و رسيدن به معناي واحد براي درك اين اشعار كار بيهوده ايست. منطق تركيب اين واژگان از جنس منطق خواب و اوهام است. منطق نسبیت و عدم قطعیت. منطق ابهــام. آن چه مهم است اثري است كه در "آن" مي گذارد و قدرت زيادي كه در باوراندن اين فضاهاي ناآشنا (نا آشنا در واقعيت خارجي، نه در رويا) دارد. اين حس را در عالم سينما اولين بار با مشاهده ي فيلم محبوبم از ديويد لينچ، "جاده ي مال هالند" به بهترين شكل ممكن تجربه كردم و در عالم شعر حالا با این اشعار خواندنی و دیدنی.

  و بالاخره گزيده ي اصلي من براي اين پست: 

 

این آواز

از دهان و گلویی می آید

 

دهانی بازمانده!

هوای سوخته از پنجره ی جلویی تا انتهای خانه

دست می زند

بر تنِ مردگان

 

 

این آواز

در آغوش اش

دهانی بازمانده دارد

وهوایی نرسیده

                 جامانده!

باز است انگشتانِ این دست

بر پستان هایی ملتهب

شیره ی بهاری در راه مانده

می تراود

از خراشِ کوچکِ روی پستان ها

 

 

                                                "در خواب

                                                  دیدم مرگ ات را

                                                  خوابِ مرگ ات! "

                                                                                    لینک

پ.ن

بیوگرافی مریم پالیزبان

گرگ صابونی (وبلاگ شخصی مریم پالیزبان)

و...

با تشكر صميمانه، ويژه و فراوان از مريم عزيز كه اجازه داد اين پست را درباره ي اشعار دوست داشتني اش بنويسم. رويابينی هايی كه همه را با عشق و اشتياق خواندم و دیـــــــدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 13:1  توسط " آ ز ا د" | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ما از دشمنی مفهوم و هم واژه بیزاریم
ما هم آغوشی اضداد را طالبیم
ما عاشقیم
و کعبه ی سیاه و سفید عشقمان
یین و یانگ است
...
هنر آزاد یعنی هنر بی باید.

پیوندهای روزانه
دیکشنری آنلاین
جامعه ی فیگوراتیو
محمود فرشچیان
سینمای کلاسیک
Anti Filter
آریانپور
برونو بوزتو
مسعود بهنود
tinypic
آوای آزاد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
سینما
اندیشه
دل نوشته
تئاتر
سینما-اندیشه
عکس
پیوندها
همراهان همیشگی:
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
بدنام (حمید) / وبلاگ قبلی من
Justice (شیدا)
ThirdMan (یحیی نطنزی)
برخورد نزدیک از نوع سوم (عبدالمحمد بابایی)
گرگ صابونی (مریم پالیزبان)
A Small Good Thing (بهار)
سخنان ناگفته ي من (دريا)
همه ي سختگيري هاي من (سخت گير)
دغدغه های یک منتقد(دیوید)
رویابین ها (ساسا و مینا)
پرده شیشه ای
دلبستگی (تنها)
ذهن زیبا (کژوان)
چیزی شبیه آن (مصطفی)
هفت (وحید)
آسماني تیره (صدف)
Game Over (دانیال)
یادداشت آزاد (آزاده)
یاران حلقه
سورنا
فراسوي نيك و بد
آرمان (محمدرضا محقق)
گرای نقره ای (ایلیا شریفی)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیگر دوستان:
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
همشهری کاوه (کاوه)
سینمای ما (امیر قادری)
آساک آرت (ابی)
ماهی مشکی (باقر)
آرایشی عاشقانه (شهلا)
تاریخ سینما (محمد رضا)
ت ا ل ا پ (علی)
ويرگول (reza)
dehak baroon (احمد)
فیلسوف نقابدار (نقابدار)
فیلم نوشته ها (هوشنگ گلمکانی)
هبوط در تنهایی شریعتی (مهدی، نفیسه، آزاده)
گلچین (وبگرد)
پیچش (وحید)
ماه بالاي سر تنهايي ست (عيسا)
غم خاطره (هامان)
coming soon (مينا اكبري)
سرپیکو
فيلم كامنت
خشت و آينه (پرويز)
گریه کن ... (مسافر)
سینما زندگی است (الهام)
نگاه شخصی من (محمود)
سینمای نوین (زردشت)
سکانس (فرهاد)
آزادمرد
يه امردادی از آفتاب (الینا)
نگارش هذیونیات یک ابله (طراوت)
کلمات (هادی)
روزی روزگاری سینما (مصطفی)
دیگر (وبلاگ ادبیات و هنر)
دیگر (فتو بلاگ)
عکس های صابونی (آرمین صابونی)
استالاگ هفده (بهنام)
ناقصات العقول (سمیه)
بهروز
سلام سینما (آرش)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM