![]() |
![]() |
|
| آخر، پر و بالی بزن، بشکن قفس را .:::. آزاد باش این یک نفس را |
چه آغوشی چه گرمایی چه وصلی! بهــــــاری بودم اما در چه فصــلی؟ طبیعت برگ ریزان و خـــــــزان است هوای دل ببین این فصــل اصـلی! * * * نگارینــــــم دل تنــگت نبیـــــــــنم بهـــــــارم! زردی برگت نبیــــــــــنم اگر بیــــــنم دو چشــــمم کور بادا! نبیـــــــنم هیچ بی رنگت، نبـــــینم * * * زمستان و خزان و صیف، خــــوابی ســــرابی و حجـــــابی و نقـــــــابی بهـــــــــار اما خــــداوند صـــــداقت پـــــریّ ِ عاشق و عـــــریان آبـــــــی * * * ببین بــــرف زمســـــتان را نگـــــارا! که یکـــــرنگی عطا کرده هـــــــوا را سپیــــدی رنگ پاکــــیّ ِ بهار است زمستان هم تو را جـــوید، بهـــــارا! * * * زمستـان است، آری میـــــم.امّیــــد! ولـــــی دیگر نبــــــاید بود نومیــــــد که تنها «انتظار» است آیه ی عشق بهاران می رسد، بی شک و تردید ای شبنم بهاری، ای جای پای باران بنشین به روی این برگ از بین آن هـــزاران رگبرگ های این یک، تاب خزان ندارند این دل بریــــده از گل، دل بســـته بر بهــــــاران
زمستان ۸۶ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 12:37 توسط " آ ز ا د" |
|
|
پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردنی ست. فروغ فرخزاد
دیشب که بهار آمد و احساس وزید با بوسه به گِلزار دلی روح دمید گِل، شد گُل و دل، زنده، مسیحایی و سبز دیشب، که پرنده ای به پرواز رسید ۲۳ دی ۸۶ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 13:40 توسط " آ ز ا د" |
|
|
دل، بسته ام بر دیگران تا بر تو من دل بسته ام پروانه ام، آری ولی از مرگ، بی پروا نی ام با سوختن من سوختم انسان فانی را شدم باقیّ تو مانا و جاویدان بهارا چون تو مانی، جاودانم مرگ را میرانده ام من تا ابد با نیستی هستم بهارم عاشقم من
۲۰ دی ۱۳۸۶
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 دی1386ساعت 10:41 توسط " آ ز ا د" |
|
|
این غزل از دلنشین ترین غزل هاییه که از شاعرای معاصر گمنام شنیدم. خیلی لذت بخشه که شعری رو از زبون دوستی بشنوین، شدیداْ بپسندین، بعد با ذوق و شوق بپرسین که شاعرش کیه اون وقت درست زمانی که انتظارش رو ندارین فقط در طی دو روز ملاقات رو در رو که اون دوست اول، ناخواسته ترتیب داده، کسی بشه از صمیمی ترین دوست هاتون، دو شبانه روز کامل با هم باشین و یه بعد از ظهر وقتی می بینه شما دستی به قلم دارین و برای شعر گفتن تلاش می کنین یکی از غزل های خودش رو بخونه اون وقت در کمال بهت و حیرت ببینین که این دوست نزدیک همون شاعر آشنا از دور گذشته است...! فکر می کنم خیلی از ما مدیون این اتفاق های عجیب و غریب زندگی مون هستیم. از دوست بهبهانی شاعرم، مهدی عزیز تشکر می کنم که اجازه داد این پست وبلاگم رو با غزل زیباش آذین ببخشم.
فالی زدم به یُمن رمانتیک چشم هات زخمی تر از همیشه ی شلیک چشم هات از ناگزیر بی دل ِ ایام باختم بر ناگهان ِ بی بی ِ اسپیک چشم هات عمری ست با نگاه تو لبخند می زنم فرمانبریّ حضرت لائیک چشم هات با این عبارتی که خودم بانی اش شدم از ابتدای تلخ زمانی که چشم هات نگذاشت زندگی بکنم آشنا شدم لعنت به عشق، حادثه ی شیک چشم هات
مهدی شعبانی نسب
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 آذر1386ساعت 22:16 توسط " آ ز ا د" |
|
دلم جواز داده محرمانه درد دل کنم بدون پرده، فاش و بی بهانه درد دل کنم برای درد دل پی ِ دلیل عاقلانه ای نباشم و مدام، عاشقانه درد دل کنم عزت راز پوشی و غرور مردانگی ام فدا کنم به شوق و عاجزانه درد دل کنم چو غنچه ای که با بهار، غنچگی فدا کند گلی شوم بهاری و ترانه درد دل کنم تابستان ۸۶ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 آذر1386ساعت 19:1 توسط " آ ز ا د" |
|
|
نمی دانم چرا عاشق شدم من بهـــــاران را چرا لایق شدم من منِ پـــوچِ پر از دردِ سیــــــــه دل چگونه بر قَــــدَر فائق شدم من * * * بهاری کهکشـــــانی عشق آورد نهالی سر به خاک آلوده از درد غریق مهر شد همبستر عشق دوباره آشـتی با آســــــمان کرد * * * بهـــــــــــــارا ناز ابرویت نیـــــازم خمــار چشم مستت جان گدازم تو معبودی، گل لب هات قبــــله خیال وصـــــــل تو دائم نمــــــازم * * * بهــــــاری دارم او را می پرستم به پیش بارگاهش هیچ هستم کمال مطلق است او بی خزان است خــــــدایم اوست، من یکتــا پرستم پاییــــز ۸۶ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 آذر1386ساعت 11:3 توسط " آ ز ا د" |
|
|
هر جا دلم بخواهد
چون میهمان به سفره ی پر ناز و نعمتی خواندی مرا به بستر وصل خود ای «پری» هر جا دلم بخواهد، من دست می برم دیگر مگو: «ببین به کجا دست می بری!»
با میهمان مگوی: «بنوش این، منوش آن» ای میزبان که پر گلِ ناز است بسترت بگذار مستِ مست بیفتم کنار تو بگذار هرچه هست بنوشم ز ساغرت
هر جا دلم بخواهد، آری چنین خوش است باید درید هرچه شود بین ما حجاب باید شکست هرچه شود سدّ ِ راه وصل دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب
گه می چرم چو آهوی مستی، به دست و لب در دشتِ گیسوی تو که صاف است و بی شکن گه می پرم چو بلبلِ سرگشته، با نگاه بر گرد آن دو نوگل پنهان به پیرهن
هر جا دلم بخواهد، آری به شرم و شوق دستم خزد به جانب پستان نرم تو و اندر دلم شکفته شود صد گل از غرور چون بینم آن دو گونه ی گلگون ز شرم تو
تو خنده زن چو کبک، گریزنده چون غزال، من در پیَت چو در پی آهو پلنگ مست وانگه ترا بگیرم و دستان من روند هر جا دلم بخواهد، آری چنین خوش است
چشمان شادِ گرسنه مستم دود حریص بر پیکر برهنه ی پر نور و صاف تو بر مرمرِ ملایم جاندار و گرم تو بر روی و ران و گردن و پستان و ناف تو
کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن «گلدیس» پاک و پردگیِ ناز پرورت هر جا دلم بخواد، من دست می برم ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
تو شوخِ پندگوی، به خشم و به ناز خوش من مستِ پند نشنو، بیرحم، بی قرار و آنگه دگر تو دانی و من، وین شب شگفت وین کنجِ دنج و بستر خاموش و رازدار
تهران، بهمن ماه ۱۳۳۳ مهدی اخوان ثالث/ مجموعه ی شعر "زمستان" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 آبان1386ساعت 10:42 توسط " آ ز ا د" |
|
|
"رويا بينی"های
مـريــم پاليـــــزبان
من قوي هستم. هر صبح قبل از اين كه خورشيد بيرون بيايد و با نورش داد بزند «من قوي هستم» از جايم بلند ميشوم، اشكهاي ديشبم را پاك ميكنم، تمام كساني را كه دوست دارم براي صرف صبحانه به آشپزخانه ميبرم، در را به رويشان قفل ميكنم و همه آنها ميفهمند گول خوردهاند. آنجا حمام است، آن هم حمام آب سرد. سرم را ميتراشم. داد ميزنم «من قوي هستم» خورشيد ميترسد و ديگر بيرون نميآيد»
اما حالا ديگر مهم است كه از چه كسي بوده! و اينكه شعر بوده يا نه چيز ديگري از جنس رويا و خيال! نوشته هاي مريم پاليزبان يا همان اشعارش از نمونه هاي روشن هنر آزادي هستند که دوستش دارم. بي تکلفند، بي ادعا و بدون حصاري از فرم و معنا که دست و بالش را ببندد و در حيطه ي راکدي از سبک محدودش کند. در عين حال پخته اند و همه در يک رشته ي واحد قرار مي گيرند. اين همان چيزي است که من در هنر مي پسندم. وحدت در کثرت. عدم تکرار در عين ثبات و با اين وجود سرشار از نسبيت. درست مثل يک زندگي ايده آل. جمع اضداد. رهيدن از قفس عادت ها در کاربرد واژه، تشبيه و استعاره و بخصوص اسنادها (از جنبه ي زباني) و در آميختگي غير قابل تمييز واقعيت و خيال و بيداري و خواب (از جنبه ي معنايي): خانه
مريم پاليزبان، هم اشعاري ساده و در عين حال چند لايه دارد که خواننده به ميزان شناخت و تجربه و ذکاوت در دريافت معنا از آن بهره مي برد و در واقع فهم آن براي هرکس ممکن است منتها به نسبت، مثل: تجسم کن و تصويري از دور با مادري به خواب رفته روي ميز شام مهمان ها و البته به گفته ی خودش: ساده نوشتن و هم اشعاري به شدت پيچيده و مشكل كه شايد هركسي قادر به دركشان نباشد مگر اينكه زحمت تفكر در معنا را با لذت وافري كه از "كشف" پس از آن مي برد بر خود هموار سازد و يا مشكل تر و مهم تر از آن بتواند احساس خود را به طور كامل و به دور از پيش فرض هاي ذهني به شعر بسپارد كه در اين صورت لذتي كه عايدش مي شود از جنس فكر و واژه نيست، لذتي است موسيقايي و اين شايد تنها به خاطر تداعي آزاد و سبك انتزاعي شاعر در به كار بردن واژه باشد. اشعار مريم پاليزبان ارتباط تنگاتنگي با موسيقي دارند، اما نه موسيقي كلاسيك و منظم الهام گرفته از طبيعت كه موسيقي امروز، موسيقي زندگي مرگ آلود و وهمناك انساني كه با آرامش و نظم و اميد بيگانه است. ناقوس مرگ... : از کنارم رد مي شود به ديوار مي خورد به دريا مي ريزد دريا به مرگ در دام است از عمق بالا مي آيد بالا مي آورد گوشت مي کنند از استخوان اش همچنان آواز مي خواند به کف مي رسد دست ها را در دريا مي شويد در تور مي پيچد هر دو دست را " اين بار بالا نمي آيم" در اشعار مريم سانسور معنا ندارد. نه آنجا كه اشاره ي جنسي در شعرش دارد: "جنگل : وابستگي بين چوب و سبز مبتذل/ زمين : آميزش هزار شکل هزار زن به پهلو لميده" "سه مرد/ روي سه مرد/ روي سه موج/ يكي خيس/ يكي سنگ/ يكي زن/ زن روي مرد/ مرد روي زن/ هر سه سنگ" نه آنجا كه بي مهابا خشونت و پوچيي دردناك را به تصوير مي كشد: از دو طرف صورتم شکافي در حال شکل گيريست
و بالاخره نه آن جا كه فضايي تصوير مي كند كه در نگاه اوليه مشمئز كننده و نازيباست: "دندان ِ خالي شده، از ليسک ِ زبان به ستوه آمده!/ موسيقي ِ روزانه بريز/ در اين سوراخ ِ مستراح." "برسنگ/ ناخن کشيدي/ خون سنگ/ خون استخوان/ بالا آوردي" برايم لذت بخش است اين حس كه وقتي شعرهايش را مي خوانم، مي بينم تكرار "دانسته ها" و "حس كرده ها"يم نيست، نگاهي تازه است، كمتر اجازه ي مواجهه ي خودآگاه با اثر مي يابم مگر پس از كنده شدن از حال غالبم و سپردن كامل روح و فكرم به فضاي روياگونه و مرموزي كه برايم تصوير مي كند. چيدن منطقي واژگان كنار هم و رسيدن به معناي واحد براي درك اين اشعار كار بيهوده ايست. منطق تركيب اين واژگان از جنس منطق خواب و اوهام است. منطق نسبیت و عدم قطعیت. منطق ابهــام. آن چه مهم است اثري است كه در "آن" مي گذارد و قدرت زيادي كه در باوراندن اين فضاهاي ناآشنا (نا آشنا در واقعيت خارجي، نه در رويا) دارد. اين حس را در عالم سينما اولين بار با مشاهده ي فيلم محبوبم از ديويد لينچ، "جاده ي مال هالند" به بهترين شكل ممكن تجربه كردم و در عالم شعر حالا با این اشعار خواندنی و دیدنی. و بالاخره گزيده ي اصلي من براي اين پست:
این آواز از دهان و گلویی می آید
دهانی بازمانده! هوای سوخته از پنجره ی جلویی تا انتهای خانه دست می زند بر تنِ مردگان
این آواز در آغوش اش دهانی بازمانده دارد وهوایی نرسیده جامانده! باز است انگشتانِ این دست بر پستان هایی ملتهب شیره ی بهاری در راه مانده می تراود از خراشِ کوچکِ روی پستان ها
"در خواب دیدم مرگ ات را خوابِ مرگ ات! " پ.ن گرگ صابونی (وبلاگ شخصی مریم پالیزبان) و... با تشكر صميمانه، ويژه و فراوان از مريم عزيز كه اجازه داد اين پست را درباره ي اشعار دوست داشتني اش بنويسم. رويابينی هايی كه همه را با عشق و اشتياق خواندم و دیـــــــدم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 آبان1386ساعت 13:1 توسط " آ ز ا د" |
|
|
تا ... تو
پر می کشم از پنجره ی خواب تو تا تو هر شب من و دیدار در این پنجره با تو از خستگی روز همین خواب پُر از راز کافی ست مرا، ای همه ی خواسته ها تو دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو بيدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد با آتشمان سوخته بودی همه را تو پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا - تو آزادگی و شیفتگی، مرز ندارد حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟ دیگر نه و هرگز نه؛ - كه يا مرگ كه يا تو وقتی همه جا از غزل من سخنی هست یعنی همه جا - تو همه جا - تو، همه جا - تو
پاسخ بده از اينهمه مخلوق چرا من؟ تا شرح دهم، از همه ی خلق چرا تو
غزلی از محمد علی بهمنی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 مهر1386ساعت 10:6 توسط " آ ز ا د" |
|
|
امروز، همه دلخوشی از بی مرگی فردا، گهِ پوچی پی ِ تیغی و رگی! افسوس که این "لحظه"ی بیچاره فقط دائم شده قربانی این خوی سگی! ۲۱ شهریور ۸۶
یک روز همه شاد که "داریم" و که "هست" یک روز عزادار که دادیم از دست یک روز فراموشی این تجربه ها احسنت بر این زندگی هرزه و پست! ۲۲ شهریور ۸۶ پ.ن یک مطلب هم دارم با عنوان "ضد پوستر حاتمی کیا" در وبلاگ پرده شیشه ای تقدیم به طور ویژه به دوستان سینمایی عزیزم که احتمالاْ خسته شدند بس که به جای مطلب سینمایی شعر گفتم و در وبلاگ گذاشتم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 شهریور1386ساعت 18:29 توسط " آ ز ا د" |
|
|
این جاده ی زندگی ندارد مقصد محکوم به مرگیم در این حبس ابد آزاد مسافری شود کو هر دم در بند، به تنهایی خود در بندد بامداد ۱۸ شهریور ۸۶
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 21:37 توسط " آ ز ا د" |
|
|
آب نوشم؟ نه، شراب جان فزای بوسه ات تا کنم با جان تنفس از هوای بوسه ات شوکران عقل و هوشم باده ی لب های تو چشمه ی عشقم بهار غنچه های بوسه ات ۱۰/۶/۸۶ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 20:7 توسط " آ ز ا د" |
|
|
آرامش ِآمیزش صراحت مولوی و بیان بی سانسورش به نظرم با آن داستان "خر و کنیز" دیگر برای همه روشن باشد! شعر خاصی که ای کاش غم فیلتر نبود و حالا آن را به عنوان بهترین نمونه ی بیان آزاد می گذاشتم اینجا. اما خوب شعر فعلی هم لطف خودش را دارد. غزل است، از دیوان شمس مولاناست و مهم تر از همه اینکه از لحاظ مضمونی بی ادعاتر است و بیشتر مناسب پسند بیزار از پند و موعظه ای مثل من!
جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش صحت به چه دریابد بیمار به آمیزش هرچند به بر گیری او را نبود سیری دانی به چه بنشیند این بار به آمیزش آن تشنه ی ده روزه کی به شود از کوزه الاّ که کند آبش خوشخوار به آمیزش در وصل تو می جوید وز شرم نمی گوید کامسال طرب خواهد چون پار به آمیزش کاری که کند بنده تقدیر زند خنده که ای خفته بجو آخر این کار به آمیزش زیرا که به آمیزش یک خشت شود قصری زیرا که شود جامه یک تار به آمیزش اندر چمن عشقت شمس الحق تبریزی صد گلشن و گل گردد یک خار به آمیزش مولانا جلال الدین محمد بلخی/ دیوان شمس تبریزی/ ۱۲۳۰ پ.ن مثل همیشه نظرات دوستان برای کاملتر شدن نوشته هایم مفید واقع شد. (البته حتما توجه دارید که این استقبال از پیشنهاد با آن بیزاری از پند و موعظه که گفتم ضدیتی ندارد اگر هم داشت چه باک که "ما هم آغوشی اضداد را طالبیم"!). به دنبال نظر افق عزیز باید این نکته ی کلی را هم اضافه کنم که: اراده ی مفهوم بالاتر از یک مثال ملموس در اشعار عرفا چیزی نیست که بتوان انکارش نمود اما لازمه ی یک تشبیه درست، وجود جمیع صفات منظور -ولو در پایین ترین سطح آن- در مشبه به است. پس نمی توان گفت منظور شاعر "این" نیست و "آن" است، می توان گفت ممکن است شاعر "آن" را به عنوان حد والاتری از "این" اراده کرده باشد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 1:37 توسط " آ ز ا د" |
|
|
وقتی گُهر روی تو را دید زدم با شیطنتی طعنه به خورشید زدم از پرتو ِ روی تو شبم روشن شد بر جلوه ی ماه، مُهر تردید زدم * * * هنگامه ی انتظار، جان بی معنی ست در لحظه ی دیدار، زمان بی معنی ست سخت است ولی عشق چنین می گوید وقتی که بهــــــــار است، خزان بی معنی ست
مرداد ۸۶ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 10:33 توسط " آ ز ا د" |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 11:44 توسط " آ ز ا د" |
|
|
یین و یانگ
ما عاقلیم و دیوانه هشیاریم و مست آشناییم و بیگانه زاهدیم و بت پرست
شادیم و غمگین رهیافته ایم و گمراه دینداریم و بی دین سفیدیم و سیاه
ما از دشمنی مفهوم و هم واژه بیزاریم ما هم آغوشی اضداد را طالبیم ما عاشقیم و کعبه ی سیاه و سفید عشقمان یین و یانگ است
شب و روز ۴/۵/۸۶ Yin-Yang Symbol
|
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 17:9 توسط " آ ز ا د" |
|
|
طلـوع عشـق
شب های من به یاد تو رنگ سحـــر گرفت قلبــم سپیده زد، تپش عشـــق سرگرفت با یـاد تو، ستــاره ی شب های روشـــنم! روحـــــم ز تن به وادی امّیـــــــــد پَر گرفت دلمــرده بودم و به غمـــت زنده شد دلـم در دل، ستیـــــز بین غــــــم و درد درگرفت غــــم، نـاله بود و درد، تنفــــر، سیه دلی غـــــــم بود فـــــــاتح و ز دلـم درد برگرفت مهرت به دل نشست و غم و ناله رخت بست آمد بهـــــــــار و شـاپره جــــــانِ دگر گرفت بامداد ۲۱/۴/۸۶
امپرسیون، طلوع آفتاب/ اثر جاودانه ی "کلود مونه"
بهـــار عشـق
از لبِ جـــام لبــــت مِی به هوس نوشـــــم باز آبـــــرویم خم ِ ابــــروی کمان کرده به نـــــــاز چشمه ی چشم تو جوشنده ی عشق نگه ام خـــــــاطرت خاطره ی مستی در اوج نیـــــــاز نـازُ کِ گـــردن تو گــــردنه ی هـــــــــوشِ مـدام سـازه ی نقش تنت زنده ترین نغمه ی ســـاز بنـــــده ی بنــــــدِ غم عشــق تو گشتم، هردم می کنم مـــویه بر ِ مــــوی سیــــــاه تو به راز تو بهــــــــاری و بهـــــــــار ِ به خـزان ننشــسته از دل آزاد مشـــــــو، با دلِ آزاد بســــــــــــــاز صبح ۲۸/۴/۸۶
آشیانه ی بهار/ اثر "کلایر رابی" نقاش امپرسیونیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 تیر1386ساعت 13:50 توسط " آ ز ا د" |
|
|
دریا افسونم می کند نه چون زیباست نه چون وسیع و بی انتهاست نه چون جلوه ی آسمان از اوست و گریه ی ابر از او نه چون آسودگی موجش در عدم است و سکوت بی موجش حسرت دم بی بازدم چون همه عشق است همه عشق است و همه وفا قطره ای آنجا نیست که نباشد اوج موجی پیشتر از آن ولی در میان موج اوج قطره ای... ۱۰/۲/۸۶ زیبا کنار
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 14:25 توسط " آ ز ا د" |
|
|||||||
|
جاده
جاده در شب زیباست آسمان و کوه و دشت همه تاریکند بی جلوه و خاموش ادعایی نیست آفتابی نیست، عاریه از خورشید هرچه را می بینی بازتاب نوریست که تو افروخته ای با هوس خویش چو خورشید...
من شعر هم بگم جاده ای می شه!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:49 توسط " آ ز ا د" |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ما از دشمنی مفهوم و هم واژه بیزاریم
ما هم آغوشی اضداد را طالبیم ما عاشقیم و کعبه ی سیاه و سفید عشقمان یین و یانگ است ... هنر آزاد یعنی هنر بی باید. |
| پیوندهای روزانه |
|
دیکشنری آنلاین جامعه ی فیگوراتیو محمود فرشچیان سینمای کلاسیک Anti Filter آریانپور برونو بوزتو مسعود بهنود tinypic آوای آزاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان سینما اندیشه دل نوشته تئاتر سینما-اندیشه عکس |
|
RSS
|