تبليغاتX
هنـــر آزاد
آخر، پر و بالی بزن، بشکن قفس را .:::. آزاد باش این یک نفس را

 

جوراب!!!

 

 

 یک سال پیش سه شنبه ی اول ماه تعطیل رسمی بود. سر شب از خواب بعد از ظهر که بیدار شدم، با عجله توی کشوی دراور هرچی دنبال یه جفت جوراب سالم گشتم، پیدا نکردم. ظهر همون روز به لیلا گفته بودم: «امشب جلسه هفتگی بچه های گروه تو خونه ی الهام خانوم برگزار می شه. توی خونه جوراب لازمه. با کفش که نمی شه رفت وسط پذیرایی. همه ی جوراب های پاره ام رو که ریختی دور، لا اقل این یه جفت باقی مونده رو بشور و بدوز». بهم اطمینان داد و گفت: «خونه ی الهام خانوم باید آبروداری کرد. مگه می شه ندوزم؟». اون زمان من با الهام خانوم حسابی رو درواسی داشتم. طوری که وقتی می دیدمش زبونم به کلی بند می اومد، قلبم تاپ توپ می کرد و صدام می لرزید. خیلی مضحک می شدم. عین هم بچه های زن ندیده ی شونزده ساله. دکتر داوودی گفته بود باید از این مبادی آداب رفتار کردن دست بردارم. جلوش لم بدم، موقع خندیدن دهنم رو تا بناگوش باز کنم و حتی با دهن پر حرف بزنم، طوری که انگار می خوام تا آخر صحبتم چیزی از خورده خوراکی ها توی دهنم باقی نمونه و همه اش بپاشه تو صورت طرف! چه می دونم، جوک بگم، جوک های رکیک. حرفای زشت بزنم. می گفت این جوری شاید بتونم این دست و پا چلفتگیم رو درمان کنم.

   لیلا از الهام خانوم متنفر بود. خوب تعجبی هم نداشت. شوهری که تا چهل سالگیش چیزی نمونده و ناسلامتی سه تا بچه قد و نیم قد داره، با دیدن یه دختر دهنش کف کنه و به تته پته بیفته واقعا نوبره! تازه فهمیدم اون روز بعد از ظهر قبل از خوابیدنم لیلا چرا گفت عصر با بچه ها می رم خونه ی مامانم. نگو می خواست از دست من فرار کنه چون می دونست وقتی از خواب بیدار شم و ببینم از لج الهام خانوم تنها جوراب موجودم رو ندوخته  و نخ و سوزن ها رو هم با خودش برده  و تازه کوک ساعت رو هم دستکاری کرده تا دیرتر از خواب بیدار شم، تو اون موقعیت نمی شینم تو روش لبخند بزنم. اونم شب تعطیل که هیچ مغازه ای باز نبود که بشه یه جفت جوراب خرید. دور تهرون رو هم که نمی تونستم بگردم. یعنی وقتش رو هم نداشتم. خونه ی الهام خانوم دو خیابون پایین تر بود و نیم ساعت بیشتر تا وقت قرار نمونده بود. نمی خواستم وقتی برسم که همه ی گروه منتظر من مونده باشن و موقع رسیدنم میخ من بشن تا یه جا بشینم. بعید نبود تو اون لحظه موقع راه رفتن، شستم بره تو چشم! بخصوص حالا که نوک جورابم هم پاره بود! این لیلای دم بریده آخرش زهر خودش رو ریخته بود. حسابی گیج شده بودم. چی کار باید می کردم؟ می رفتم؟ نمی رفتم؟ یه لحظه به خودم گفتم گرچه سه تا از انگشت های پام از جوراب بیرون زده اما شاید بشه یه جوری پارگیش رو مخفی کنم و سر و ته قضیه رو هم بیارم؛ اما بلافاصله به خودم گفتم با اون اعتماد به نفس مثال زدنیم فقط مونده یه نقصی چیزی هم داشته باشم و ترس از برملا شدنش بشه قوز بالا قوز. می دونستم آخرش افتضاح ببار میارم. داشتم متقاعد می شدم که اون شب قید جلسه رو بزنم که یهو فکری به ذهنم رسید. یاد حرف دکتر افتادم و اینکه باید سعی کنم جلو الهام خانوم راحت باشم. تصمیم گرفتم از موقعیتی که پیش اومده استفاده کنم و تز دکتر رو عملی کنم. چی بهتر از اینکه سرم رو بالا بگیرم و با همون جوراب پاره، روی مبل لم بدم و تازه پا روی پا هم بندازم تا بفهمونم که اصلا خجالت زده نیستم. کلی سر همین قضیه مزه بریزم و خودم رو بی خیال نشون بدم. فوقش یه خنده ی دسته جمعی و همه چی تموم می شه. دیگه تا آخر جلسه کسی فکر جوراب های من رو هم نمی کنه. همه ی این فکرها توی توالت از سرم گذشت! وقتی که هم کارم و هم فکرم اون تو تموم شد، پا شدم و شلوارم رو کشیدم بالا. همه ی فکر و ذکرم جورابم بود و اینکه چه مزه ی بریزم که  یخ نباشه و الهام خانوم بهش بخنده. توی ماشین، توی راه، همه اش به همین فکر می کردم. آخه تا حالا تو هیچ جمعی یه جوک خشک و خالی مجلسی هم نگفته بودم چه برسه به صحبت از جوراب پاره و کثیف. کثیف، چون که جورابم غیر از پاره بودن بوی گند عرق هم می داد. لیلا حسابی سنگ تموم گذاشته بود.

   تا در خونه ی الهام خانوم چیزی نمونده بود. قلبم می خواست دوباره به تپش بیفته که خودم رو کنترل کردم. «اگه الان نتونم هیچ وقت دیگه هم نمی تونم. باید سعی خودم رو بکنم». دیگه دم در خونه رسیده بودم. جملات رو زیر زبونم می چرخوندم که در باز شد و وارد شدم. پله های آپارتمان رو بالا رفتم و دم در واحد سوم که رسیدم لبه ی در باز بود. خوشحال شدم تکه کسی نیومده دم در. بلافاصله کفش هام رو درآوردم و تو جاکفشی گذاشتم و با نگاهی به پارگی نوک جورابم و خنده ای زیر لب وارد پذیرایی شدم. برخلاف تصورم ظاهرا آخرش دیر رسیده بودم. بس که حواسم پرت جوراب پاره ام شده بود. همه اومده بودند و با ورود من میخ من شدند! تو نگاه همه شون دیدم که متوجه مساله شده اند. پسرها لبخند ریزی به لب آورده بودند و دخترها به نظر خجالت زده می اومدند. فکر نمی کردم این قدر زود بفهمند. خوب شد فکر مخفی کردن جریان رو از سرم بیرون کرده بودم. اصلا قابل تصور نبود. انگار تو نگاه اول همه فقط جورابم رو دیده بودند؛ اما هیچ کس حتی یک کلمه به شوخی یا جدی چیزی نگفت. انتظار شنیدن متلک لا اقل از پسرها رو داشتم. اما نه، همه یه دفعه ساکت شده بودند و راحت می شد شرم رو از نگاهشون خوند. کم نیاوردم و پس از لم دادن روی مبل، خودم سر صحبت رو باز کردم. پا روی پا ننداختم اما به اندازه نیم متر از هم بازشون کردم تا راحت تر جلوه کنه و رسمی نباشه. این کارم بیشتر نگاه خجالت زده ی دخترها رو تشدید کرد. نمی دونستم این قدر به جوراب آدم توجه می کنند. دل رو زدم به دریا و نطق و مزه پرونی رو شروع کردم. با اشاره به پایین گفتم: «شرمنده، اگه کثیف نبود و بوش راه نمی افتاد اصلا درش میاوردم؛ اما خوب این جوری هم بد نیست، لا اقل این سه تا کمی هوا می خورن. خفه شدن اون تو از بوی گند. البته اون دوتا کوچیکه تقصیری ندارن، بزرگه فشار آورده پارش کرده. اونم همیشه این طور نیست ها، راستش من آدم راحتیم، اگه اجبار خانومم نباشه حس و حال ناخن گرفتن هم ندارم. خانومم گفت که بلند شده زشته، طوری هم گفت که اگه کسی نمی دونست خیال می کرد حالا چی شده. گفتم خیال کن مده! همینه دیگه، اینم از نتیجه اش. گوش نکردم فشار آورد پارش کرد. خانوما اصلا متخصص این جور مسائل هستن، درست می گم الهام خانوم؟». نطقم تموم شده بود اما نه در طول اون نه حتی بعدش یه لبخند هم کسی نزد. یعنی اینقدر بی نمک بودم و نمی دونستم؟ کسی که نخندید هیچ، حالا مردها هم از خجالت سرخ شده بودند. الهام خانوم که نتونست بمونه بلند شد و با عصبانیت از جمع خارج شد. یواش یواش داشتم به اوضاع مشکوک می شدم. آخه یعنی چی؟ مگه چی گفتم؟ حالا خنده اش نمی اومد ناراحتی برا چی؟ گیج شده بودم. تف به این شانس. مردها با نگاه های سرزنشگر نیگام می کردند و زن ها یکی یکی از جمع خارج می شدند. زن ها همه رفتند و من موندم و اون همه نگاه چپ چپ. حسابی خودم رو باخته بودم. دیگه داشتم می ترسیدم. سر در نمیاوردم. با ناراحتی در حالی که لعنت نثار بی عرضگیم می کردم از خونه خارج  شدم. تو اون لحظه فقط می خواستم دستم به دکتر داوودی برسه تا عوض همه ی تز و تئوری هایی که بلغور کرده بود مشت و لگد تحویلش بدم. با لیلا هم می دونستم چی کار کنم. راهم رو کج کردم و یه راست رفتم طرف خونه مادرخانومم. بایستی تکلیفم رو باهاش روشن می کردم. از ماشین که پیاده شدم هنوز به اون طرف کوچه نرسیده بودم که توپ یکی از بچه هایی که تو کوچه بازی می کرد جلو پام وایستاد. پسرک اومد، توپش رو برداشت و رفت. هنوز چند قدمی بیشتر دور نشده بود که برگشت و با چهره ی سره شده جمله ای گفت که هنوز که هنوزه وقتی اون رو به یاد میارم، خودمم مث لبو سرخ می شم. پسر بچه اومد جلو و توی گوشم گفت: «آقا ببخشید، زیپ شلوارتون بازه».

  از اون به بعد دیگه یادم نرفت که اولا به هیچ عنوان تصمیماتم رو توی توالت نگیرم و ثانیا موقع بالا کشیدن شلوار، همه ی حواسم به زیپ شلوارم باشه نه پارگی نوک جورابم!

    

                                                           آزاد ... 11/8/1384

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:52  توسط " آ ز ا د" | 

حلقه

 

(برداشت آزاد از شعر «حلقه» فروغ فرخزاد)

 

 

     گذشته اش را به خاطر آورد. زمانی که دخترک معصومی بود با رؤیاهایی رنگارنگ. با قلبي سرشار از عشق به شوهری که حلقه خوشبختی را به دست نیازمند او هدیه کرده بود. انگشتش را می نگریست که حلقه زر آن را تنگ در بر گرفته بود و این، بیشتر آرامش می کرد. الماس های روی حلقه ، چلچراغ های نورانی قصر آرزوهایش بودند که با نگاه به آن ها سبک می شد و به عالم دیگری پرواز می کرد. غرق در رؤیا می شد و در همان حال آرام به خواب فرو می رفت. خواب های قشنگ و روشن می دید و از خواب که برمی خواست، پیوسته زیر لب زمزمه می کرد: من خوشبخت ترین زن روی زمین هستم.

   حالا اما سال ها بود  حسرت یک خواب راحت که از اسارت ذهن و خاطرات تلخ آن رهایش کند بر دلش مانده بود. خوابش نمی برد و اگر هم به خواب می رفت مدام کابوس های وحشتناک می دید. حلقه ازدواجش را که مدت ها بود دیگر از دست بیرون آورده بود، در خواب، قلاده سگی می دید که او را زیر آفتاب سوزان خورشید به تک درخت خشکی بسته بودند. الماس های روی حلقه، آن چلچراغ های قصر آرزوهاحالا عیناً نقش و نگارهای روی قلاده را تداعی می کردند. آشفته و پریشان از خواب می پرید، فشار حلقه را دور گردن خود حس می کرد و نفسش به شماره می افتاد وبا بخاطر آوردن روزهایی که به امید واهی وفای شوهر از کف داده بود به بخت خود لعنت می فرستاد.

 به خود آمد. ديگر نمي خواست به خاطرات تلخ گذشته فكر كند. هرچه بود تمام شده بود و او حالا با وصال به عشق دیرینه این سال هایش فاصله چندانی نداشت. زن،  در یک قدمی ازدواج با معشوق مهربان و وفاداری بود که در تمام این سال ها تنها با  فکر رسیدن به او توانسته بود همۀ درد ها وغم هایش را  فراموش کند. او حالا حلقه واقعی خوشبختی اش را پیدا کرده بود. حلقه ای که او را به معشوقش پیوندی ابدی می داد. پیوندی ناگسستنی که خیانت و جدایی هرگز در آن معنا نداشت. حلقه ای نه به سختی فلز که به لطافت و نرمی الیاف. حلقه ازدواج با مرگ. حلقه دار.

 

به پیشنهاد خوب دوستان اصل شعر رو هم اضافه می کنم:

 

حلقه

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
 همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است

                                فروغ فرخزاد


 

یه نکته ی مهم: جای اصل شعر قبل از داستان منه اما گفتم اگه اول داستان رو بخونید

 می تونید بدون پیش زمینه باهاش روبرو شید و با دیدن نقص هاش از کار فروغ بیشتر لذت ببرید...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:50  توسط " آ ز ا د" | 

  

 
Mulholland Drive: Original Motion Picture Score
 

 

  درباره ی خواب

 

    راستش رو بخواین در کل از اینکه کسی داستان خودش رو توضیح بده و دربارش فلسفه ببافه خوشم نمیاد اما از یه چیز دیگه هم بدم میاد اونم اینکه آدم تظاهر کنه هرچی داره مال خودشه و یه داستان بهش الهام شده و اصلا تحت تاثیر هیچ اثر هنری یا فکری نبوده. من خواب رو نوشتم بیشتر تحت تاثیر کارای دیوید لینچ کارگردان محبوبم و بخصوص فیلم "بزرگراه گمشده" و "جاده ی مالهالند" اما بعد فهمیدم به آسمان وانیلی کامرون کرو بیشتر شبیهه و البته قبل از نوشتن مختصری از فلسفه ی بارکلی رو خونده بودم و نظرش راجع به عدم تمایز میان خواب و بیداری و اینکه هر آن ممکنه بیدار شیم و ببینیم گذشته ای که مطمئن بوده ایم واقعیته خواب بوده. کتاب دنیای سوفی رو حتما خوندین. اون داستان اصلا بر پایه ی همین نظریه نوشته شده و اونم بی تاثیر نمی تونه باشه. داستان "خواب"٬ درسته که بیشتر به یه سکانس آسمان وانیلی شبیهه ولی خیلی باهاش تفاوت داره اونم به این خاطر که پایان فیلم "کرو" خیلی سر راسته و تمام ترس فیلم رو از بین می بره بر عکس کارای لینچ که عمیق ترین ترس زندگیم رو با کارای اون تجربه کردم. ترس ناشی از ابهام و عدم قطعیت همه چیز : زندگی٬ مرگ٬ بیداری٬ خواب٬ واقعیت٬ دیگران و حتی خود. لینچ رو بیشتر از همه به خاطر جاده ی مالهالندش دوست دارم. جاده ای که همه واقعیت ها رو به رویا بدل می کنه اما نه رویایی خوش و زیبا که کابوسی  هولناک٬  مثل زندگی...

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:48  توسط " آ ز ا د" | 

 

 

خواب...

 

 

نيمه هاي شب ناگهان از خواب پريد. تاريکي مطلق اتاق را فقط هاله بي رمقي ازنور مهتاب که از پنجره روي تخت افتاده بود به هم مي زد. غلتي زد و دست در گردن همسرش انداخت. زن برگشت رو به مرد اما او... او همسرش نبود، اصلاً او انسان نبود. چهره اش توده اي زشت و کريه و وحشتناک بود. ترسيد. خود را عقب کشيد و از کشوي دراور کنار تخت، اسلحه اي بيرون آورد و درحالي که زن با آن چهره هولناک، خيره نگاهش مي کرد اسلحه را به طرفش نشانه گرفت و به سرش شليک کرد... همه   چيز تاريک شد.

      ناگهان از خواب پريد. همه را خواب ديده بود. اما هنوز ترديد داشت. بلافاصله بلند شد و اسلحه را از کشوي دراور درآورد. دور تخت چرخيد. با احتياط صورت زن را رو به پنجره چرخاند و آماده شليک شد. اما نه، همسرش بود با همان چهره معصوم و دلنشين. نفس راحتي کشيد. اسلحه را در کشو گذاشت و رفت تا آبي به سر و صورت بزند. چراغ دستشويي را روشن کرد. شير آب را باز کرد. دست ها را زير شير گرفت. آب از ميان انگشتان لرزانش بيرون مي ريخت. آب را به صورت زد و همينکه دست ها از روي صورت پايين آمدند، در آينه خود را ديد. اما ... اما خودش نبود. همان توده زشت و کريه وحشتناک بود. سراسيمه بيرون آمد و به اتاق ديگر گريخت. چراغ را روشن کرد و در آينه اتاق خود را ديد. باز هم همان حيوان هولناک. ديوانه شده بود. به طرف دراور دويد. اسلحه را بيرون آورد و بلافاصله روي شقيقه خود گذاشت. چشم ها را بست و شليک کرد... همه چيز تاريک شد.

    ناگهان از خواب پريد. همه را خواب ديده بود. اين باربه بيداريش ترديد بيشتري داشت. قبل از هر چيز اسلحه را از کشو بيرون آورد و سپس ترسان و با احتياط به طرف دستشويي رفت و خود را در آينه نگاه کرد. خودش بود. ديگر خواب نبود. ديگر کابوس نبود. اما هنوز نه. همسرش. به طرف اتاق برگشت و سر زن را رو به هاله نور مهتاب گرداند. آرام گرفت. زن هم خودش بود. ديگر از آن توده زشت و کريه خبري نبود. خيالش راحت شد. دستي روي گردن و پيشاني کشيد و عرقش را پاک کرد. خواست بخوابد اما ديگر خوابش نمي آمد. در حالي که اسلحه در دستش بود چند قدمي راه رفت. سپس تصميم گرفت زن را هم بيدار کند تا با هم باشند و از اين کابوس ها رهايي يابد. به کنار در رفت و کليد لامپ را زد. اتاق روشن شد. داشت به کنار تخت مي آمد که صحنه اي ديد. صحنه اي غريب و ترسناک. هولناک تر از آن چهره ي شيطاني. جنازه خودش را ديد که کنار دراور روي زمين افتاده بود و آن طرف تر، جنازه همسرش روي زمين کنار تخت. به صورت ها دقيق شد. چهره ها چهره هاي خودشان بود. آنها مرده بودند. با شليک اسلحه مرد. اما  مگر آنها خودشان نبودند. پس اين دو جسم زنده ديگر چه بود. مرده بودند اما زنده هم بودند. هم مرده و هم زنده بودند. گيج شده بود. مغزش از کار افتاده بود. ديگر نمي خواست به چيزي فکر کند. فرياد ديوانه واري کشيد و جسم زنده خود و همسرش را غرق گلوله ساخت تا به روال دو مرتبه قبل، با شليک گلوله از کابوس رهايي يابد... همه چيز تاريک شد.

 ناگهان از خواب پريد. همه را خواب ديده بود؟

 

در پست های بعدی بیشتر درباره ی این داستان کوتاهم و منبع الهامم برای نوشتنش می گم البته اگه استقبال کردین و نظر دادین و به نظرتون قابل خوندن اومد و دیدم ارزش صحبت کردن بیشتر رو داره...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:47  توسط " آ ز ا د" | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ما از دشمنی مفهوم و هم واژه بیزاریم
ما هم آغوشی اضداد را طالبیم
ما عاشقیم
و کعبه ی سیاه و سفید عشقمان
یین و یانگ است
...
هنر آزاد یعنی هنر بی باید.

پیوندهای روزانه
دیکشنری آنلاین
جامعه ی فیگوراتیو
محمود فرشچیان
سینمای کلاسیک
Anti Filter
آریانپور
برونو بوزتو
مسعود بهنود
tinypic
آوای آزاد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
سینما
اندیشه
دل نوشته
تئاتر
سینما-اندیشه
عکس
پیوندها
همراهان همیشگی:
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
بدنام (حمید) / وبلاگ قبلی من
Justice (شیدا)
ThirdMan (یحیی نطنزی)
برخورد نزدیک از نوع سوم (عبدالمحمد بابایی)
گرگ صابونی (مریم پالیزبان)
A Small Good Thing (بهار)
سخنان ناگفته ي من (دريا)
همه ي سختگيري هاي من (سخت گير)
دغدغه های یک منتقد(دیوید)
رویابین ها (ساسا و مینا)
پرده شیشه ای
دلبستگی (تنها)
ذهن زیبا (کژوان)
چیزی شبیه آن (مصطفی)
هفت (وحید)
آسماني تیره (صدف)
Game Over (دانیال)
یادداشت آزاد (آزاده)
یاران حلقه
سورنا
فراسوي نيك و بد
آرمان (محمدرضا محقق)
گرای نقره ای (ایلیا شریفی)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیگر دوستان:
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
همشهری کاوه (کاوه)
سینمای ما (امیر قادری)
آساک آرت (ابی)
ماهی مشکی (باقر)
آرایشی عاشقانه (شهلا)
تاریخ سینما (محمد رضا)
ت ا ل ا پ (علی)
ويرگول (reza)
dehak baroon (احمد)
فیلسوف نقابدار (نقابدار)
فیلم نوشته ها (هوشنگ گلمکانی)
هبوط در تنهایی شریعتی (مهدی، نفیسه، آزاده)
گلچین (وبگرد)
پیچش (وحید)
ماه بالاي سر تنهايي ست (عيسا)
غم خاطره (هامان)
coming soon (مينا اكبري)
سرپیکو
فيلم كامنت
خشت و آينه (پرويز)
گریه کن ... (مسافر)
سینما زندگی است (الهام)
نگاه شخصی من (محمود)
سینمای نوین (زردشت)
سکانس (فرهاد)
آزادمرد
يه امردادی از آفتاب (الینا)
نگارش هذیونیات یک ابله (طراوت)
کلمات (هادی)
روزی روزگاری سینما (مصطفی)
دیگر (وبلاگ ادبیات و هنر)
دیگر (فتو بلاگ)
عکس های صابونی (آرمین صابونی)
استالاگ هفده (بهنام)
ناقصات العقول (سمیه)
بهروز
سلام سینما (آرش)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM