تبليغاتX
هنـــر آزاد
آخر، پر و بالی بزن، بشکن قفس را .:::. آزاد باش این یک نفس را

 

بالاخره بعد از مدت ها دی وی دی خام فروختن این فروشنده های میدون انقلاب نسخه ی واقعی «سنتوری» یافت شد. دیشب تازه اولین بار فیلم رو دیدم. اصلاً انتظار دیدن همچین فیلمی رو از مهرجویی نداشتم. تا به حال فقط «لیلا» رو ازش زیاد دوست داشتم اما از حالا به بعد سنتوری (صد البته این نسخه ی سانسور نشده و کاملی که ازش دیدم) شد بهترین فیلم مهرجویی برام. داستان کلیشه ایه اما همین برام جذابش کرده این زنده کردن کلیشه ها که کار همه ی بزرگانیه که دوست دارم مثل تارانتینو، برادران کوئن، ریدلی اسکات، تیم برتون و ... . تدین فیلم محشره. در نهایت ایجاز و در عین حال سادگی و روونی کار شده. گلشیفته و رادان بهترین بازی هاشون رو دارن. متن محکم و بامزه و دوست داشتنیه موسیقی بی نظیره اصلاً اینا چیه دارم می گم فیلم خوبه دیگه این حرفا رو نداره. تماشاگر رو محو خودش می کنه، تلخه اما شیرین. دوست داشتینه. دیدنیه. فقط... ای کاش اون صحنه های معتادای توی پارک کمتر بود. بعد از بار اول دیدن این تنها«کاش» یه که برام مونده. امیدوارم تو بارهای بیشتر دیدن هم همین یکی باقی بمونه و بیشتر نشه.

در ضمن؛

 سنتوری داستان خودشو تعریف می کنه بی هیچ ادعا و ادایی. حرفای سیاسی هم که دربارش زده می شه زورکیه. اگرم همچین اشاره هایی داشته باشه که به نظر من دور از ذهنه، تو لایه ی اول نیست و به هیچ جای فیلم صدمه نزده. این از معدود فیلمای ایرانی بود که دیدم و از اکران عمومی نشدنش واقعاً تاسف خوردم. جاش تو سینماهای بی رونق ما واقعاً خالیه. فیلم زندگی جانی کش رو دیدین؟

Walk the line

 

سنتوری منو یاد اون انداخت که خیلی ازش خوشم میاد فقط حیف که «خواکین فونیکس» قبلش نقش امپراتور گلادیاتور رو بازی کرده،به نظرم این نقش برا منفور کردنش تو تمام دوران بازیگریش و اینکه هیچ نقش مثبتی بهش نیاد کافی بوده!!!۰

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 15:4  توسط " آ ز ا د" | 
 

    «بچه ی هالییوود» ترجمه ی پرویز دوائی کتاب فوق العاده شیرین و آموزنده ایه. یه قسمت از بخش های شیرینش رو تو این پست نقل می کنم اما قبلش برای معرفی، عین برخی از عبارات پشت جلد کتاب رو میارم:

  «... ترجمه ی کتابی به اسم اصلی Growing up in Hollywood که رابرت پریش نوشته، که رابرت پریش از بچگی در هالیوود بزرگ شده، که از بچگی توی فیلم ها بازی می کرده، که بعداً شده مونتور فیلم، و بعداً شده کارگردان فیلم، با فیلم هائی مثل دشت ارغوانی، آتش زیرین، فریادکن خطر، سرزمین شگفتی انگیز، به شیوه ی فرانسوی و اینها.»

 « بهترین دفتر خاطراتی که راجع به شهر سینما نوشته شده». (لوس آنجلس تایمز)

*   *   *

   سینما «رویال» بوی عطر و سیگار برگ و عرق بدن می داد؛ بوی بزرگسال ها. سینما «لیریک» بوی رخت چرک و آب نبات مانده و ادرار می داد؛ بوی ما بچه ها. سینما «لیریک» دو تا توالت داشت، ولی ما بچه ها اغلب چنان محو فیلم بودیم که دلمان نمی آمد حتی برای یک لحظه هم که شده سالن را ترک کنیم. احتیاج به توالت موقعی پیش می آمد که آدم به هیجان آمده باشد. در لحظه های مهیج هم هیچ قدرتی در جهان نمی توانست ما را از روی صندلی هایمان بلند کند. در صحنه های زد و خورد و التهاب لب صندلی می نشستیم و چشم هایمان مبهوت پرده بود که چطور جک هاکسی از این طرف دره به آن طرف می پرد و یا سرخ پوست ها را به گلوله می بندد، یا هارولد لوید چطور بالای آن ساختمان به عقربه ی ساعت آویزان است و زیر پایش ماشین ها مثل مورچه رد می شوند. مثانه های کوچک ما اغلب لبریز بود. اگر صحنه های روی پرده از آن صحنه های داغ و پر هیجان بود، همان طوری که چشم به پرده داشتیم ادرار می کردیم، یعنی بدون اینکه دکمه شلوار را باز کنیم یا نگاهی به زیر پا بیاندازیم، ادرار را ول می کردیم. اغلب خودمان هم متوجه نبودیم تا جریان گرم و مطبوعی را حس می کردیم که در طول پاهای برهنه مان به طرف کف سینما سرازیر می شد. کف سینمای «لیریک» از ادرار چند نسل بچه ی سینمارو اشباع بود.

  سینما «رویال» وضعش به کلی فرق می کرد. از میان دره ی «وامپ» های سالن انتظار که می گذشتیم، مادرم گفت: «رابرت، دستشویی لازم نداری بروی؟» گفتم نه، و راست می گفتم؛ احتیاج به دستشویی موقعی پیش می آمد که فیلم شروع شده باشد و نه قبل از آن.

 

Rita and director Robert Parrish Fire Down Below (1957)

A Warwick-Columbia Picture

Producers: Irving Allen and Albert R. Broccoli
Director: Robert Parrish

Screenplay: Irwin Shaw,
based on the novel by Max Catto

Featuring:
Rita Hayworth as Irena
Robert Mitchum as Felix Bowers
Jack Lemmon as Tony
Herbert Lom as Harbor Master
Bonar Colleano as Leuitenant Sellers
Bernard Lee as Doctor Sam Blake
Edric Connor as Jimmy Jean

     ریتا هیورث و رابرت پریش/ پشت صحنه ی آتش زیرین

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 10:25  توسط " آ ز ا د" | 

 

۱- هیچکاک در مصاحبه مفصلی که با تروفو در کتاب «سینما به روایت هیچکاک» انجام داده به نکته مهمی در خصوص موفقیت تجاری فیلم اشاره می کند. اینکه زن باید مورد شکنجه واقع شود!

  شکنجه اعم از روحی و جسمی. به هر حال اگر در فیلمی زن آزار نبیند تضمینی به موفقیت فیلم نمی توان داد. (البته نیازی به گفتن نیست که رعایت این مورد به تنهایی تضمین فروش فیلم را نمی کند). این گفته از آن جهت بیشتر مورد توجه من است که کاملاْ صادقانه و رک گفته شده. بررسی روانشناسانه  اینکه خوب حالا این خوب است؟ با حقوق بشر جور در می آید؟ آیا فعالین حقوق زنان را آشفته نمی کند؟ و بسیاری مسائل از این قبیل که فرع بر فوت و فن کارگردانی هستند در این اظهار نظر کمترین اهمیتی نداشته اند!

  حافظه دیداری خود از فیلم ها را مرور کنید. خواهید دید که این شاه کلید هیچکاک تقریباً همه جا هر وقت فیلمی موفقیت تجاری -و حتی هنری- داشته، به کار آمده نه چون او به آن اشاره کرده بلکه به آن دلیل که در طریقت شهودی کارگردانی فیلم، خیلی مسائل به صورت غریزی مشترک هستند.

۲- از فیلم معروف «مرد عوضی» هیچکاک اصلاْ خوشم نمی آید. گفتم شاید در شرایط خوب ندیده بوده ام و قضاوتم درست نبوده اما اخیراْ نسخه دی وی دی دوبله اش را آن هم روی پرده و با کیفیت صدای خوب دیدم. بیشتر بدم آمد!! این کار بی ارزشش به شاهکار بدنام در... .

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 14:22  توسط " آ ز ا د" | 
 

  هدیه تهرانی، بازیگر خوش سیما و ارزشمند سینمای ایران، دوران عجیبی را پشت سر می گذارد. فلسفه می خواند، سینما را فراتر از بازیگری می آموزد، دستیاری کارگردانی می کند و وقتی از او می پرسند کی می خواهد فیلم خودش را کارگردانی کند و آیا اصلاً چنین قصدی دارد، می گوید عجله ای ندارد چراکه معتقد است فیلمسازی شدیداً نیازمند «جهان بینی» است... این مشهورترین و پولسازترین بازیگر سینمای ما به خوبی نسبت خود را با شهرت مشخص کرده و این، نویدِ آن می دهد که آینده ی تلخ اغلب بازیگران زن مشهور و خوش چهره ی سینما، در مورد او  مصداق نخواهد داشت.


 

  «هرکس بگوید شهرت را اصلاْ دوست ندارد و از آن گریزان است می توانم حدس بزنم دارد دروغ می گوید یا چیزی را پنهان می کند. محبوبیت ابداْ چیز بدی نیست و همه ی آدم های دنیا در رفتارهای روزمره شان هم برای این محبوب بودن و جلب محبت و علاقه ی دیگران تلاش می کنند... مهم این است که چه طور به این شهرت و محبوبیت نگاه کنیم... من خلوت و زندگی شخصی خودم را حفظ کرده ام و احساس می کنم ابعاد روحی و فکری آدم در چنین شرایطی باید خیلی فراتر از این باشد که در سایه ی شهرت از میان برود یا شکل عوض کند. در یک کلام، شهرت عامل تعیین کننده و ملاک مؤثری در مسیر زندگی ام نیست».

                                                    هدیه تهرانی، مجله ی سینما خانواده، خرداد ۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 12:29  توسط " آ ز ا د" | 

 

محلّ اختلاف!

 

Click for Full Size View

   فیلمی که محل اختلاف علما!! در سینما شده. خیلی از کسانی که از دوستداران پر و پا قرص پالپ فیکشن بودند با دیدن این فیلم دو جلدی، از تارانتینو روی گردان شدند، یه عده گفتند خوب هر کارگردانی کار بد داره و این کار ضعیف، چیزی از توانایی های تارانتینو کم نمی کنه، یه عده دیگه به علاقه ی خودشون به فیلم های قبلیش هم شک کردند و بقیه ی کارای تارانتینو رو هم بی ارزش دونستند و...

  اما افسوس که معدود بودن اونایی که این شاهکار رو اون طور که هست بفهمند و در مورد خودش و کارگردانش قضاوت کنند. یکی از این معدود آدم های باهوش و ارزشمند سینمای ما بهروز افخمیه. مجله ی دنیای تصویر، زمان نمایش کیل بیل یادداشتی از بهروز افخمی چاپ کرد با عنوان "مثل هذیان دم مرگ" که به نظر من قابل قبول ترین شکل فهم داستان استثنایی این فیلمه. پیشنهاد می کنم این نوشته رو حتماً گیر بیارین و بخونین. کیل بیل یه داستان عادی نیست که هر منتقد بازاری قدرت درکش رو داشته باشه. "بئاتریکس کیدو" دختریه که با اصابت گلوله به سرش درجا کشته می شه و اونچه ما در ادامه می بینیم چیزی نیست جز مالیخولیای ذهن یک زن شکست خورده در لحظه ی مرگ دردناکش. یک زن گنگستر امریکایی که دنیای تصویریش با فیلم های هنگ کنگی و انیمیشن های ژاپنی شکل گرفته و طبیعتاً اگه رویایی هم داشته باشه برگرفته از همین حافظه ی دیداریشه. مگه نه اینکه تک تک ما هر بار که تو زندگی شکست می خوریم تو ذهن خودمون واقعه رو بازسازی می کنیم، اکشنش می کنیم، کارای عجیب و غریبی که به هیچ وجه تو عالم واقع ازمون برنمیاد انجام می دیم و دست آخر هم با خیال پیروزی خودمون رو آروم می کنیم؟! 

  این نگاه ریزبینانه به کیل بیل پاسخ ساده ی همه ی سوالاتیه که فیلم برای تماشاگر خاصی که دنبال پیام و مفهوم می گرده بوجود میاره. و مسلماً تارانتینو کسی نیست که ارضا کردن این دسته از مخاطبانش هدف اصلیش باشه. به همین خاطره که این آدما وقتی می بینن تو هواپیمای فیلم، محل ویژه برای قرار دادن شمشیر سامورایی تعبیه شده! هر کسی که کشته می شه خون بدنش مث فواره بیرون می پاشه! کودکی یه کاراکتر، انیمیشنه! یه دختر با یه شمشیر اسرار آمیز از پس یه گله آدم کش بر میاد! گلوله تو سرش می خوره و بعد از چهار سال کما زنده می شه! در حالی که هنوز توی هواپیماس یهو تو لباس بروسلی روی موتورسیکلت دیده می شه که تو یه شهر بزرگ راحت سوژه اش رو پیدا کرده و داره تعقیبش می کنه! و همه ی خالی بندی های فیلم های هنگ کنگی که توی فیلم هیجانش رو بر می انگیزه و از طرفی هم نمی خواد جو گیر باشه و دنبال دلیل منطقی براش می گرده و متأسفانه هوش پیدا کردنش رو هم نداره! اون وقت شروع می کنه به داد و فریاد که آی بیخودی بزرگش کردین، یه تقلید صرفه اونم ناشیانه، هیچی برا گفتن نداره و امثال این یاوه گویی ها!!!

  تارانتینو یه کار مهم اگه تو تاریخ سینما کرده باشه اینه که مخاطب خودش رو آگاهانه انتخاب کرده، اونایی که مد نظرشن رو برای خودش نگه می داره و منتقدین ناآگاه و بی سواد و کند ذهنی رو که بدترین مخاطبای هر اثر هنری هستند با تیز بینی تمام دست می ندازه و مسخره می کنه. آفرین به این نابغه ی سینمای عصر ما. 

 

                                                                   شناسنامه ی فیلم:             vol. 2   ،  vol. 1 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 11:35  توسط " آ ز ا د" | 

واقعیت، همپای تخیل

  «فیلم هایم به نوعی ساخته می شوند که تماشاگران زیادی برای درک کامل آن مجدداً باید فیلم را ببینند... مرتبه ی دوم، حرف اصلی فیلم را که به کمک تصاویر زده می شود بهتر می فهمند... زیبایی شناسی من در عین حال هم انتزاعی است و هم قابل درک برای تماشاگر عامی. شاید به نظر متواضع نیایم اما سینمای هیچکاک این گونه نیست. وقتی برای دومین مرتبه فیلم های او را می بینم، تمام نقایص و اشکالات فیلم نامه به چشم می خورد. زیاده از حد غیر واقعی و باور نکردنی با مسایل بازی می کند. تخیل برای او ارجحیت دارد. من این گونه نیستم. دوست دارم همه چیز از نظر روان شناسی باور کردنی باشد، همین طور از نظر تاریخی و اجتماعی... او هنرمند بزرگی است، اما زیادی با واقعیت شوخی می کند. نمی توانم با او موافق باشم. به نظر من فریتس لانگ جالب تر است. تخیل در آثار او هرگز فدای واقعگرایی نمی شود».

 

پ.ن

  روزی روزگاری سرجو لئونه/ نوئل سیمسولو/ ترجمه: نادر تکمیل همایون، مرجان شریفی خراسانی/ نشر: روزنه کار/ تهران ۱۳۷۹

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 14:4  توسط " آ ز ا د" | 

 

بخشش، اقتـــدا به زمان

TinyPic image

  خیلی وقته وقتی فیلم می بینم دیگه به این فکر نمی کنم که از دید منتقدانه فیلم خوبی بود یا بد، چند ستاره می گیره یا هر چیز دیگه ای که برا نوشتن از یه فیلم به نظر خیلیا اصل محسوب می شه. فیلم می بینم و ذهنم رو آزاد می ذارم که لذت ببرم حتی از چیزایی که می گن نباید لذت ببری! می خوام اگه قراره ذوقی تربیت بشه مال خودم باشه نه بر اساس تلقیات دیگران از قوت و ضعف اثر هنری. می خوام مث تارانتینو از هر کار کلیشه ای و تجاری یا از دید عام، بی ارزش، بهره ی خودم رو ببرم. نمی خوام ادامه دهنده ی چشم و گوش بسته ی مسیر گذشتگانی باشم که اگه درست و نادرستی برای هنر تعریف کرده اند پایه ای براش ندارن جز آثار هنری که تا اون برهه ی زمانی ساخته شده. به این باور دارم که اول اثر هنری بوده بعد قاعده. دلم اول بودن رو می خواد... اگه یه روزی از یه فیلم هندی هم تو وبلاگم نوشتن تعجب نکنین. فوقش می گین وبلاگش افت کرده و سطحی شده یا اینکه لامپ فکرش خاموش شده! ما که گفتیم همیشه: بدنامی رو عشقه :-)

  حالا بگذریم اینا هیچ ربطی به ۸۸ دقیقه نداشت. حس نظریه پردازی ندارم بذارین همینطور فهرست وار و بی ترتیب و پراکنده هر نکته ای رو که ازش پسندیدم بگم. اینجوری بهتره:

- شخصیت آل پاچینو (دکتر گرَم) که مث آلیشیا (بدنام)، سیما (شوکران) و خیلی دیگه از شخصیت های سینمایی محبوبم بدنامیه که اصراری هم بر خوشنام بودن نداره و فقط وقتی می شناسیمش ایمان میاریم که بدنامی به معنای بدی نیست!

- بازی مثل همیشه جذاب آل پاچینو

- ریتم تند و کاملاً گیرای فیلم که اجازه ی نفس راحت کشیدن به آدم نمی ده. معنای دیالوگ "تیک تاک داک" رو فقط نمی فهمیم، حسش می کنیم و باهاش تا انتهای فیلم درگیریم. فیلم دو ساعته و قراره فقط ۸۸ دقیقه رو به تصویر بکشه اما این دو ساعت از ۸۸ دقیقه هم کمتر برامون می گذره. جادویی که سینما با زمان می کنه. بازسازی دقیق واقع: وقتی دلهره داری زمان زودتر می گذره.

- فیلمنامه ی قدرتمند. میون این همه صحنه ی اکشن و جذاب پلیسی که به اندازه ی کافی جذابیت برای موجه شدن یه فیلم رو داره شخصیت ها گم نمی شن. موازی با جریانات شناخته می شن و موازی با کشف معماهای پلیسی فیلم پازل شخصیتی هر کدوم هم به جا و به موقع کامل می شه. فیلم گول جذابیت ایده ی محوری خودش رو نخورده.

- حل معمای ذهن خودم راجع به حکم اعدام. (البته با در نظر گرفتن این نکته که تجربه بهم ثابت کرده هر چیزی برام حل می شه خودش می شه مقدمه ی معمای بعدی!) بادیالوگ های پایانی فیلم که به زیبایی از زبون آل پاچینو بیان می شه، نقل به مضمون:

«به اعدام اعتقاد ندارم اما به حقوق کسانی که متحمل درد از دست دادن شده اند اعتقاد دارم. من خودم کسی رو از دست داده ام (خواهر کوچک دکتر گرم توسط بدخواهانش مورد آزار شدید جنسی قرار گرفته، به گونه ای وحشتناک بهش تجاوز شده و ... [این سه نقطه رو نمی گم تا اگه فیلم رو ندیدین لو نره براتون چون نکته ی اصلیه] و دکتر گرم قاتل رو بخشیده!). برام ثابت شده که زمان درد رو التیام نمی ده اما در عوض بخشنده عمل می کنه. درد آروم تر میشه...»

                                                                                               شناسنامه ی فیلم

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 11:49  توسط " آ ز ا د" | 

 

 

DEATH   PROOF

 

 

TinyPic image 

 

   این احتمالا حسیه که بیشتر آدما تجربش کرده اند. اینکه وقتی هنرمندی رو خیلی زیاد دوست دارن و ستایش می کنن موقع مواجهه با هر اثر جدیدی ازش حس دوگانه ای بین شور و نگرانی دارن. شور و شعف مواجهه با شاهکار احتمالی دیگه ای که باز تا مدتها تحت تاثیرش باشن و نگرانی از اینکه نکنه این اثر به خوبی قبلی ها نباشه و نا امید بشن. من دقیقا این حالت رو داشتم وقتی یکی از دوستان دعوتم کرد باهاش کار آخر تارانتینو یعنی "ضد مرگ" رو ببینم. خیلی سخته. اگه این دوست رو می دیدین و ازش می پرسیدین خوب می تونست وضعیت اون موقعم رو براتون تشریح کنه. با هر سکانس و دیالوگ خوب از جا می پریدم و از خوشحالی حالم دست خودم نبود. در عین حال هر لحظه نگران این بودم که سکانس و دیالوگ بعدی بد باشه و تصورم به هم بریزه. اما...

 "ضد مرگ" شاهکار بود. درست مثل همه ی فیلم های قبلی تارانتینوی عزیز. تارانتینو حالا تو این فیلم نه فقط به فیلمای دیگه ی تاریخ سینما ارجاع می ده که فیلم های قبلی خودش هم در این جمع قرار می ده. خشونت های جدی "سگ های انباری" (در آثار دیگه ی تارانتینو نوعی شوخی با خشونت دیده می شه که در "سگ های انباری" کمرنگ تره)، دیالوگ های پالپ فیکشنی، اشاره ی مستقیم به "کیل بیل" مثل صدای زنگ موبایل و اصلاً حضور عنصر موبایل در روابط داستانی و ... شیرینی های این کار هستند که تارانتینو کاشته چه بسا خاصه و ویژه برای عاشقای سینمای خودش.

 

TinyPic image 

 

  چیزی که بیش از همه من رو به این فیلم علاقمند کرد شباهت زیادش به پالپ فیکشن بود که هنوز که هنوزه محبوبترین فیلممه از تارانتینو. مسلماً این شباهت در فرم خاص بازی با زمان نبود - -ضد مرگ کمتر از همه ی فیلمای قبلی تارانتینو تقطیع فرمی زمانی داره- بلکه در شیوه ی چینش داستان بر مبنای دیالوگ های به ظاهر مزخرف و رکیک شخصیت ها بود و میزانسن های خاصی که از مهمترین وجوه تمایز پالپ فیکشن از آثار مشابهش بوده و هست. ضد مرگ رو چند بار دیدم و خوشحالم که می دونم از اون فیلماست که دیگران چه بسا براش بیشتر از یه مرتبه تماشا ارزش قائل نباشن اما من بارها و بارها با لذت فراوان تماشاش خواهم کرد؛

درست مثل "پالپ فیکشن"...

 

 

پ.ن

 

  مرگ اشعار زیبایی که در انتظار سروده شدن توسط شاعر زیبا احساسشان "قیصر" بودند تسلیت.

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 17:43  توسط " آ ز ا د" | 

 TinyPic image 

  "بل دژور" فیلم عجیبیه. خوب البته این رو قبل از تماشا هم تا حدی می شه حدس زد. به هر حال "لوییس بونوئل" کارگردان عادیی نیست. اما این فیلم یه تجربه ی خاصه. حتی "این میل مبهم هوس" هم که از کارای مشهور بونوئله نمی تونه به پای سادگی، بی ادعایی و در عین حال قوت ساختاری و مضمونی "بل دژور" برسه. بونوئل روانشناسی سکس در زندگی زناشویی رو به شدت ملموس تصویر کرده. جالبه، موقع تماشا یاد "مادام بوواری" فلوبر افتادم! «سورین» یا همون «بل دژور» به همسرش خیانت می کنه و هیچ دلیل موجهی هم براش نمی تونه بیاره. اونم چه خیانتی، کار عصرونه توی فاحشه خونه، هر بار با یه مرد جدید! اینجاست که دیگه می بینیم این فیلم از لحاظ جسارت مضمونی از مادام بواری هم پیشتر می ره. با این حال، با اینکه خود شخصیت هم از چرایی کارش خبر نداره ما باهاش همراه می شیم، به رفتارش ایراد نمی گیریم، دوستش داریم و در عین حال اشکالی هم در رفتار شوهر نمی بینیم، پس اون رو هم دوست داریم! ما این رفتار بدون توجیه رو می پذیریم و به هیچ چیز دیگه اهمیتی نمی دیم. واقعاً چرا؟ اگه اون رفتار رو بد می دونیم و مثلاً نمی خوایم از همسر خودمون ببینیم چرا از «سورین» بیزار نمی شیم؟ چطور هم به اون حق می دیم هم به شوهرش؟ همین نکته هاست که فیلم رو عجیب و قابل تأمل کرده. انگار فیلم نمی بینیم و یه زندگی واقعی رو شاهدیم. تو فیلم دنبال "بدمن" و "قهرمان" نمی گردیم. مث زندگی واقعی نمی دونیم بالاخره چی خوبه و چی بد، کی خوبه و کی بد، نیازی هم نمی بینیم خودمون رو گول بزنیم و یکی رو چشم بسته انتخاب کنیم چون می دونیم فیلمه و تبعات هیچ انتخابی گریبانگیرمون نمی شه پس واقع بین می شیم و با احساس واقعی مون با اثر مواجه می شیم. اما همینکه فیلم تموم شد...

  ما «سورین» رو درک می کنیم چون خودمون هم برا کارایی که انجام می دیم توجیه درست نداریم، در ظاهر، دایره ی اخلاقیات برای خودمون تعریف کردیم اما خودمون قبل از هر کسی می دونیم که قبولش نداریم، تو زندگی فیلم بازی می کنیم اما فیلمی رو که زندگیه نمی تونیم قبول نکنیم و در قبالش موضع بگیریم، ما خوبی رو دوست داریم اما بدیم، بدی رو دوست داریم اما خوبیم، زندگی می کنیم نه چون زندگی رو دوست داریم چون دقیقاً مثل «سورین» زندگی رو با اوهام و دریافت های ذهنی خودمون اون طور که برامون قابل تحمله می سازیم، "بل دژور" این فیلم ساده ی ساکت اروپایی که حتی موسیقی متن هم نداره آینه ی تک تک آدم های نا امید و درمونده ی زمونه ی مدرن ماست. آینه ی صاف و صادقی که از نشون دادن هیچ چیز ترسی نداره و ما رو دعوت می کنه به دو ساعت تمام دیدن بی واسطه ی خودمون!

                                                                                          شناسنامه ی فیلم (IMDB)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 13:30  توسط " آ ز ا د" | 

 خارش هفتساله

TinyPic image 

  "خارش هفتساله"ی "بيلي وايلدر" اولين فيلمی بود كه از اين كارگردان و از "مريلين مونرو" می ديدم. در واقع اولين سالی بود كه فيلم ديدنم به صورت هدفمند و غير تفننی در اومده بود .حدود 6 سال پيش بود. سر تماشا واقعاً از ته دل قهقهه می زدم. يادمه اون موقع تازه به خودم گفتم چه طور اين نوع كمدی هم تو عالم سينما بوده و من ازش بی خبر بودم! و اين شروع آشنايي من با محبوبترين كارگردان مؤلف سينماي كلاسيكم يعني "بيلی وايلدر" بود. مسلماً کارگردان های قوی تری هم از بین فيلمهای كلاسيك هست كه دوستشون دارم اما كارگردانی كه مثل وايلدر اين همه كار مطابق با سليقه ام داشته باشه و از اين گذشته قبل از كارگردان بودن فيلمنامه نويس بوده باشه بين اون ها نيست. كارگردان قدری كه هم بامزه است و هم وقتی می خواد جدی بنويسه شاهكار سياه و تلخی مثل "سانست بولوار" خلق می كنه كه ديويد لينچ درباره اش می گه: «من اگر مي توانستم هر روز "سانست بولوار" را می ديدم!».

 این محدود نبودن به یه سبک واحد، و جسورانه دست به تجربه ی آزادانه زدن، از مهمترین ویژگی های وایلدره که باعث شده شخصاً خیلی دوسش داشته باشم.

  "خارش هفتساله" فیلم کاملی نیست و خود بیلی وایلدر هم هیچ جای مصاحبه ی مفصلی که با کامرون کرو انجام داده ازش به عنوان حتی یکی از بهترین آثارش یاد نمی کنه. کلیت داستان واقعا جذابه، سكانس های به یاد ماندنی ای داره که جاودانه ترینشون رو حتما همه دست کم خودش رو ندیده باشین ارجاع هایی که بهش شده رو دیدین. جایی که مریلین مونروی گرمایی! فیلم، توی خیابون روی دریچه ی جریان هوای مترو می ایسته تا خنک بشه و جریان باد، دامنش رو کامل می زنه بالا!

TinyPic image

 مهمترین فیلمی که به این صحنه اشاره داره "پالپ فیکشن" تارانتینوئه، در سکانس رستوران "جک رابیت اسلیم". فیلمهای کوتاه بلوتوسی رو هم که با این ایده و به عنوان برنامه ی "دوربین مخفی" ساخته شده حتماْ دیدین. می بینین که مجسمه هم از روی این صحنه ی به یاد موندنی ساخته شده! 

TinyPic image

 اصل ایده ی "مرد نجیب دوست داشتنی" هم از خوبی های این فیلمه که البته در آثار بعدی وایلدر مث آپارتمان به کمال می رسه، موقعیت ها و دیالوگ های بامزه ی وایلدری هم که دیگه حتی تو بدترین فیلمهاش جاشون خالی نیست! ولی "خارش هفتساله" فیلمنامه ی نسبتاً خسته کننده ای داره. مونولوگ بیش از حد داره تا جایی که احساس می کنیم فیلمنامه نویس این امکان روایی رو بهانه ای کرده تا از اطلاع دهی درست و به جا به مخاطب فرار کنه و همه چیزی که حتی در فکر شخصیت ها هم می گذره از زبون خودشون به مخاطب بگه و خودش رو خلاص کنه. در واقع این کم دقتی ها و همینطور اغراقی که در برخی جاها نمی تونه مرز بین بامزه بودن و یخ بودن! رو  درست رعایت کنه، باعث شده "خارش هفتساله" کار  تاریخ مصرفداری بشه (البته نسبت به شاهکارهای بیلی وایلدر نه در مقایسه با بسیاری آثار نازل و غیر قابل ذکر تاریخ سینما).

  بگذریم. مهم اینه که من هنوز فیلمی رو که باهاش وایلدر و مونرو رو شناختم دوست دارم و هنوز صحنه هایی برام داره که باهاشون قهقهه بزنم و نبوغ و ذوق استثنایی بیلی وایلدر، این سرزنده ترین کارگردان سینمای کلاسیک دنیا رو با شور و هیجان و عشق، تحسین کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 10:13  توسط " آ ز ا د" | 

 

 کلاسیکِ پست مدرن!

 

 TinyPic image

 

  هميشه كه زندگی به میل آدم نیس...  گریگوری پک/ تعطیلات رمی

همیشه که همه چی اون جوری که انتظار داریم پیش نمی ره. می شه داستانی عاشقانه باشه بدون وصال و حتی یه جمله ی «دوستت دارم». می شه داستان شاه پریان باشه اما نه انیمیشن و فانتزی که زنده و واقعی. می شه دختر، شاهزاده باشه و پسر، فقیر اما داستان سطحی و مبتذل نباشه. می شه همه چی کلیشه ای باشه اما در عین حال، تازه و جذاب. می شه هرچی نشدنیه شدنی بشه.

   تعطیلات رمی از اون کلاسیک های شاهکاریه که اگه نگیم بی همتاس به جرأت می تونیم بگیم کم نظیره. اینکه تو دوره ای که هنوز سینما تازه پا به عرصه ی مدرنیسم گذاشته، اثری پست مدرن ساخته بشه واقعاً جای تحسین داره. ویلیام وایلر داستان پریانی خلق کرده بدون انکار سابقه ی ذهنی مخاطبش از نمونه های نظیر و مشابه. تعطیلات رمی مثل آناستازیا و امثال اون، فیلم صرفاً خوبی که از یه داستان کلیشه ای معروف ساخته شده باشه نیست. شاهکاریه که اشاره ی آشکار داره به این داستان های مشهور. پرنسس آنی –که اول از همه همین اسم می تونه اشاره به آناستازیا باشه- وقتی حرف از مجلس رقص شبانه می شه می گه: «پس منم می شم شاه پریون و با لنگه کفش فرار می کنم» و ابتدای فیلم هم می بینیم که لنگه کفشش که کاملا تداعی کننده ی لنگه کفش سیندرلاست چه نقش مهمی در شخصیت پردازی آنای قبل از اون 24 ساعت گردش در رم ایفا می کنه. خیلی عجیبه. این فیلم کلاسیک با اسطوره های کلاسیک داره کاری رو می کنه که تو زمانه ی ما تازه و اولین بار با پالپ فیکشن و تارانتینو مد شده! ارجاع به فیلم ها و داستان های مشهور. تماشای تعطیلات رمی برای مخاطب چند نوع لذت رو توأمان داره. لذت فیلم سیاه و سفید دیدن و بر انگیخته شدن حس نوستالوژیکی که  تماشاگر به این قبیل آثارداره، لذت تماشای داستان پریانی جذاب و شیرین که خاطره ی دیده و شنیده های کودکی و داستان های عاشقانه ی گذشته رو زنده می کنه، لذت تماشای داستان پریانی که به روزه و تازگیش کاملاً ملموسه. هم پایان خوش اون قبیل آثار رو نداره و با ذائقه ی جدید دیداری مخاطب بیشتر سازگاره ضمن اینکه ابهام مدرنیسم رو هم نداره و به تماشاگر عام خودش بی اعتنا نیست. هم حرف هایی برای گفتن داره که اون رو از یه داستان عاشقانه ی کلیشه ای که شاید اگر هم خوب باشه اقضای زمانه نیست جدا می کنه. تعطیلات رمی فیلم مهجور مونده ای نیست و شهرت زیادی برای خودش و کارگردانش ویلیام وایلر به ارمغان آورده اما من فکر می کنم ارزشش خیلی بیشتر از اینه. اون قدر تسلط روی تاریخ سینما ندارم که بتونم ادعا کنم این فیلم یه آغازگر بوده چون ممکنه قبل از این هم به این سبک و به این قدرت کاری ساخته شده ولی به هر حال من ندیدم و فعلاً کاملاً شگفت زده ام!!!

  این جنبه از فیلم که من دربارش حرف زدم خاص ترین وجه قوت فیلم بود. اگه بخوام درباره ی فیلمنامه ی خوبش و جزئیات سنجیده و محشری که داره، بازی های عالیش بخصوص کار سختی که هپبورن با میمیک چهره اش انجام می ده، تقطیع نماهای دکوپاژی حساب شده ی کارگردانیش بخصوص تو صحنه ی فاینال و خیلی چیزای دیگه که یکی یکی دارن میان سر زبونم و دلمم نمیاد نگم حرف بزنم دیگه نوشته ام میشه نقد و اصلا دوست ندارم این اتفاق بیفته چون نه اینجا روزنامه و نشریه ی سینماییه نه تعطیلات رمی فیلم تازه و نقد نشده ایه تنها اتفاقی که مایلم رخ بده اینه که اوج  هیجانم رو از تماشای چندمین باره ی این فیلم منتقل کنم. فیلمی که به نظرم فقط باید خوب و بارها  و «عاشقانه» دیدش. همین.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 14:33  توسط " آ ز ا د" | 
 

   طوری آرزو کنید که انگار همیشه زنده می مانید، طوری زندگی کنید که انگار همین امروز می میرید.

جیمز دین

   به خاطر کارهایی که تابحال انجام داده ام خوشحالم. البته همیشه از نتیجه ی کارها راضی نیستم، بلکه از تصمیماتم خوشحال هستم چون همه شان را خودم گرفته ام!

کوین کاستنر

   به پایان خوش اعتقادی ندارم، ولی به سفرهای خوش اعتقاد دارم،  چون که بالاخره یا شما در سن جوانی خواهید مُرد یا آن قدر زندگی خواهید کرد که ببینید دوستانتان بمیرند. این چیز بی اهمیتی است: زندگی!

جرج کلونی

   در هالیوود اگر شما مرد باشید و آزادانه افکارتان را بیان کنید به عنوان یک مرد کامل شناخته می شوید، اما اگر یک زن باشید و همین کار را بکنید چیزی بیشتر از یک هرزه ی اعصاب خُرد کن نیستید!

سیگورنی ویور 

   در تمام طول زندگی تنها بوده ام. به همین خاطر کاملا خودم را می شناسم، پس وقتی به خودم نگاه می کنم همه ی چیزی که می بینم خودم هستم و این ملال آور است.

مورگان فریمن

   خودت باش . جهان اصل را ستایش می کند.

اینگرید برگمن

 

پ.ن

نقل قول ها برگرفته از مجله ی دنیای تصویر، امیر قادری

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 15:30  توسط " آ ز ا د" | 
 

 

"همه ی ما به آینه هایی نیاز داریم که یادمون بیارن ما کی هستیم.

 من با بقیه فرقی ندارم!"

   فکر کنم حالا به بهونه ی صحبت کردن درباره ممنتو (یادآوری) فرصت خوبی باشه که بگم چرا از امثال فیلم هایی مثل تصادف (برنده ی اسکار!) و ۲۱ گرم خوشم نمیاد. اون چیزی رو که قابلیت سینما رو در شکست زمان برای من یه فرم بکر و بدیع ساخت پالپ فیکشن تارانتینو بود و ممنتوی کریستوفر نولان. اگه جای من بودین و می دیدین تصادف و ۲۱ گرم با بازی مسخره و بی منطقی که با زمان کردند -بدون کمترین مناسبت اقتضای روایی فیلم با این انتخاب- چقدر ناشیانه یه الگوی خوب سینمایی رو دستمالی کردن و باهاش محبوب شدن اون وقت می فهمیدین تحمل این دو تا فیلم، با سابقه ی تجربه هایی مثل فیلم های تارانتینو و کریستوفر نولان برا یکی مث من چقدر سخت بوده. پالپ فیکشن، جز با اون شکست زمانی نمی تونست ساخته بشه چیزی که تو فیلم ممنتو دیگه به وضوح بیشتری پیداست. روایت از آخر به اول ممنتو فقط از زاویه ی ذهن آدمی مثل لنی که دچار مشکل حافظه هست و وقایع رو پاره پاره به یاد میاره باور پذیره. بذارین یه مثال بزنم. تابلوی گرنیکای پیکاسو رو حتما دیدین. فکر می کنیم چرا این کار از بین بقیه ی آثار پیکاسو اینقدر موفق بوده؟ پیکاسو فرم انتزاعی خودش رو از آناتومی انسان داره اما این فرم با هر موضوع و ایده ای چفت نمی شه. مثلا یه صحنه ی عاشقانه رو اگه با اون فرم های دفرمه ی پیکاسو ببینیم به دلمون نمی چسبه یا مثلا برای تصویر زیبایی یه دختر قلم شاعرانه ی امپرسیونیست هایی مثل رنووار لازمه نه خطوط اغراق آمیز و پر از غم و درد ونگوگ. هر محتوایی فرم و غالب خودش رو می طلبه و بازی بیخود با فرم مهمترین چیزیه که ارزش هنر مدرن رو همیشه زیر سوال برده و ذائقه ها رو به کارهای کلاسیک و رئال سوق داده. امثال ایناریتو الگوهای خوب نابغه هایی مثل تارانتینو رو دستمالی می کنن و با ادامه ی این مسیر تعجبی نداره اگه سینما دست از نوآوری بکشه و به بهانه ی غیر هنری بودن شیوه های روایی نو ،بدون توجه به سیر تحول تاریخی بشر امروز ،دوباره روی بیاره به فرم های خطی اونهم نه کارای خطی خلاقانه مثل خیلی آثار خوب کلاسیک.

  خوب بگذریم بحث ممنتو بود. ممنتو یکی از بهترین فیلمنامه های معاصر رو داره که با اون کارگردانی خلافانه و نو، دیگه کامل کامل شده. دردی که شخصیت اول به خاطر از دست دادن حافظه ی کوتاه مدت می کشه تماشاگر هم با همه ی وجودش حس می کنه. فیلم هایی که ساختار فرمالیستی دارن معمولا دچار این ایراد می شن که تماشاگر با فیلم همراه نمی شه و با فاصله ی یه تماشاگر -نه کسی که واقعا در سیر ماجرا حضور داره- وقایع رو دنبال می کنه. این همون مرز باریکیه که استفاده ی بجا از فرم رو از بازی با فرم تمایز می ده. وقتی پس و پبش شدن های تصویر کاملا از ذهن شخصیت باشه و تنیده با موضوع فیلم، دیگه ما نمی پرسیم چرا اینجوری شد چون می دونیم باید اینجوری می شد. برا همین همراه می شیم، همذات پنداری می کنیم و سوال هایی که فیلم برامون ایجاد می کنه به جای اینکه گیجمون کنه ما رو به کشف و پیدا کردن راه حل ترغیب می کنه. سعی می کنیم مثل لنی با نوشته ها گذشته رو به یاد بیاریم و پازل داستان رو درست سر هم کنیم همون کاری که لنی می کنه. از آدمایی که از وضعیت لنی سوء استفاده می کنن بدمون میاد چون از خودمون و یافته هامون تا اون لحظه سوء استفاده کرده اند و در واقع هیچ کجا چیزی بیشتر از دانسته های لنی نمی دونیم پس در طول تماشای فیلم، واقعا این بیماری دردناک رو تجربه می کنیم و این به نظر من مهمترین تاثیریه که از یه فیلم خوب انتظار می ره. همون معنای قشنگی که از سینما گفته اند و همیشه دوسش داشته ام اینکه:

   "سینما یعنی تجربه ی آنچه تجربه اش در خارج امکان پذیر نیست یا متضمن هزینه های گزاف است" یا به عبارت دیگه همون تماشای برف و لذت بردن ازش از پشت پنجره بدون متحمل شدن سرمای کشنده ی زمستون یا مثل تجربه ی سقوط بدون خطرات شکل طبیعی اون، وقتی سوار ترن هوایی شهر بازی می شیم و بالاخره مثل یه واکسن، یه میکروب ضعیف شده که ما رو در مواجهه ی واقعی با اون تجربه در عالم خارج ایمن و آسیب ناپذیر می کنه. همون کاتارسیس ارسطویی... 

 

   راستی یه توضیح درباره نوشته های سینمایی خودم تو این وبلاگ به خوننده های عزیزم بدهکارم اونم اینکه حتما دیدین که من تو انتخاب فیلم ها زیاد دنبال کارای جدید و به روز نیستم برا همین از نوشته هام هم درباره فیلم ها نباید انتظار نقد و تحلیل داشته باشین. اینا فیلمایی اند که به جاش به اندازه کافی توسط خیلی های بهتر از من مورد موشکافی قرار گرفته اند و من از این فیلم ها نام نمی برم که بخوام یه اثر رو تمام و کمال به دوستای وبلاگیم معرفی کنم بلکه هدفم فقط اینه که تو اون حسی که من موقع تماشا احساس کردم باهام شریک بشن یا فقط یه حس نوستالوژیک رو در اونا تحریک کنم و یاد خاطراتشون وقت دیدن این فیلم بیفتن. حتما این حس نوستالوژیک رو موقع دیدن سینما پارادیزو کاملا احساس کردین. یه چیزی تو اون مایه ها! یه ممنتو، یه یادآوری، یه آینه که یادمون بیاره کی بودیم و چه تجربه های سینمایی داشته ایم و با گذشت زمان از حافظه مون پاک شده اند...

    اینکه حس خوبی به نقد ندارم شاید به این خاطره که خودم بیشتر از اینکه جوایز یه فیلم یا نظر منتقدها، به دیدنش ترغیبم کنه همین تجربه ای که به مخاطبش انتقال داده برام اهمیت داره. شاید حتی فقط یه احساس خیلی کلی و مجمل که در یک جمله ی کوتاه بیان شده باشه اما برام بهتر از یه طومار نقد و تحلیلی باشه که خیلی وقتا جز خودآگاه کردن وجوهی از فیلم که همه ی لطفش به تاثیر ناخودآگاهشه اثر دیگه ای نداره.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 16:9  توسط " آ ز ا د" | 
 

کوبریک، سینما و "پیِِِِِِِِِِِِِِِِِام"!

    "تی. اس. الیوت، در پاسخ کسی که از او پرسیده بود: عنوان "سرزمین ویران" چه معنایی می دهد؟ گفته بود: "همان معنایی که در شعر گفته ام" من هم در مورد کسانی که درباره ی "پیام" فیلم هایم می پرسند همین را می گویم: "فیلم های مرا ببینید، هرچه می خواستم بگویم، در آن ها گفته ام، فقط همین..."!

                           منبع: کروز، کیدمن، کوبریک، چشمان باز بسته/ ترجمه ی چیستا یثربی

  

    "به نظر من، نویسنده ها، نقاش ها یا فیلم سازان به خاطر حرف زدن با مخاطب نیست که کار می کنند، بلکه آنها چیزی را در وجودشان حس می کنند، ضمن آن که به یک فرم هنری هم علاقه دارند -کلمات را دوست دارند یا بوی رنگ یا فیلم و تصاویر را و یا کار کردن با هنرپیشه را. فکر نمی کنم هیچ هنرمند اصیل و با اعتباری، نقطه نظرش موعظه و پند دادن باشد و اساسًا در این جهت کار کرده باشد، حتی اگر خودش فکر کند اینطور بوده."!

                           منبع: فصلنامه ی سینما و ادبیات/ ترجمه ی همایون خسروی دهکردی

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 14:57  توسط " آ ز ا د" | 
 

 

    ديدن دي وي دي زير نويس فارسي «بعضيا داغشو دوست دارن» بعد از اون بدبختي هايي كه داشتم سر خوندن فيلمنامه و دیدن نسخه ی زبان اصلي اين فيلم -تازه با كيفيت وي اچ اس!- واقعا بهم چسبيد. اونم همچين فيلمي كه فيلمنامه اش بالاترين نقش رو تو موفقيتش داشته. عجب ديالوگهايي! كف آدم مي بره. اگه كتاب گفتگو با بيلي وايلدر (از كامرون كرو و با ترجمه ي گلي امامي) رو خونده باشين متوجه شدين كه اين فيلم محبوبترين فيلم خود وايلدره. هرجا كرو مياد از فيلم هاي ديگه ي وايلدر حرف بزنه اون يه جوري مطلب رو ربط مي ده به اين فيلم به هر بهانه اي. خاطراتي كه پشت صحنه با مريلين مونرو داشته اند، جك لمون، ماجراهايي كه سر نوشتن فيلمنامه با آي اي ال دايموند داشته اند، پيش نمايش هاي فيلم و... . من كه خيلي لذت مي برم يه كارگردان خوب كه ديگه سنش رفته بالا و فيلم نمي سازه با يه فيلم خودش هم كه شده از كارنامه ي خودش احساس رضايت كنه. اونم يكي مثل وايلدر كه اين همه فيلم خوب ساخته و سير حركتش تو سينما كاملا صعودي بوده. من شخصا آپارتمان و سانست بولوارش رو هم خيلي دوست دارم و در آينده حتما يه پست درباره سانست بولوار مي نويسم. چون خيلي حرف برا گفتن دارم درباره اين تلخ ترين فيلم كلاسيك سينما درباره ي هاليوود كه كارگردانش شيرين ترين كارگردان كلاسيك هاليووده! همه چيز فيلم بعضيا داغشو دوست دارن سر جاي خودشه و نمي شه از هيچ كدومش لذت نبرد اما تو اين بار ديدن بيشتر از همه فيلمنامه بود كه ديوونم كرد. اين همه فيلم با اين تم تغيير لباس و قيافه تو سينما ساخته اند اما انصافا كدوم يكي مثل بعضيا داغشو دوست دارن از آب در اومده اند؟ به نظر من كه هيچ كدوم. به نظرم واقعا اين فيلم حقش بود كه به عنوان بهترين كمدي تاريخ سينما انتخاب بشه. مونرو عاليه، توني كرتيس عاليه و جك لمون كه ديگه حرف نداره. اون حالت هاي مستاصلش وقتي تو لباس زنونه مجبوره هيزي بين استاك رو تحمل كنه يا نيشگون آزگود و رقصيدن باهاش رو واقعا آدم رو از خنده روده بر مي كنه. يا اون جا كه مجبوره بين اين همه دختر خودش رو نگه داره و مدام زير لب زمزمه كنه: من دخترم!" و چند سكانس بعد كاملا برعكس بايد به خودش بباورونه كه نمي شه با آزگود ازدواج كنه و زير لب مي گه: من پسرم! و بالاخره بهترين صحنه رو هم كه حتما مي دونين كجاس. صحنه ي فاينال فيلم. وقتي جري مي بينه مو طلايي نبودن، سيگار كشيدن و بد سابقه بودن به خاطر زندگي با نوازنده ي ساكسيفون و بچه دار نشدن هيچكدوم آزگود رو از تصميمش منصرف نمي كنه و مجبور مي شه بگه: تو انگار حاليت نيس. من مَردم!  و اون جواب غير منتظره رو از آرگود مي شنوه كه: خوب، هيچكس كامل نيس!!!!. اينجا ديگه ديدن قيافه ي لمون ديدنيه. خيلی جالبه كه اين تماشاگرهاي پيش نمايش هاي فيلم بوده اند كه با واكنششون باعث شدن اين ديالوگي كه وايلدر و دايموند به عنوان ديالوگ موقت برا اين صحنه نوشته بوده اند تو فيلم باقي بمونه و يكي از ماندگارترين ديالوگ هاي تاريخ سينما بشه. بعضيا داغشو دوست دارن به نظر من يه الگوي كامل، يه كلاس درس و يه شاهكار بي نظير در مقوله ي طنز و كمدي توي دنياس. اگه از اين فيلم لذت بردين از من مي شنوين حتما كتاب كامرون كرو رو هم بخونين حتما خوشتون مياد. اين آدم تو حرف زدن و مصاحبه هم نمك و مزه ازش مي باره. پيرمرد سن و سال داري كه بعد از اين مصاحبه چند سالي بيشتر زنده نمي مونه اما كارهاي خوبش تا ابد لبخند شيرينش رو تو اذهان دوست داران خودش و سينماي استثناييش زنده نگه مي داره. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 15:14  توسط " آ ز ا د" | 
 

   فریدا یکی از زیباترین و عمیق ترین فیلماییه که تابحال دیدم. ۳ ساعت مشاهده ی غم و رنج یه دختر جوون که در پایان مرگ غم انگیزش رو هم شاهدی نه تنها حوصله تو سر نمی بره که بی نهایت لذت بخشه برات. عینا همون حسی که با دیدن تس پولانسکی تجربه کردم. اما به جرات می تونم بگم قدرتی که فریدا در تصویر زندگی غم انگیز یه دختر داره تس (فیلم پولانسکی نه رمان قدرتمند توماس هاردی) نداره. و مسلمه که این فیلم رو فقط و فقط یه زن می تونسته کارگردانی کنه و کرده. ایراد معمولی که کارگردان های زن ایران و جهان دارن نگاه فمینیستیشون به جامعه و مردمه و همین کارهاشون رو در حد یک تعصب کورکورانه نزول می ده. من راستش با وجود طرفداران زیادی که کارگردانی مثل جین کمپیون داره شخصا فیلمهاشو از حیث مضمون و نشون دادن رنج های جنس مونث در جامعه اغراق آمیز می دونم و فاقد تاثیر درست حتی برای القای همون مضمون فمینیستی اراده شده. نمونه بارزش فیلم پیانوه. قدرت کارگردانی کمپیون رو نمی شه ندیده گرفت اما فضای بی نهایت تلخ داستان جایی برای تاثیر باقی نمی ذاره حتما شنیدین که هر چیزی در کنار نقیضش درست درک می شه. فیلمی که سراسر تصویر تلخی باشه جز عادی شدن صحنه های تلخ برای تماشاگر تاثیری نداره. اما فریدا رو ببینید... این دختر انگار تنهایی همه ی غم های عالم رو داره به دوش می کشه اما تا نباشه اون شادی ها و بازیگوشی ها و خنده هاش سر کشیدن شیشه ی مشروب تو اون مهمونی و پک هایی که از عمق وجودش به سیگار می زنه معنایی نداره جز تلاش بی ثمر نویسنده برای پر کردن مشکش از اشک تماشاگر. فریدا سراسر زندگیه واقعیت سوزناک زندگی یه دختر و در ادامه یه زن تو جامعه ی امروز بشر نه مانیفست فمینیستی یه کارگردان زن که هنوز نتونسته از زاویه بالاتر از جنسیت خودش به پدیده ها نگاه کنه.

 فریدا نه فقط در مضمون که موازی با اون تو ساختار هم متفاوت و تحسین برانگیزه. یه آمیختگی بی نظیر فرم و محتوا. سلما هایک عالی بازی می کنه. چرخش های شخصیت فریدا در یک آن از غم مفرط به شادی و از شادی مفرط به غم کاری نیس که با این قدرت سینمایی و بدون اغراق و فقط با یه انگیزش و حس درونی با جزئی ترین عناصر میمیک چهره از عهده ی هر کسی بر بیاد. تدوین فیلم استادانه اس. دیزالو هایی که از نقاشی به واقعیت و از واقعیت به نقاشی می شه دیدنیه. کارگردان به هیچ وجه خودش رو محدود به قانون رایج اما نه چندان درست وحدت تکنیکی فیلم نکرده. یه جاهایی کولاژ داره جای دیگه انیمیشن و جای دیگه زندگی کاملا رئال. به هر صحنه از فیلم چیزی از طرف کارگردان اعطا شده که نیازش بوده بدون توجه به پیش فرض های غلط قانون فرض شده ی سینما. و بالاخره می رسیم به یکی از مهمترین المان های تاثیر گذاری فیلم یعنی موسیقی دیوانه کننده ی اسپانیایی اثر. واقعا عجیبه! این گیتار اسپانیایی ها به تنهایی کار یه ارکستر از سازهای مختلف زهی و بادی و کوبه ای رو انجام می ده. هم شاد می شه هم غم انگیز و هم شاد و همزمان با اون سوزناک! درست مثل خود فریدا و غم عمیقی که در پشت رقصیدن ها و شادی ها و خنده های شیرین دخترانه اش نهفته. مثل مرگ زیبای فریدا و لبخندی که هنگام سوختن تن روی لب های قشنگش نقش می بنده. و این گروتسک یا سوگخند گویا بهترین معناییه که از زندگی می شه بیان کرد.

"Frida Kahlo in San Francisco, California, 1931" Print

لینک های مرتبط:

:: فریدا کالو، دختر مکزیکی - frida.ajayeb.ir ::

Book results for frida kahlo

فریدا کالو - ویکیپدیا

جامدادی: فریدا کالو

Frida

اسطوره سوررئاليسم زنانه
زن، مكزيكي، نقاش
يادداشتی درباره سلف پرتره های فريدا
داستان عاشق ماندن

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:52  توسط " آ ز ا د" | 

 

شاهکار سیصد!

 فیلم سیصد فیلم خوبی نیس اما این همه سر و صدای الکی آدم رو تحریک می کنه به نفعش حرف بزنه. درسته تصویری که سیصد از ایرانی های قدیم نشون می ده خوب نیس اما قابل باور هم نیس. نمی دونم وقتی فیلمی ضعیفه دیگه چه ترسی باید داشته باشیم از زیر سوال رفتن تاریخ و این حرفا بگذریم که سینما اصلا ماهیتش دروغ گفتنه و اونی برنده اس که دروغشو بهتر بباورونه حالا هر چی رو هم که دلش می خواد زیر سوال ببره چه عیبی داره؟ ماها اگه تاریخمون درسته و بهش می بالیم که تو تاریخ دیگر کشورها هم موثر بوده دیگه چه ترسی باید از این داشته باشیم که یه فیلم ضعیف بتونه اونو مخدوش کنه؟ پس یا تاریخمون ریگی به کفشش هست یا خودمون بی ظرفیتیم. همون کاری که شورای عالی انقلاب فرهنگیمون اول ریاست جمهوری احمدی نژاد کرد و هرچی ایسم بود تهاجم فرهنگی نامید و حکم به سانسورش داد حالا ما پر مدعاهای سینمایی داریم می کنیم. چه فرقی می کنه کسی که نتونه نظر مخالف رو قبول کنه -حتی اگه اون نظر دروغ باشه- فکرش منحطه و تردیدی هم توش نیس. خودمونو گول می زنیم. دین رو برمی داریم ایرانیت جاش می ذاریم اما در واقع همون طرز فکر رو داریم. اونا رو اسلام تعصب دارن ما رو ایران... سینما جای تجربه اس نه بحث و تحلیل و زشت تر از همه داد و بیداد. این برداشت ما از تجربه اس که دربارش بحث می کنیم و نظر می دیم. فیلم رو با فیلم باید جواب داد اونم نه به عنوان جواب و با تبلیغ تو رسانه که این جواب اونه اونم یه کارتون ایرانی مث جمشید و خورشید که از مدتها قبل در حال تولید و ساخت بوده و حالا به عنوان جوابیه جاش زده اند. سینما اگه اثری بخواد داشته باشه با خودآگاه کردن اون اثر خنثی می شه. میر کریمی حرف قشنگی می زد می گفت: "این عبارت معناگرا رو (که به فیلماش سنجاق کرده اند) اصلا قبول ندارم باعث می شه تماشاگر با پیش زمینه فیلم رو ببینه. من فقط فیلم می سازم تا مخاطب ببینه همین..." سیصد با همه ضعف داستانیش کادربندی ها و عکس های خوب هم داره محض اطلاع تا کسی خیال نکنه ما هم عرق وطنی داریم و داریم زیر حجاب ضعف های ساختاری می پوشونیمش و جور دیگه آتیش خودمونو می خوابونیم. اصلا حالا که این طوره سیصد خیلی هم خوبه اصلا شاهکاره! به کوری چشم دشمنای آزادی سینما...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:51  توسط " آ ز ا د" | 

هیاهوی بی دلیل

درباره ی فیلم اخراجی ها (یا بهتره بگم مسعود ده نمکی!)

 

امين حيايي ، كامبيز ديرباز ، اكبر عبدي ، علي اوسيوند و ارژنگ امير فضلي در نمايي از «اخراجي ها» 

  

 فیلم اخراجی ها رو پرده ی سینما های تهران اومده. رفتم فیلم رو دیدم و همونی شد که تصورش رو داشتم. مگه می شه از مسعود ده نمکی انتظار فیلمی داشت که شعار و بیانیه توش نباشه. کسی که فقر و فحشا رو ساخته و از اون بدتر تو نشریه جبهه کارش احساس تکلیف برا هدایت مردم بوده (به قول امام همین آدما (امام خمینی) تو کتاب جهاد اکبر: گاهی وقتها شیطان برای انسان تکلیف شرعی تعیین می کند) ما که داعیه ی خدا و  شیطان و هدایت و گمراهی نداریم اما اونا که دارن به دردشون می خوره لا اقل حرفای اونایی رو که ازشون دم می زنن -اگه اون موقع بچه بودن و نشنیدن- بعدش که بزرگ شدن خونده باشن!... این همه سر و صدا تو جشنواره و این همه داد و بیداد خود ده نمکی تو اختتامیه ی جشنواره همه اش برا یه کار مسخره ی ضعیف که شخصیت روحانی فیلم و همه ی حرفایی که راجع به اصلاح این آدم های دوست داشتنی می زنه حال آدم رو به هم می زنه. درسته این تنها وجه قوت فیلمه که تونسته شخصیت هاش رو به مدد دیالوگ های خوب طنز و بازی خوب بازیگرا محبوب از کار دربیاره اما چه فایده. کلیت یه کار که بد باشه جایی برا دیده شدن خوبی هاش باقی نمی گذاره. مسعود ده نمکی سواد سینمایی خوبی پیدا کرده و به کارش ایراد تکنیکی کمتر می شه گرفت اینو از خوش ساختی فقر و فحشا هم می شد فهمید اما سینمای حرفه ای فقط کادر بندی و تدوین و فیلمبردای و میزانسن و در یک کلمه کارگردانی نیست. فیلمنامه از ضروریات یه کار حرفه ایه که خوبی یا بدی فیلمنامه رو هم برخلاف تصور رایج مطابقتش با قواعد کلاسیک و دیکته شده ی نوشتن تعیین نمی کنه. مثال خوبی می تونم بزنم براش. تو ادبیات عرب کلامی کامله که فصیح و بلیغ باشه. فصاحت رو معنا می کنن به قاعده بودن مفردات کلام و بلاغت رو معنا می کنن مطابقت کلام با اقتضای زمان و مکان. پس تنها یاد گرفتن اصول کارگردانی و فیلمنامه نویسی کافی نیست. باید هوش و ذکاوت درک شرایط و نحوه درست بیان رو پیدا کرد که همین وجه تمایز کارگردان خوب و بد از همه. هنر قریحه می خواد و اکتسابی صرف نیست...

اگه مختصر نوشتم چون در کل از نقدی که علیه فیلم باشه زیاد خوشم نمیاد. همون در حد گزارش باشه بسه. چرا؟ چون مث بعضی ها! دغدغه ی اصلاح و نهی از منکر و این چیزا در سر ندارم!!! هر کسی آزاده فیلم مزخرف بسازه و منم آزادم بگم مزخرف بود!و وقتم رو هم برا اثبات این حسم بیخودی تلف نکنم!

درمورد پابرهنه در بهشت حرفای خوبی دارم. کار خوش ساختیه. منتظر می مونم تا اکران عمومیش...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:51  توسط " آ ز ا د" | 

اینجا محله ی چینی هاست!

هیسس (هاش هاش!)

 

 

     پولانسکی به سبب تمایلش به درام های پوچ گرای ساموئل بکت -خصوصا در فیلم های آغاز دوران حرفه ای اش- توجه انتقادی بسیاری را جلب کرده است. همانگونه که در نمایش های بکت نیز دیده می شود٬ زبان و نارسایی های آن (حول تفسیری از فقدان یا شکست ارتباطات در جامعه ی مدرن) نقش مهمی را در فیلم های پولانسکی بازی می کند. استفاده ی دراماتیک از "سکوت" در چاقو در آب عملا بیشتر از دیالوگ های پر تنش فیلم مؤثر واقع می شود. در مکالمه های معمولی و کلیشه ا ی بن بست می توان تشخیص داد که چگونه زبان٬ به جای وسیله ی تبادل معنا و مفهوم برای فریب و نیرنگ به کار می رود.

      این زبان٬ آن چنان که کارگردان در محله ی چینی ها به وضوح نشان می دهد٬ به سادگی برای مغلوب ساختن  و یا آشکار کردن سرشت رمزآلود و پیچیده ی وضعیت بشری تکافو نمی کند. بهت و حیرت کارآگاه "جک گیتس" هنگامی که "لائورا مولرای" سعی دارد به او توضیح دهد که دختری که در جستجویش هستند هم دختر و هم خواهر اوست -نتیجه ای از زنای پدرش با وی- در واقع نارسایی های زبانی را برای فاش ساختن مشکلترین واقعیت ها خاطر نشان می سازد. از همین جاست که در پایان فیلم٬ هنگامی که "مولرای" مرتکب قتل می شود٬ دوست گیتس به وی نصیحت می کند که سعی نکند "چیزی بگوید". ناتوانی در توصیف هراس هایی که پولانسکی شاهد آن ها بوده٬ نهایتا از طریق "سکوت" قهرمانان مستأجر و تس انتقال می یابد.

 

کارگردانان سینمای معاصر امریکا/ بیژن اشتری/ ۱۳۷۴ نشر زرین/ صفحه ۱۱۵۹

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:47  توسط " آ ز ا د" | 

                میم مثل مادر

 

 

   میم مثل ملاقلی پور، میم مثل مشقای کارگردانی که تازه حالا جواب داده، میم مثل مسابقه ی گلشیفته با ترانه سر مادر بودن، میم مثل من که تو سینما با فیلمی که انتظار سانتی مانتالیسم ازش داشتم سورپرایز شدم، میم مثل مادر...

طرح داستانی خوبه، ایده های جزئی و سکانس های غافلگیر کننده و کلیشه شکن که عمدتا غیر قابل پیش بینی ان خیلی خوبه، فیلمنامه محکم و دیالوگ ها کار شده اس، بازی گلشیفته هم که بخصوص تو صحنه ی رهبری گروه موسیقی تو تیمارستان محشره. کارگردانی و میزانسن حساب شده اس ( کات های سریع تو صحنه ای که پسر باباش رو به جا میاره، استفاده از صدای صحنه به شکل آگاهانه در لحظات بحرانی روان شخصیت ها، بازی های بی اغراق و کاملا سینمایی بازیگرا مخصوصا گلشیفته، استفاده منطقی از آیات قرآن برای القای مرگ مادر بزرگ، کلوز آپ های معنا دار ( مثل صحنه ای که پزشکان خبر بیماری احتمالی بچه گلشیفته رو بهش می دن و  بنا به منطق چنین موقعیتی و اینکه شخصیت مادر تو اون لحظه  در حرفای پزشکا به شدت دقیقه گرچه خودش رو در قاب مدیوم کلوز می بینیم اما قابی که پزشکا رو نشون می ده کلوز آپ کامله. این قضیه ی کلوزآپ بندی تو سینمای ما مشکلش خیلی بیخداره. همه بیشتر به خاطر جذابیت بصری کلوزآپ می بندن و تا یکی پیدا بشه گیر بده می گن اووَه حالا خیال کردی هالیووده؟ بعله دیگه استانداردامون همیشه انگار باید در حد مملکت سرتاپا عقب مونده ی خودمون باشه ( رگ غیرت وطنیتون جوش نیاد. ایران ایرانی که ما می کنیم فقط یه حس ناسیونالیستیه که اسم غیرت و هویت اصیل روش می ذاریم و خوش آب و رنگش می کنیم. ما هرچی داشته باشیم تو سینما حق نداریم کرکری بخونیم. اون معدود شاهکارهای سینمامون هم احتمالا از دست سیاست گذارهای خدوم! هنر این مملکت دور مونده که تونسته سری داشته باشه که به تن بیرزه. تازه مگه مجیدی چند تا بچه های آسمان تونست بسازه؟ حاتمی کیا چند تا مهاجر و آژانس ساخت؟ کیمیایی چند تا گوزن ها و قیصر ساخت؟ همه اش اتفاق بوده که با کارهای مزخرف بعدی همه شون آدم می مونه اون کارهای خوب رو چه جور ساخته اند. حالا کارای هیچکاک یا فورد یا کوبریک رو ببینین اگه یه اثر بد پیدا کردید. بدترین کاراشون از حد متوسط بالاتره. این یعنی هنر و تخصص اون جا عمریه و اینجا یهویی...) بگذریم بحثمون میم مثل مادر بود ناسلامتی. این فیلم رو حتما ببینین گرچه عالی نیس و ضعف هایی هم داره ولی خوب تونسته فاصله ی فیلم تاثیر گذار عاطفی و فیلم هندی رو رعایت کنه. الحق کار سختیه و خوب نمی شه زیاد ازش متوقع بود. همین رو اگه مقایسه کنین با کار نازل آخر حاتمی کیا (به نام پدر) که به زور هم نتونست ازمون اشک بگیره همه چی دستتون میاد. یکی مث حاتمی کیا این جوری افت می کنه و رقیبش که روزی پیش اون لنگ مینداخت حالا دست استاد رو از پشت می بنده. اینه رسم روزگار. گفتیم که ، هنر تو مملکت ما یهوییه و قاعده بردار نیس. پس بی خیال شیم بهتره. فیلممون رو ببینیم، چیپس و پفک و ساندیسمون رو تو سینما بخوریم و حالمون رو ببریم. والاِّ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:44  توسط " آ ز ا د" | 

                     Pulp Fiction 1994

 

                        Amanda Plummer and Tim Roth in Miramax's Pulp Fiction

 

                       
                        Pumpkin (right) and Honey Bunny hold up the diner.
 

داخلی . کافی شاپ . صبح

 

یک کافی شاپ معمولی مخروطی شکل مانند کافی شاپ " دنی " در لوس آنجلس . ساعت تقریبا 9 صبح است . زمانی که این مکان چپانده از جمعیت نیست . آدم های بی خیال و بی دغدغه ، اینجا مشغول نوشیدن قهوه ، لنباندن گوشت خوک و خوردن تخم مرغ هستند .

دو نفر از اینها عبارتند از یک مرد جوان و یک زن جوان. مرد جوان ته لهجه کارگران انگلیسی دارد و مثل هم ولایتی هایش طوری پشت سر هم سیگار می کشد که شبیه هیچ کس دیگر نیست .

فهمیدن اینکه زن جوان از کجا آمده و چند سال دارد غیر ممکن است . هر رفتاری که از او سر می زند با رفتار قبلی او در تناقض است . زوج جوان سر میز جداگانه ای تشسته اند، تند تند حرف می زنند و آهنگ حرف زدنشان به شیوه فیلم " جمعه دختر او " به شدت سریع است .

 

مرد جوان : نه . فراموشش کن . ریسکش زیاده . این گه رو هم خورده ام .

زن جوان :  تو همیشه همینو می گی . درست مثل هر دفعه : دیگه نه . تا آخرشو رفته ام . خیلی خطرناکه .

مرد جوان : می دونم همیشه همینو می گم . همیشه هم حق با منه ، اما…

زن جوان :  اما یکی دو روز بعد یادت می ره …

مرد جوان : آره خوب ، ولی روز هایی که یادم می رفت تموم شده و روزهایی که یادم می مونه رسیده .

زن جوان :  وقتی این جور حرف می زنی می دونی عین چی می مونی ؟

مرد جوان : عین یه خوار کسده ترسو ، آره ؟

زن جوان :  عینهو اردک می مونی .   

( صدای اردک را تقلید می کند ) کواک ، کواک ، کواک ، کواک ، کواک ، کواک ، کواک ...  

مرد جوان : خوب خیالت راحت باشه. دیگه مجبور نیستی این صدا رو بشنوی.چون تا وقتی که قصد خلاف ملاف ندارم ،  هرگز راجع به اینکه دیگه نمی خوام از این کارها بکنم برات کواک کواک نخواهم کرد .     

زن جوان :  شب درازه .

 

پسر و دخنر می خندند . قهقهه آنها برای یک لحظه توجه میزهای عقبی و جلوی را جلب می کند .

 

مرد جوان : ( بالبخند ) درسته . همه امشبو کواک کواک می کنم .

 

یک پیشخدمت زن با قوری قهوه سر می رسد .

 

پیشخدمت : براتون بازم قهوه بریزم ؟

زن جوان : اوه ، آره . مرسی .

 

پیشخدمت برای زن جوان قهوه می ریزد . مرد جوان سیگار دیگری روشن می کند .

 

مرد جوان : کار درستی می کنم .

 

پیشخدمت می رود . مرد جوان پکی به سیگارش می زند . زن جوان در قهوه اش یک تن! شکر می ریزد .

 

مرد جوان: منظورم اینه که تو این خط به همون اندازه که موقع بانک زدن کونت پاره میشه باید خودتو جر بدی. تازه خطرش بیشتر هم هست . زدن بانک آسونتره . تو یه بانک فدرال موقع دزدی هیچ وقت امکان نداره جلوت رو بگیرن . اونا بیمه اند . چرا باید اهمیتی بدن ؟ توی یه بانک فدرال ، تو هیچ وقت به اسلحه هم احتیاج پیدا نمی کنی.شنیده ام یه یارو پای پیاده با یه تلفن همراه داخل یه بانک فدرال میشه، تلفنو می ده به صندوقدار ، یارویی که پشت خطه می گه : " ما دختر کوچولوی این آقاهه رو گرفتیم . اگه همه پولها رو بهش ندین دختره رو می کشیم ."

زن جوان :  کلکش گرفت ؟

مرد جوان : پس چی که گرفت ؟ . منم دارم راجع به همین زر می زنم دیگه . کله خراب با یه تلفن وارد بانک می شه، نه با یه شیشلول ، نه با یه تفنگ شکاری . با یه تلفن کیری اونجا رو خالی می کنه و هیچکی حتی جلوی گوزیدن خودش رو هم نمی گیره .

زن جوان :  به دختره هم صدمه ای زدن ؟

مرد جوان : نمی دونم . ظاهرا اصلا دختر کوچولویی در بین نبوده . نکته داستان دختر کوچولو نیست . اینه که  اونا با یه تلفن یه بانک رو زدن .

زن جوان :  تو می خوای بانک بزنی ؟

مرد جوان : من نمی گم می خوام بانک بزنم. فقط دارم یه مثال می زنم که بگم اگه جای اون کارها بانک می زدیم کارمون خیلی آسونتر بود .

زن جوان :  پس تو نمی خوای بانک زن بشی ؟

مرد جوان : نخیر . عاقبت این جور آدما یکیه . یا مرگ یا بیست سال آب خنک .

زن جوان :  عرق فروشی ها هم دیگه نه ؟

مرد جوان : راجع به چی داشتیم حرف می زدیم ؟ آره ، عرق فروشی ها هم دیگه نه . آخه عرق فروشی ها دیگه  مثل قدیم نیستن . کلی از خارجی ها صاحب عرق فروشی شده ان . ویتنامی ها ، کره ای ها ، اونا چس انگلیسی حالیشون نیس. بهشون می گی" صندوقو خالی کن " نمی دونن چه گهی بخورن . هر جور بخوان معنیش می کنن . میایم حالیشون کنیم که یکی از اون زردک های مادر جنده وادارمون می کنه بکشیمش .

زن جوان :  من نمی خوام کسی رو بکشم .

مرد جوان : منم نمی خوام کسی رو بکشم. ولی ممکنه اونا ما رو تو وضعی گیر بندازن که یا باید ما زنده بمونیم  یا اونا . تازه اگه زردک ها هم نباشن ، یهودی های پیر پاتال هستن که پونزده نسل حرومزاده شون کافه دار بوده ان. آره، تصور کن" ایروینگ گراندپا " با یه مگنوم مادر بگا پشت پیشخون نشسته ، اون وقت سعی کن با یه تلفن نه چیز دیگه ، بری تو یکی از این مغازه ها . ببین چطور می رینی به خودت . کس ننش . بی خیال . کار ما نیس .

زن جوان :  خوب ، دیگه چی می مونه ؟ کار روزمزد ؟

مرد جوان : ( می خندد ) اون که نشد زندگی .

زن جوان :  خوب پس چی ؟

 

مرد جوان پیشخدمت را صدا می زند .

 

مرد جوان : گارسون ، قهوه .

 

سپس به دختر نگاه می کند .

 

مرد جوان : همین جا .

 

پیشخدمت می آید و برای مرد قهوه می ریزد .

 

پیشخدمت : ( با ناز و افاده ) گارسون به پسر می گن .

 

پبشخدمت جدا می شود و می رود .

 

زن جوان :  اینجا ؟ اینجا کافی شاپه .

مرد جوان : چه عیبی داره ؟ هیچکی از رستوران ها نمی دزده . چرا ؟ بارها ، عرق فروشی ها ، پمپ بنزین ها ، تواین جورجاها اگه گیر بیفتی سرتو به باد میدی. اما تو رستورانها این تویی که حالشونومی گیری. تو رستوران ها کسی انتظار دزدی یا هیچ چیز دیگه ای رو نداره .

زن جوان : ( به نقشه علاقمند شده است ) شرط می بندم که این جور جاها مشکل قهرمان بازی کسی رو نداریم .

مرد جوان : درسته. عینهو بانک ها این جور جاها هم بیمه ان. مدیرها به تخمشون هم حساب نمی کنن. اونا فقط سعی می کنن تا قبل از اینکه شروع کنی به سرکیسه کردن مشتریها از در بزنن بیرون. پیشخدمت ها رو که بی خیال. اونا کاری نمی کنن که بخوای یه گوله حروم صندوقدار کنی. پادوها، یه مشت بیچاره بی دست و پا که ساعتی یه دلار و پنجاه سنت می گیرن. اونا واقعا کیرشون هم نیس که داری صاحب کارشونو می تیغی . مشتری ها هم با دهن پر نشستن اونجا و اصلا نمی دونن چی به چیه . یه لحظه دارن املت دنور می خورن و لحظه دیگه می بینن یه نفر یه اسلحه چسبونده به صورتشون .

 

زن جوان آشکارا شیفته نقشه مرد جوان شده است . مرد جوان با صدای آهسته ادامه می دهد :

 

مرد جوان : ببین ، فکر سرقت عرق فروشی آخری که درگیرش بودیم مال من بود . مشتری ها رو یادته که هی میومدن تو ؟

زن جوان :  آره .

مرد جوان : بعد تو پیشنهاد کردی که کیف پول همه رو بزنیم .

زن جوان :  آهان .

مرد جوان : فکر خوبی بود .

زن جوان : ممنون .

مرد جوان : از کیف ها بیشتر از صندوق گیرمون اومد .

زن جوان :  آره . همینطوره .

مرد جوان : خیلی ها رستوران می رن .

زن جوان :  کلی کیف پول .

مرد جوان : خوب کلکیه . ها ؟

 

زن جوان حالا با این اطلاعات تازه کافی شاپ را از نظرمی گذراند و همه مشتری های دائمی رستوران را درحال خوردن وغرق در صحبت می بیند. پیشخدمت خسته، درحال رسیدگی به سفارش هاست. پادوها هنگام جمع کردن ظروف همه نوع حرکت و جنب و جوشی دارند . مدیر از بابت چیزی دارد از آشپز گله می کند. لبخندی چهره زن جوان را از هم می شکفد .

 

زن جوان :  خوب کلکیه ( مجذوب شده است ) بجنب . همین جا . همین حالا .

مرد جوان : یادت باشه . مثل دفعه پیش . تو هوای جمعیت رو داشته باش ، من ترتیب کارمندها رو می دم .

زن جوان :  گرفتم .

 

هردو کلت های کالیبر 32 خود را در می آورند و روی میز می گذارند . نگاهی بین آن دو رد و بدل می شود .

 

زن جوان :  دوستت دارم پامپکین .

مرد جوان : دوستت دارم هانی بانی .

 

و با گفتن این " پامپکین " و " هانی بانی " اسلحه های خود را می کشند ، بلند می شوند و دست به کار می شوند . شخصیت پامپکین در اینجا شخصیت یک سارق حرفه ای خوددار است و شخصیت هانی بانی شخصیتی روانی ، دست به ماشه و آماده درب و داغان کردن همه چیز .

 

پامپکین : ( خطاب به همه نعره می کشد ) همه خونسرد باشن . این یه سرقته !

هانی بانی : یکی از شما کیر جق زده ها تکون بخوره ، تک تک شما مادر کسده ها رو می فرستم به جهنم  حالیتون شد ؟

 

کات به :  سکانس عنوان بندی ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:42  توسط " آ ز ا د" | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ما از دشمنی مفهوم و هم واژه بیزاریم
ما هم آغوشی اضداد را طالبیم
ما عاشقیم
و کعبه ی سیاه و سفید عشقمان
یین و یانگ است
...
هنر آزاد یعنی هنر بی باید.

پیوندهای روزانه
دیکشنری آنلاین
جامعه ی فیگوراتیو
محمود فرشچیان
سینمای کلاسیک
Anti Filter
آریانپور
برونو بوزتو
مسعود بهنود
tinypic
آوای آزاد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
سینما
اندیشه
دل نوشته
تئاتر
سینما-اندیشه
عکس
پیوندها
همراهان همیشگی:
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
بدنام (حمید) / وبلاگ قبلی من
Justice (شیدا)
ThirdMan (یحیی نطنزی)
برخورد نزدیک از نوع سوم (عبدالمحمد بابایی)
گرگ صابونی (مریم پالیزبان)
A Small Good Thing (بهار)
سخنان ناگفته ي من (دريا)
همه ي سختگيري هاي من (سخت گير)
دغدغه های یک منتقد(دیوید)
رویابین ها (ساسا و مینا)
پرده شیشه ای
دلبستگی (تنها)
ذهن زیبا (کژوان)
چیزی شبیه آن (مصطفی)
هفت (وحید)
آسماني تیره (صدف)
Game Over (دانیال)
یادداشت آزاد (آزاده)
یاران حلقه
سورنا
فراسوي نيك و بد
آرمان (محمدرضا محقق)
گرای نقره ای (ایلیا شریفی)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیگر دوستان:
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
همشهری کاوه (کاوه)
سینمای ما (امیر قادری)
آساک آرت (ابی)
ماهی مشکی (باقر)
آرایشی عاشقانه (شهلا)
تاریخ سینما (محمد رضا)
ت ا ل ا پ (علی)
ويرگول (reza)
dehak baroon (احمد)
فیلسوف نقابدار (نقابدار)
فیلم نوشته ها (هوشنگ گلمکانی)
هبوط در تنهایی شریعتی (مهدی، نفیسه، آزاده)
گلچین (وبگرد)
پیچش (وحید)
ماه بالاي سر تنهايي ست (عيسا)
غم خاطره (هامان)
coming soon (مينا اكبري)
سرپیکو
فيلم كامنت
خشت و آينه (پرويز)
گریه کن ... (مسافر)
سینما زندگی است (الهام)
نگاه شخصی من (محمود)
سینمای نوین (زردشت)
سکانس (فرهاد)
آزادمرد
يه امردادی از آفتاب (الینا)
نگارش هذیونیات یک ابله (طراوت)
کلمات (هادی)
روزی روزگاری سینما (مصطفی)
دیگر (وبلاگ ادبیات و هنر)
دیگر (فتو بلاگ)
عکس های صابونی (آرمین صابونی)
استالاگ هفده (بهنام)
ناقصات العقول (سمیه)
بهروز
سلام سینما (آرش)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM