تبليغاتX
هنـــر آزاد
آخر، پر و بالی بزن، بشکن قفس را .:::. آزاد باش این یک نفس را

 

 تا بُن ِ دندان، مدرن

TinyPic image

Allan Ramsay, Portrait of Rousseau

روسو علناً با این پیشنهاده ی مدرن هم نظر است که می گوید: قانون اخلاقی «قاعده ای تجویزی برای موجودی اخلاقی است، یعنی برای موجودی متعقل و آزاد». این آزادی که به «کمال یابی» و «استعداد ویژه و نامحدود انسان» نظر دارد -او را به مافوق طبیعت خویش بر می کشاند و بر خود و بر طبیعت پیرامونش قاهر و حاکم می سازد. در فراشد این مقهوریت است که انسان به موجودی بدل می شود که «به لحاظ متافیزیکی، آزاد» و موجودی اخلاقی است.

  به گمان روسو انسانیت راستین هنگامی محقق می شود که انسان موجودی آزاد و مختار باشد، اما اختیار و کمال در وهله ی نخست در گونه ی انسانی و نه در فرد انسان یافتنی هستند. اراده به عنوان بنیانی استوار برای انسانیت، جایگزین طبیعت او می شود.

  اختراع مفهوم آزادی متافیزیکی به دست روسو، بسط منطقیِِ دوگانگیِ آغازینْ مدرن، میان خرد و طبیعت و از آن تبدیل های مدرنی شمرده می شد، که خرد را به صورت اراده درآورده بود.

  روسو خود می دانست که بنیانگذار رویکردی نو در فلسفه شده است: «از این پس، دیگران قادر خواهند شد تا در همین مسیر گام بردارند». این مسیر از «اراده ی همگانی» آغاز می شود و به «حکم مطلق»، به «روح جهانی»، به «گونه ی زیستی» و به اگزیستانسیالیسم، و سپس به مفهوم «موقعیت ازلی» و «نظریه ی انتقادی» و پس از آن مفهوم شگفت آور «روایت» و از آنجا به بازنوشت مستمر تاریخ، تاریخ جهانی یا تاریخ بومی، و مانند اینها می انجامد. تمام این تلاش ها تا بُنِ دندان مدرن هستند.

 

پ.ن

  گزیده ی فوق برگرفته است از کتاب پر محتوای: «نیچه، هایدگر و گذار به پسامدرنیته» / گرگوری بروس اسمیت/ ترجمه ی علیرضا سید احمدیان/ نشر پرسش/ آبادان ۱۳۷۹    ؛از این کتاب بیشتر خواهم نوشت.

  موضع روسو مسلماً موضع کاملاً مقبول و مورد پسند من نیست اما از آن جا که واقعاً تا بن دندان مدرن است! برای بحث های بعدی و رسیدن به نظریه ی محبوبم یعنی آزادی از دیدگاه پسا مدرن، ذکرش لازم به نظر می رسید.

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 11:59  توسط " آ ز ا د" | 

 معرفی و گزیده هایی از کتاب

"هگـــــــل"

پیتر سینگر

ترجمه ی عزت الله فولادوند/ تهران/ طرح نو/ ۱۳۷۹

پ.د

 هگل از فیلسوفانی است که در پیچیده گویی و زبان فلسفی دشوار مشهور است. کتاب فوق،تلاشی است برای بیان اجمالی از نظریات این فیلسوف نامدار و تاثیرگذار آلمانی به زبانی که برای آشنایی آغازین با هگل بسیار مناسب تر از نثر غامض خود اوست. دوستان عزیز حتماً توجه دارند که معرفی یک نظریه به معنای پذیرش تام آن نیست. اما اگر هگل را برای این پست انتخاب کرده ام برای این است که محور غالب نظریات او مسأله ی "آزادی" است و مناسب برای وبلاگ "هنر آزاد".

 از آن جا که نقل قول ها هم از نویسنده ی کتاب و هم بعضاً از خود هگل هستند، فقط گفته های هگل داخل گیومه قرار داده شده است. گفته های نویسنده هم عموماً نقل به مضمون گفته های هگل است.

 

ریشه ی گرایش به ماوراء

  «وقتی عالم طبیعت سرسختانه در برابر آدمیان آرزومند آزادی ایستادگی کند، هیچ گریزی در درون دنیای طبیعت ممکن نیست به غیر از عقب نشستن و فرو رفتن در فلسفه ای که اساسش موضوعی صرفاً منفی نسبت به دنیای طبیعت است».

آزادی و تأمل نقادانه

  مردم آزاد را عقل، به سطحی بالاتر از رویدادهای تصادفی جهان طبیعت می برد و دارای این توان می کند که درباره ی وضع خویش و نیروهای مؤثر در خودشان نقادانه به تأمل و بازاندیشی بپردازند. بنابر این، بدون تأمل نقادانه نمی توان به آزادی رسید.

آزادی و تاریخ جهان

  «تاریخ جهان هیچ نیست مگر پیشرفت آگاهی از آزادی».

  «اصطلاح "آزادی" اصطلاحی است تعریف نشدنی که ایهام آن از حد و حساب بیرون... و در معرض بی نهایت بدفهمی ها و اشتباه ها و خطاهاست... ماهیت ذاتی آزادی باید در جریان تعبیر و تفسیر تاریخ جهان به نمایش در آید».

آزادی انتزاعی (لیبرال)

  لیبرال ها عموماً آزادی را فقدان تضییع و محدودیت می دانند. هگل با این مفهوم آزادی آشناست ولی، برخلاف برلین و بسیاری از لیبرال ها و آزادی خواهان معاصر، که آن را مطلوبترین صورت آزادی می دانند، از آن به نام آزادی صوری یا انتزاعی یاد می کند، به معنای اینکه دارای صورت آزادی است نه جوهر و محتوای آن. به نوشته ی او: «اگر بشنویم که بگویند آزادی بنا به تعریف یعنی توان اینکه آنچه دلمان می خواهد بکنیم، چنین اندیشه ای را فقط می توان حمل بر ناپختگی تام فکری کرد، زیرا حاوی کوچکترین تصوری از آزادی اراده، از حق، از زندگی اخلاقی و غیر آن نیست».

شهروند آزاد

  شهروند آزاد امروزی اصول عقلانیی را که جامعه اش بر آنها پی ریزی شده درک می کند، و بنابراین، آزادانه تصمیم می گیرد در خدمت آن باشد.

 عدم اعتقاد به دموکراسی انتخابی!

  به عقیده ی هگل، آن شکل از دموکراسی وقت گیری که در آتن مُجرا بود، دیگر عملی نیست. از این گذشته، هگل به دموکراسی انتخابی با رأی همگانی اعتقاد ندارد، یکی به این جهت که فکر می کند فرد نمی تواند نماینده داشته باشد (و می گوید: «فقط حوزه های اساسی جامعه و منافع کلان آن» شایسته است نماینده داشته باشند)، و دیگری به دلیل اینکه با رأی همگانی، رأی فرد آنقدر بی مقدار و بی اهمیت می شود که دلسردی و بی علاقگی گسترش می یابد و قدرت به دست محافل کوچکی از صاحبان منافع خاص می افتد.

آزادی، حتی در قفس

  «در تفکر، من آزادم زیرا در دیگری نیستم، بلکه به سادگی و به تنهایی در پیوند با خود میمانم، و مورد یا متعلق [فکر] که برای من هستی ذاتی من است... وجود خودم است... گوهر آگاهی، آزاد بودن است، چه بر سریر و چه در زنجیر».

کانت، شکاکیت؛ هگل، پدیدار شناسی ذهن

  کانت می گفت ما هرگز نمی توانیم واقعیت را چنانکه هست بشناسیم، زیرا فقط ممکن است به دریافت تجربه های خویش در چارچوب مکان و زمان و علیت کامیاب شویم. مکان و زمان و علیت بخشی از واقعیت نیستند، صورت هایی ضروری اند که در قالب آن ها واقعیت را در می یابیم. بنابراین، هرگز نمی توانیم به شناخت چیزها آنگونه که مستقل از شناخت ما هستند، موفق شویم.

  هگل می گوید: برای اینکه شنا یاد بگیری، باید دلیرانه به میان جریان آب بپریم، و برای اینکه از واقعیت شناخت حاصل کنیم، باید دلیرانه در سیلان آگاهی غوطه ور شویم که مبدأ هر چیزی است که به آن شناخت داریم. یگانه رهیافت ممکن به شناخت، وارسی آگاهی از درون است، یعنی آنگونه که آگاهی به خود نمودار می شود، یا، به عبارت دیگر "پدیدار شناسی ذهن".

 این فرق دارد با شکاکیت میان تهی فیلسوفانی که از روش های عادی شناخت ایراد می گیرند، زیرا از آن شکاکیت، راهی به پیش گشوده نمی شود. نفی متعین خودش چیزی است [نه اینکه هیچ باشد]. (علامت نفی [یا منها] را در ریاضی به یاد بیاورید که از آن، عدد منفی معینی به دست می آید، نه صفر). آن "چیز" نتیجه ی پی بردن به این است که فلان صورت آگاهی نابسنده است، و خود صورت جدیدی از آگاهی است، یعنی آگاهی ِ متوجه عدم کفایت صورت قبلی و مجبور به اختیار کردن رهیافتی متفاوت به منظور فائق آمدن بر آن. پس مجبوریم در طلب بی امان معرفت راستین، پیوسته از یک صورت آگاهی به صورت برویم به صورت بعدی.

دین و آماج حمله ی هگل

  آماج حمله ی هگل هر دینی است که در فطرت آدمی تفرقه و ستیزه بر می انگیزد -او می گوید این امر، عاقبت هر دینی است که انسان را از خدا جدا می کند، و خدا را «فراسوی» جهان انسان قرار می دهد. به عقیده ی او، این تصور از خدا در واقع حاصل فرافکنی یکی از جنبه های فطرت انسانی است. آنچه آگاهی اندوهبار نمی فهمد این است که صفات روحانی خداوند که او سر ِ پرستش بر آستانش می ساید، بواقع صفات خود اوست. بدین مفهوم است که باید گفت آگاهی اندوهبار، نفس از خود بیگانه است: او فطرت ذاتی خویش را به جایی فرا افکنده که تا ابد دستش به آن نمی رسد، و دنیای واقعی که جای زندگی خود اوست در تقابل با آن فلاکت بار و ناچیز و بی مقدار می نماید.

آزادی ذهن

  تمایلات یا خواهشهای ما، اعم از طبیعی یا مقید به شرایط اجتماعی، تضییق و محدودیتی برای آزادی است. آزادی از نظر هگل این نیست که آزاد باشیم به دلخواه عمل کنیم؛ آزادی یعنی ذهن آزاد داشتن. ذهن باید مهار هر چیز دیگری را در دست داشته باشد، و ما باید بدانیم که مهار در دست اوست. البته این سخن بدان معنا نیست (چنانکه نزد کانت بود) که جنبه ی غیر عقلی فطرت ما باید صرفاً سرکوب شود. هگل برای تمایلات طبیعی و مقید به شرایط اجتماعی نیز مانند نهادهای سیاسی سنتی، جایگاهی قائل است، ولی جایگاه در سلسله مراتبی که ذهن آن را نظم و نسق دهد و مهار کند.

دیالکتیک (تز، آنتی تز، سنتز)، مصداق در نظریه ی "فلسفه ی تاریخ" هگل

  در فلسفه ی تاریخ، یک حرکت عظیم دیالکتیکی بر تاریخ جهان، از دنیای یونانیان تاکنون، چیره است. یونان جامعه ای بود پی ریزی شده بر اخلاق مرسوم و متعارف... این جامعه ی مبتنی بر رسم و عرف، مبدأ حرکت دیالکتیکی است که در اصطلاح به آن "تز" ("برنهاد" یا "وضع")می گویند.

  در مرحله ی بعد، تز نشان می دهد که کافی و وافی نیست و به تناقض دچار می شود. در مورد جامعه ی یونان باستان، این عدم کفایت با پرسشگریهای سقراط آشکار می گردد. یونانیان امورشان بدون فکر مستقل نمی گذشت، منتها متفکر مستقل دشمن جان اخلاق مرسوم و متعارف است. بدین ترتیب، جامعه ی پی ریزی شده بر رسم و عرف در برابر اصل فکر مستقل فرو می ریزد... این دومین مرحله ی حرکت دیالکتیکی و نقطه ی مقابل مرحله ی نخست است که، بنابراین، به آن "آنتی تز" ("برابر نهاد" یا "وضع مقابل") می گویند.

  سپس آشکار می شود که مرحله ی دوم نیز کافی و وافی نیست. معلوم می شود آزادی به خودی خود آنقدر انتزاعی و عقیم است که نمی تواند اساس جامعه قرار گیرد... پس می بینیم که هم هماهنگی بر پایه ی رسم و عادت، یک سویه است، و هم آزادی انتزاعی فرد. این دو باید با هم جمع آیند و به طرزی با هم وحدت پیدا کنند که هر دو حفظ شوند و از صورت های مختلف یک سویگی هر دو اجتناب گردد. نتیجه ی این امر، مرحله ی کافی تر سوم، یعنی "سنتز" ("با هم نهاد" یا "وضع مجامع") است.

مارکس، مهمترین پیرو نظریات هگل

(پیشتر لازم به ذکر است که مارکس از پیروان رادیکال هگل است و برداشت خود را از نظریات او دارد نه اینکه آنچه می گوید عیناًمطابق با خواستگاه فلسفی هگل باشد)

  مارکس در دستنوشته های ایام جوانی، کمونیسم را به عباراتی توصیف کرده است که هگلیان همگی با آن مأنوس بودند:

  «کمونیسم... راه رفع حقیقی ضدیت آدمی با طبیعت و انسان با انسان است؛ راه رفع حقیقی تعارض وجود با ماهیت، شیءشدگی با عرض اندام، جبر با اختیار، فرد با نوع است. معمای حل شده ی تاریخ است که می داند خود، حل آن معما بوده است».

TinyPic image 

حسن ختام نویسنده

  گمان ورزی در این باره، گرچه بی حاصل است، ولی شاید خالی از تفریح نباشد که متفکرانی که اکنون مدتهاست در خاک خفته اند، اگر زنده می شدند و می دیدند چه بر سر افکارشان آمده است، چه می گفتند. احتمالاً کمتر کسی از آنان مانند هگل در شگفت می شد و تکان می خورد از اینکه می دید نقطه ی اوج فلسفه ی او از نظر تاریخی، نه درک ایده ی مطلق، بلکه رؤیای جامعه ی کمونیستی بوده که از بیش از یکصد سال پیش، به جنبش های انقلابی در سراسر جهان الهام بخشیده است.

(و چون این کتاب در ۱۹۸۳ شش سال پیش از فروپاشی کمونیسم، به طبع رسیده است، آن رؤیا اکنون عمدتاً رخت بربسته است! [مترجم]) 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 12:33  توسط " آ ز ا د" | 

 

گزیده هایی از مصاحبه ی مفصل ژان پل سارتر در کتاب

"آنچه من هستم"

 (ترجمه ی مصطفی رحیمی/ موسسه ی انتشارات آگاه/ تهران/ ۱۳۵۷)

TinyPic image 

غم از دست داده ها

 «من وقتی به چیزی که از دست داده ام فکر می کنم، هیچگاه دچار غم یا افسردگی نشده ام و نمی شوم»

سادگی در زبان هنر

 «امروزه بسیاری از جوانان به هیچ وجه در غم سبک نیستند، و گمان می کنند آنچه را برای گفتن دارند، باید فقط گفت. همین و بس. اما به عقیده ی من سبک -که نه تنها با ساده نوشتن منافاتی ندارد بلکه لازمه اش سادگی است- قبل از هر چیز آن شیوه ی نگارشی است که سه یا چهار مطلب در یک عبارت گفته شود. ابتدا یک جمله ی ساده با معنایی که بلافاصله به ذهن می رسد، و سپس، مقارن با آن، معنای دیگری که در پشت جمله پنهان است، و راه به عمق می برد. اگر کسی نمی تواند این کثرت معانی را به سخن ببخشد بهتر آن است که ننویسد».

تنهایی، لازمه ی تفکر

 «وابستگی تا حدی برایم ناخوشایند است...گمانم این است که کار واقعی فکری، مستلزم تنهایی است. نمی خواهم بگویم که بعضی از کارهای فکری، حتی نوشتن کتاب را نمی توان دسته جمعی انجام داد؛ اما کار حقیقی را، کاری که نتیجه اش هم اثری به صورت نوشته است و هم تفکر فلسفی، گمان نمی کنم بتوان دو نفری یا سه نفری صورت داد. امروزه روز، با روش های کنونی تفکر، کشف اندیشه مستلزم تنهایی است».

TinyPic image 

شفافیت بیان

 «من فکر می کنم که شفافیت باید همه وقت جانشین راز شود... ما بدنمان را به همه کس تسلیم می کنیم، حتی بیرون از هرگونه رابطه ی جنسی: توسط نگاه و تماس. وجود هر یک از ما برای دیگری به منزله ی بدن است. اما از نظر روحی و فکری چنین نیست، هرچند که اندیشه ها گونه ای از بدن اند. اگر ما بخواهیم واقعاً برای دیگری وجود داشته باشیم، چنان که بدنمان وجود دارد، همچنان که بدنمان دائماً ممکن است عریان باشد -هرچند مردم هرگز چنین نکنند- اندیشه هایمان نیز باید چنان ظاهر شوند که گویی از بدن می آیند... به عبارت دیگر، بعد از این نباید آن پنهان کاری و رازی را داشت که در بعضی از قرون افتخار زن و مرد پنداشته می شد، و به نظر من حماقتی بیش نیست».

یاد مرگ

 «آن چه برای من پیری را مطرح می کند یکی همین نیمه بینایی است (ساتر در اواخر عمر عمده ی بینایی خود را از دست داد). البته این عارضه ای است ولی اگر این یکی نبود عارضه ی دیگری پیش می آمد. و دیگر نزدیکی مرگ، مرگ چاره ناپذیر. نه اینکه در فکر مرگ باشم. در واقع من هیچگاه به مرگ فکر نمی کنم، اما می دانم که دارد می آید».

بی اهمیتی سلامتی

- شاید بهتر بود مواظب سلامت خود بودید. چون با نوشتن «نقد عقل دیالکتیکی» سلامت خود را به خطر انداختید. (ساتر در جریان نوشتن این کتاب روزانه ده ساعت کار می کرده و قرص مصرف می کرده و به گفته ی خودش اواخر کار تعداد قرص ها به بیست عدد در روز می رسیده. خودش می گوید: «قرص ها موجب می شد که تندتر فکر کنم و بنویسم. دست کم نیروی کارم سه برابر شده بود»).

- «بفرمایید ببینم سلامت به چه درد می خورد؟ من این را بدون تکبر می گویم: بهتر است آدمی «نقد عقل دیالکتیکی» بنویسد، بهتر است چیزی بنویسد پر حجم و فشرده و در حد خود مهم، تا این که سر و مر و گنده باشد».

برچسب اگزیستانسیالیست

 «اگزیستانسیالیسم کلمه ی بی معنایی است. همانطور که می دانید من این عنوان را انتخاب نکرده ام. دیگران به من چسباندند و من هم پذیرفتم. امروز هم مورد قبول من نیست. از طرفی هیچکس مرا «اگزیستانسیالیست» نمی نامد مگر در کتاب های فلسفی، که آنجا هم بی معنی است».

مباحثه

 «من از مباحثه متنفرم. روشنفکران در مباحثه همیشه از سطح افکار خود پایین تر قرار می گیرند، و حرف های ابلهانه می زنند».

مطلق طلبی

- اشخاصی که عمیقاْ مورد تحسین شما هستند، آن هایی هستند که، بنا به اصطلاح قرن نوزدهم، «تشنه ی مطلق طلبی» اند؟

- «بله، مسلماً. یعنی کسانی که همه چیز را می خواهند. خود من نیز همین طورم. طبیعتاً به همه چیز نمی توان رسید، اما همه چیز را باید خواست».

رابطه با زنان

 «روابط من با زن ها همیشه عالی بوده است، زیرا رابطه ی جنسی به معنای اخص به آسانی اجازه می دهد که شخص، هم از نظر عینی و هم از نظر ذهنی هر دو عرضه شود. رابطه با زن، حتی بدون رابطه ی جنسی نیز، به شرطی که رابطه ی جنسی پیش از آن وجود داشته یا ممکن بوده، پربارتر است. نخست آن که در این مورد زبان، محدود به گفتار نیست، حرکت دست و حالات چهره هم به کمک می آید. منظورم زبان جنسی به معنای اخص نیست. در خصوص خود زبان، هنگامی که رابطه عاشقانه باشد، زبان از قلمروی عمیق تر، یعنی از امور جنسی سرچشمه می گیرد. در رابطه با زن همه ی مسئله این است».

پول

 «حقیقت این است که من هیچگاه پول را از لحاظ ارزش پول نگاه نکرده ام. هیچگاه برای خریدن سهام از پول استفاده نکرده ام و هیچگاه نخواسته ام با آن چیزهای بادوام بخرم». (پیش از این جمله گفتگوی مفصلی درباره ی پول خرج کردن سارتر با او انجام شده. سارتر به ولخرجی در کافه ها رستوران ها و دادن انعام های سنگین و بخشیدن راحت پول به دیگران شهره بوده است)

مرید ستیزی

- شما هیچگاه نخواسته اید مرید داشته باشید، چرا؟

- «برای اینکه مرید در نظر من کسی است که تابع اندیشه ی دیگری می شود، بی آنکه خودش چیزی تازه یا مهم به آن اندیشه بیفزاید. یا بی آنکه، با کار شخصی خود، آن اندیشه را غنی کند، گسترش دهد و پیش ببرد». 

TinyPic image 

تعریف انقلاب

 «انقلاب به لحظه ای اطلاق نمی شود که قدرتی قدرت دیگر را واژگون کند، بلکه انقلاب یعنی نهضتی طولانی که در آن قدرت رو به نابودی می رود».

آزادی

 «ما آزادیم، اما وظیفه ی ما آزادسازی خودمان است، آزادی باید بر ضد باخود بیگانگی ها بشورد».

زندگی

- روی هم رفته تا این لحظه زندگی برای شما خوب بوده است؟ (این آخرین سوال مصاحبه است)

- «روی هم رفته، بله. چیزی که موجب نارضایی من باشد در آن نمی بینم. زندگی آن چه را می خواستم به من داد، و ضمناً به من فهماند که چیز مهمی نبود. ولی در این باره چه می شود کرد؟ (مصاحبه در میان قهقهه ی ناشی از لحن آخرین جمله، که نشانی از سرخوردگی دارد، پایان می یابد.) باید خنده را حفظ کرد. بنویسید "همراه با خنده" ».

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 14:5  توسط " آ ز ا د" | 
 

                                 چرا یین و یانگ؟

                                              چرا هماغوشی اضداد؟

                                                                   چرا نسبیت؟

                                                                             چرا پست مدرن؟

                                                                                                چرا هنر آزاد؟

 چون

 

منطق = دیالکتیک هگل؛

تز + آنتی تز = سنتز 

خداحافظ ارسطو ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 12:25  توسط " آ ز ا د" | 
 

 

لزوم تدریس تفکر مخالف در دانشگاه ها

 

 

پ.ن:

  نقل قولی که آورده ام از یک استاد دانشگاه است که حالا زنده نیست و اگر بود هم با این حرف هایش دیگر استاد دانشگاه نبود! (مثل خیلی از اساتید عزیز اخراجی دانشگاه هایمان) و یا ساکن آن بالا بالاهای تهران بود؛ زندان اوین را می گویم بخش زندانیان سیاسی!

 با وجود اختلاف فکری زیادی که با این استاد دارم به خاطر تفکر آزاد اندیشش دوستش دارم درست همانطور که از همفکرانی که بسته می اندیشند بیزارم.

استاد دانشگاهی که بین همفکرانم متاسفانه یا خوشبختانه بدنام است. مرتضی مطهری!

 

 

  «من به همین دانشکده در چند سال پیش نامه نوشتم و گفتم یگانه دانشکده ای که صلاحیت دارد یک کرسی اختصاص به مارکسیسم بدهد این دانشکده است نه اینکه مارکسیسم یا بخش اعتقادی و فلسفی و منطقی اش (ماتریالیسم دیالکتیک) را یک استاد مسلمان تدریس کند، بلکه بروید استادی که واقعاً مارکسیسم را شناخته باشد و مؤمن به مارکسیسم باشد، ماتریالیسم دیالکتیک را شناخته باشد و معتقد به آن باشد و مخصوصاً به خدا اعتقاد نداشته باشد، به هر قیمتی شده پیدا کنید، حقوق گزاف به او بدهید بیاید در همین دانشکده ی الهیات این ها را تدریس کند. بعد ما هم می آییم، حرفی اگر داشته یاشیم می گوییم و منطقمان را عرضه می داریم. هیچ کس هم مجبور نیست که منطق ما یا منطق آن ها را بپذیرد. چرا مسأله را به این صورت در می آورید که در این دانشکده چون الهیات است مارکسیسم تدریس نشود. خیر، باید مارکسیسم تدریس شود و به وسیله ی استادی هم تدریس شود که معتقد به مارکسیسم است؛ فقط جلوی دروغگویی و حقه بازی را باید گرفت. دیگر یک مارکسیسم نیاید تمسک به آیه ی قرآن بکند بگوید فلان آیه ی قرآن هم اشاره به فلان اصل مارکسیستی است. ما با این مخالفیم. این خیانت به قرآن است که یک جهان بینی ماتریالیستی یا مارکسیستی را بگوییم قرآن هم همین مطلب را می خواهد بگوید. خیانت آزاد نیست».

 

 

پ.ن:

۱- ترجیح می دهم شخصاً جمله ی آخر را اینگونه کامل کنم که: "و همینطور خیانت به یک جهان بینی ماتریالیستی و مارکسیستی است که تفكر قرآني و اسلامي را بگوییم ماتریالیسم و مارکسیسم هم همین مطلب را می خواهد بگوید!".

۲- منبع: کتاب "پیرامون انقلاب اسلامی"، سخنرانی در دانشکده ی الهیات تهران، ۲/۱۱/۵۷، صفحه ی ۱۳، انتشارات صدرا (چاب بیست و چهارم)

۳- گیر ندهید. پ اولی پیش است و پ دومی پی! 

۴- شیدا در کامنتش برای این پست جمله ی بامزه ای نوشته. اینکه "شکی نیست که اگه زنده می موند هم الان زنده نبود"! لازم به ذکر است مطهری بعد از انقلاب در فروردین ۵۸ سخنرانی دیگری با همین مضمون اما کاملتر ایراد می کند و پس از آن مجری برنامه اعلام می کند که جلسه ی آینده ۱۴ اردیبهشت برقرار است که درست دو روز قبل از آن مرتضی مطهری به قتل می رسد!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 11:57  توسط " آ ز ا د" | 
 

اعتياد و آزادی

 

   "آزادي" محبوبترين صفت انسانيه که من تو زندگی بهش معتقدم. تا همين چند وقت پيش "صداقت" برام بهترين بود، تا اين که sms از يکي از بهترين دوستام بهم ثابت کرد که صداقت هم زيرمجموعه ي آزاديه. اون sms يه جمله از نيچه بود از کتاب "انسانی بسيار انسانی" اش. نيچه مي گه: «هيچ چيز براي حقيقت خطرناک تر از باورها نيست. حتی دروغ!». باوری که مي تونه خطرناک ترين باشه براي حقيقت، به نظر من اعتياد به شناختيه که صاحبش هيچ اختياری در ترک اون نداره و کورکورانه در دامنش اسيره. باوري ارزشمنده که نشأت گرفته از صداقت شخص با خود، با ديگران و با نظرات تازه که به گزينه های ذهنش وارد مي شه باشه. اين باور نمی تونه مانع از کشف حقيقت بشه.
   اگه بخوام تعريفی از اين صفت محبوبم يعنی "آزادی" ارائه بدم، می گم آزادی يعني اختيار تام انسان برای خواسته هاش. اينکه کاری رو که مي خواد بتونه انجام بده و کاری رو که نمی خواد قدرت انجام ندادنش رو داشته باشه. يه مذهبی گناهکار آدم آزادی نيست چنانچه يه بی دين که قدرت انجام کاری رو که گناه نمی دونه نداره. يکی از مهمترين عواملی که آزادی انسان رو ازش سلب مي کنه اعتياده يا همون عادت. من به شخصه بين اعتياد به مواد مخدر و ديگر عادات زندگی تفاوتی نمی بينم. تنها معياری که عادتی رو برام مخالف آزادی می کنه يا بی ضرر برای اون عامل اختياره. اگه يه معتاد به مواد مخدر يا يه سيگاری می خواد اين عادت رو داشته باشه و داره و در اين خواستش هم با خودش صادقه و خودش رو فريب نمی ده، هيچ کس نمی تونه متهمش کنه که آدم بی اراده ايه و آزاد نيست. اوني که بده اينه که معتاد از اعتيادش راضي نباشه و بخواد ترک کنه اما اراده، قدرت و اختيارش رو نداشته باشه. ضرر سيگار ممکنه برای کسی که به روح و روان و فکر و ذهن اهميت بيشتری مي ده به هيچ وجه ضرر معتنابهی در زندگی نباشه و ترجيح بده کمتر زنده بمونه اما بهتر (اگه سيگار در اين بهتر بودن نقش داره). و يا براي شخص سيگاری ديگه ای همين ضرر دردی باشه که به خاطرش مدام با سيگار کشيدن خودش در کشمکشه ولی نمی تونه از اسارت اين عادت خودش رو رها کنه.
   پس عادت می تونه مهمترين دشمن آزادی باشه وقتی جوشيده از خواست صادقانه ی درونی نباشه و يا در کنار آزادی قرار بگيره و مصداق و جلوه ی زيبايی از اون باشه وقتی خودخواسته باشه و عين اختيار. از اين مرزبندی های سطحی جوامع انسانی که "بيشتر زنده موندن" و "کميت زندگی" رو اصلی ترين معيار قرار می دن بايد فاصله گرفت.

 

پی نوشت:

   دوستای خوبم نسبت به یک سری از واژه هایی که تو این پست به کار بردم به طور خاص اعمال نظر کرده اند. حلزون به تعریفم از "آزادی" و نسبت اون با "قدرت"، علیرضا به "خود"، شیدا به "باور" و "اعتیاد به شناخت" و یحیی به یکی دونستن "عادت" و "اعتیاد" اشکال هایی وارد کرده اند که خوندنیه. فکر کنم برای این پست بهترین لینک مرتبطی که بتونم بهتون معرفی کنم همین لینک نظرات پایین پست باشه. پیشنهاد می کنم در ادامه ی حرفای من حتما بخونیدش. مرسی

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 12:57  توسط " آ ز ا د" | 

توهمی به نام عدل

 

جوابی دوستانه برای آخرین پست شیدا:  "شوخی ای به نام عدل"

 (http://goddesses.persianblog.com/)

 

عدل واژه ی قشنگیه اون قدر قشنگ که یه رئیس جمهور می تونه خیلی راحت با وجود تفاوت های آشکارش در عقیده با مردم فقط با شعار قرار دادن این واژه رای بیاره و در صدر مسند سیاست یه کشور بشینه! اما عدل به این سادگی معنا نمی شه. عدل رو معنا می کنن یکسانی همه -لایق و نالایق٬ قوی و ضعیف٬ دارا و ندار- در بهره مندی از امکانات اقتصادی و فرهنگی در حالی که اصلا این طور نیست. معنای لغوی عدل که اصلا واژه ای عربیه اینه که "اعطاء کل ذی حق حقه" یعنی به هر کسی به تناسب حقش بدن نه اینکه همه مساویند. حالا می مونه بخش سختش که تشخیص محق بودن یا نبودنه که جای اختلاف و دعوا همین جاست. یکی پیرو فلسفه ی اراده ی معطوف به قدرت نیچه است و میگه کسی که قدرت بیشتری داره محقه و یکی پیرو فلسفه ی مارکسه و میگه اونی که بورژوا نیست و "ندار"ه محقه. یکی می گه اونی که دیندار تره محقه و یکی مث افلاطون می گه اونی که دانشمند تره و نخبه تر و... و... و...

من در موضعی نیستم که بخوام تعیین کنم کدوم یکی از این ها درسته اما می تونم نظری رو که خودم از همه بیشتر می پسندم بگم. در این مورد اعتقاد من کمی خطرناکه و بلافاصله ممکنه اتهام فاشیست بودن و یا دیکتاتور بودن رو بهم بجسبونه اما خوب اتهام مهم نیس مهم اعتقاده. کسی که بدنامی رو دوست داشته باشه از این چیزا هراسی نداره! درست حدس زدین من نظر نیچه رو می پسندم. یعنی اینکه قدرت انسان رو محق می کنه و آدم ضعیف حتی اگه قربانی باشه و در ضعف خودش مقصر هم نباشه محکوم به نابودیه! درسته هیچ انسانی که یه جو عاطفه و انسانیت داشته باشه به مرگ یا گرسنگی دیگری راضی نمی شه اما یه چیز مهمتری این وسط وجود داره و اون منطقی فکر کردنه. نباید احساساتی بود. مدینه ی فاضله ای که توش هیچ گرسنه و بینوایی نباشه یه خیال بیش نیست و تحقق خارجی پیدا نمی کنه. چاره ای نیست از اینکه متوسل بشیم به قاعده ی "اهم" و "مهم". تو تزاحم این دو قطعا "اهم" ارجحه. "مهم" زندگی و رفاه اقلیتیه که ندار محسوب می شن و "اهم" رشد و اعتلای اقتصادی و فرهنگی یک جامعه. از پولدار دزدیدن و به فقیر دادن جز انحطاط و رکود یه جامعه اثر دیگه ای نداره. باید فقرا رو پولدار کرد نه پولدار ها رو فقیر! ولی خوب واضحه که این وسط یکی داره قربانی می شه اما مگه بهترین روش جامعه داری فعلی که اسمش دموکراسیه همین نقص رو نداره؟ دموکراسی یعنی حق با اکثریت و مسلما یه عده این وسط فقط و فقط چون اقلیتند قربانی می شن. این به هیچ وجه شیوه ی حکومت داری کامل و عادلانه ای نیس اما مگه راه بهتری هم وجود داره؟ باید آرمان خواه بود اما منطق گرا. آرمان خواهی غیر عقلانی نتیجه ای نداره جز یه هیجان احساسی که با شکستی قاطع به هیجان مخالفتی کاملا در تضاد با تفکر قبلی بدل می شه. انقلاب پشت انقلاب و آخرش هم رسیدن به همون نقطه ی اول. دور باطل. همه و همه فقط به خاطر توهمی به نام عدل...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:50  توسط " آ ز ا د" | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ما از دشمنی مفهوم و هم واژه بیزاریم
ما هم آغوشی اضداد را طالبیم
ما عاشقیم
و کعبه ی سیاه و سفید عشقمان
یین و یانگ است
...
هنر آزاد یعنی هنر بی باید.

پیوندهای روزانه
دیکشنری آنلاین
جامعه ی فیگوراتیو
محمود فرشچیان
سینمای کلاسیک
Anti Filter
آریانپور
برونو بوزتو
مسعود بهنود
tinypic
آوای آزاد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
سینما
اندیشه
دل نوشته
تئاتر
سینما-اندیشه
عکس
پیوندها
همراهان همیشگی:
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
بدنام (حمید) / وبلاگ قبلی من
Justice (شیدا)
ThirdMan (یحیی نطنزی)
برخورد نزدیک از نوع سوم (عبدالمحمد بابایی)
گرگ صابونی (مریم پالیزبان)
A Small Good Thing (بهار)
سخنان ناگفته ي من (دريا)
همه ي سختگيري هاي من (سخت گير)
دغدغه های یک منتقد(دیوید)
رویابین ها (ساسا و مینا)
پرده شیشه ای
دلبستگی (تنها)
ذهن زیبا (کژوان)
چیزی شبیه آن (مصطفی)
هفت (وحید)
آسماني تیره (صدف)
Game Over (دانیال)
یادداشت آزاد (آزاده)
یاران حلقه
سورنا
فراسوي نيك و بد
آرمان (محمدرضا محقق)
گرای نقره ای (ایلیا شریفی)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیگر دوستان:
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
همشهری کاوه (کاوه)
سینمای ما (امیر قادری)
آساک آرت (ابی)
ماهی مشکی (باقر)
آرایشی عاشقانه (شهلا)
تاریخ سینما (محمد رضا)
ت ا ل ا پ (علی)
ويرگول (reza)
dehak baroon (احمد)
فیلسوف نقابدار (نقابدار)
فیلم نوشته ها (هوشنگ گلمکانی)
هبوط در تنهایی شریعتی (مهدی، نفیسه، آزاده)
گلچین (وبگرد)
پیچش (وحید)
ماه بالاي سر تنهايي ست (عيسا)
غم خاطره (هامان)
coming soon (مينا اكبري)
سرپیکو
فيلم كامنت
خشت و آينه (پرويز)
گریه کن ... (مسافر)
سینما زندگی است (الهام)
نگاه شخصی من (محمود)
سینمای نوین (زردشت)
سکانس (فرهاد)
آزادمرد
يه امردادی از آفتاب (الینا)
نگارش هذیونیات یک ابله (طراوت)
کلمات (هادی)
روزی روزگاری سینما (مصطفی)
دیگر (وبلاگ ادبیات و هنر)
دیگر (فتو بلاگ)
عکس های صابونی (آرمین صابونی)
استالاگ هفده (بهنام)
ناقصات العقول (سمیه)
بهروز
سلام سینما (آرش)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM