![]() |
![]() |
|
| آخر، پر و بالی بزن، بشکن قفس را .:::. آزاد باش این یک نفس را |
|
تحول یا تغییر؟ یکی از مسائلی که مدت ها ذهنم رو مشغول کرده بود این بود که آیا انسان قابلیت تحول پیدا کردن داره یا اینکه حال و آینده اش بر اساس گذشته ای که داشته قابل پیش بینیه و در واقع ریشه های عملکرد هر انسانی رو می شه در گذشته اش جستجو کرد. همین تردید باعث شده بود برای تئوری های روانشناسانه ی فروید و تاکیدش بر نقش مهم ناخودآگاه و شخصیت شکل گرفته ی شخص بر رفتار آیندش ارزشی قائل نباشم. از یه طرف تجربه ی شخصی و حتی جمعی این تئوری ها رو به اثبات می رسوند و از طرف دیگه جبر محتومی که همراه داشت و مغایر با آزادی و اختیار انسان بود برام پذیرفته نبود. یاد این دیالوگ بدنام می افتادم وقتی آلیشیا به دولین می گه: "چرا به اون ذهن پلیسیت کمی استراحت نمی دی؟ هر بار که تو چشات نگاه می کنم همه ی افکارت رو می خونم. یه هرزه همیشه هرزه اس یه مجرم همیشه مجرم!" این تردید ها همچنان ادامه داشت تا روزی که فیلم "تاریخ خشونت" دیوید کراننبرگ رو دیدم. این فیلم به بهترین بیان ممکن جواب این سؤالم رو داد. اینکه انسان نمی تونه "متحول" بشه اما ثابت هم نمی مونه بلکه کاملا مستعده برای "تغییر". مث انگور که تبدیل به شراب می شه به ظاهر تغییر ماهیت می ده اما در واقع این طور نیست. تغییر حاصل شده نه تحول. انگور به چیزی تبدیل شده که برخی خواص انگور رو هنوز داراست اما حالا تاثیر دیگه ای غیر از تاثیر انگور داره یعنی خاصیت مست کنندگی. جوئی کیوساک (نام قبلی شخصیت اول تاریخ خشونت) تبدیل به تام استال (نام جدید) شده. به ظاهر متحول شده و دیگه آدم کش و خشونت طلب نیست اما نه این فقط یه تغییره. تام همون خصائص جوئی رو داره که حالا رنگ دیگه ای به خودشون گرفته اند. قبلا اگه برای پول یا لذت آدم می کشت الان برای دفاع از جان همنوع و بخصوص دفاع از حریم خونوادش آدم می کشه. عمل یکیه اما با دو اثر متفاوت.
حالا خیلی خوب می شه همون جمله ی آلیشیا رو نه کاملا موافق اما تا حدی مرتبط با این نظریه دونست. آلیشیا عوض می شه اما نه اینکه دیگه اعمال گذشته اش رو تکرار نکنه بلکه حالا همون اعمال رو با هدف دیگه ای مرتکب می شه. با هدف وطن پرستی! و یا چون معشوقش این رو ازش خواسته! همین نکته ی ظریف باعث می شه بدنام بر خلاف ظاهر که به نظر می رسه پایان خوش داره مضمونی به شدت تلخ داشته باشه. آلیشیا متحول نمی شه فقط تغییر می کنه اون هم نه تغییری که چندان خوشایند باشه. بدنام گذشته حالا خوشنام شده اونم خوشنام برای ذهنیت مطلق انگار پلیسی! فقط همین!!! شخصیت ادی (همسر تام) هم قابلیت تأمل زیادی داره. این زن قانون خونده است و وکیل، اما با این حال در نوع خودش خشونت طلبه و این خشونت طلبی در رفتار جنسی با همسرش نمود پیدا می کنه. چه بسا اصلا همین وجه اشتراک این دو باعث شده بتونن زندگی خوبی داشته باشن و بعد از فاش شدن هویت واقعی تام این زندگی بتونه ادامه پیدا کنه (فیلم اشاره ی قطعی به این ادامه یافتن نداره اما شواهد همین گزینه رو تایید می کنن). تغییر، ناگزیر از سرکوب ناخودآگاهه و این به این معنا نیست که اشتباهه. اگه قرار باشه ارزشگذاری ای صورت بگیره انکار ناخودآگاهه که نادرسته نه سرکوبش به قصد تغییر اونم سرکوبی که رنگ تازه به ناخودآگاه می ده. ناخودآگاه، تحول پیدا کردنی نیست اما تغییر پذیر، چرا.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 14:20 توسط " آ ز ا د" |
|
|
ورای پوسته
برتولوچی از اون کارگردان هاست که حسابی بدنامه! طوری که وقتی فیلمی ازش می دی دست کسی حتما باید جوانب احتیاط رو در نظر بگیری و بگی: مراقب باش کجا و با کی می بینیش! واسه همین خیلی از سینما دوستان اخلاق گرا معتقدند صحنه های جنسی فیلماش اضافیه و اصلا لزومی نداره اینقدر به روابط جنسی و برهنگی نزدیک بشه. نمونه ی بارزش فیلم "رویابین ها" یا "خیالباف ها" یا "رویازدگان" یا همون "دریمرز" خودمونه با اون اینسرت خفنش! که تو کمتر فیلم سینمایی معتبر و خوب مثلش رو دیده ام. قضیه طوری شده که دیگه به فیلمای برتولوچی می گن: "مینی"!!! اما این به نظر من فقط پوسته ی ماجراست. برای فهمیدن نگاه آدم متفاوتی مثل برتولوچی باید عمیق تر کاراشو بررسی کرد. "زیبای ربوده شده" رو شاید خیلی دیر اما تازه دیدم و شباهت زیادی که تو تِم "بکارت" با "دریمرز" داشت خیلی توجهم رو جلب کرد. برتولوچی برای تصویر کردن خوبی و زیبایی که مد نظرشه فضایی خلق می کنه به نهایت زشت و وقیح. شاید چون تنها راه درک زیبایی رو تقابل کامل اون با زشتی می دونه و این چه بسا نشأت می گیره از نگاه نسبی اش به زیبایی. نگاهی که دست کم تو زمانه ی ما به نظر می رسه گریزی ازش نباشه. اگه اون روابط جنسی آشکار و دریده ی "زیبای ربوده شده" نبود ما چطور می تونستیم زیبایی صحنه ی آخر فیلم رو درک کنیم؟ صحنه ای که کاملا عاطفیه با اینکه در بستر یه رابطه ی جنسی نشون داده می شه. من این صحنه رو معادل "بوسه" تو فیلم های کلاسیک می دونم. به همون لطافت به همون زیبایی و به همون سرشاری از احساس پاک انسانی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 تیر1386ساعت 15:13 توسط " آ ز ا د" |
|
![]()
امروز در اين شهر چو من باري نيست آورده به بازار و خريداري نيست آن كس كه خريدار بدو رايم نيست آنكس كه بدو راي خريدارم نيست همه چيزي كه مي خوام تو اين نوشته بگم درباره همين دو بيت خيامه كه به بهترين شكل مساله ي سرنوشت و جبري بودنش رو مطرح كرده. عجيبه هميشه يه جور ديگه اتفاق مي افته جوري كه انتظارش رو نداري در حالي كه بايد داشته باشي چون بارها و بارها ديدي كه زندگي هميشه همينطور بوده و خواهد بود. هميشه همه چيز اون جوري كه دوست داري نمي شه. خوب درسته يه جاهايي اين به نفعت تموم مي شه و بايد از تقدير سپاسگذار باشي اما هميشه كه اينطور نيس. خيلي ها سعي مي كنن با دلايل پفكي اختياري بودن زندگي رو برامون ثابت كنن از جمله معلم هاي ديني و معارف كه از اول دبستان تا آخر دانشگاه همين رو مي خوان تو كله مون فرو كنن. اينكه ببينين بچه ها اگه مجبور بودين كه نمي تونستين تصميم بگيرين چه كار كنين. من اگه الان تو سر شما نمي زنم معنيش اينه كه اختيار دارم و جبري در كار نيس! مسخره اس. با مثال هاي جزئي سعي مي كنن يه كليتي رو كه اصلا نمي شه توش شك كرد جور ديگه اي وانمود كنن. درسته من اختيار دارم كه جزئيات زندگيم رو خودم انتخاب كنم اونم تازه نه همه اش رو. ولي يه جبر بزرگي هست كه همه ي اين اختيار هاي كوچيك رو بي ارزش مي كنه و اون مرگه. من مختارم خوب باشم، بد باشم، از جام بلند شم، بشينم سر جام، بزنم تو سر تو يا ببوسمت و برات لاو بتركونم اما فقط اگه نميرم و زنده باشم! چه فايده؟ اين به نظر شما اختياره؟ بگذريم. سينما پاراديزو از اون نمونه هاس كه از اين تقدير، تقدير كرده! النا دير مي رسه سر قرار با سالواتوره و اين يه آينده رو براي سالواتوره عوض مي كنه. يه عشقش رو ازش مي گيره اما عشق بزرگتري رو براش جايگزين مي كنه كه اون عشق بزرگتر سينماست. آلفردو تو اين فيلم يه ديالوگ داره كه فكر كنم مي شه كنار اون شعر خيام كه بالا نوشتم تيترش كرد. به توتو (سالواتوره) مي گه: با همه احترامي كه براي خدا كه دنيا رو تو دو يا سه روز آفريد قائلم من اگه جاش بودم بيشتر طولش مي دادم... بهتر مي ساختمش!
![]()
اگه تو فيلم هاي خوب سينما دقيق بشيم مي بينيم كه اين مساله ي تقدير هميشه نقش كليدي تو پيشبرد داستان ها داره. اگه پست هاي قبليم رو خونده باشين حتما متوجه شدين كه اكثر فيلم هايي كه من مي پسندم همين درونمايه رو دارن. مرگ و دوشيزه ي پولانسكي، محله ي چيني ها و تس پولانسكي، كازابلانكا، پالپ فيكشن، فريدا و... . پايان خيره كننده ي كازابلانكا رو ببينيد، پايان غم انگيز تس و فريدا و محله ي چيني ها رو. همه اش به خاطر سرنوشت. چيزي كه نمي شه باهاش در افتاد. اگه هميشه تقدير به بدي ختم مي شد حتي مي شد بهتر بهش اميدوار باشيم چون حداقل نوعي عدالت وجود داشت اما اين طور هم نيست. بي عدالتي محضه يكي به اوج مي رسه و يكي به قعر نه چون حقش بوده نه چون بازگشت عمل خودش بوده فقط چون سرنوشتش اينطور رقم خورده بوده. به قول تس "يه قرباني هميشه قربانيه". از روز اول هستي اين داغ رو پيشونيش خورده و گريزي هم ازش نداره.
![]() ادبيات نمايشي يونان قديم هم كه به عنوان پيشينه ي تاريخي ادبيات جهان ازش ياد مي شه همه مي دونيم كه حول همين محور مبارزه ي انسان با سرنوشت مي گذره كه اغلب هم اين سرنوشته كه پيروزه. به هر حال با احترامي كه براي كسايي كه خلاف من فكر مي كنن قائلم من دنيا رو همينطور مي بينم. همين قدر تيره، همين قدر ناجوانمردانه، همين قدر ناعادلانه و همين قدر تلخ... مسلما خوشحال مي شم دوستاي وبلاگي خوبم اگه جزء اين مخالف هام هستن نظرشون رو بگن كه حتما تجربه اي مي شه كه به اندوخته هاي تابحالم اضافه مي شه و كمكي مي شه به نگاه بهترم به زندگي. مسلما هميشه روشني بهتر از تيرگيه. اگه گاهي سياهي رو ترجيح مي ديم براي نا اميد شدن از نور و اميده نه چون يأس و نااميدي و سيه بيني زيباتره... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 11:10 توسط " آ ز ا د" |
|
|
این گروه خشن و وحشی دوست داشتنی...
![]()
مدت هاست که بدنامی رو دوست دارم و همونطور که خیلی هاتون می دونین اسم وبلاگ قبلیم هم بدنام بود. بالطبع فیلم محبوبم هم بدنام هیچکاک بود و متن سرتیتر وبلاگم این دو بیت از حافظ: گر همچو من افتاه ی این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین و گرنه بدنام شوی در کل رعایت آداب اجتماعی٬ با ادب بودن٬ خوشنامی و این چیزا مدتهاست برام بی معنا شده چون به نظرم این مفاهیم کلی که بدون اینکه درست تعریف بشن فقط بنا به عرف زمانه مسلم فرض می شن و بهشون عمل می شه انسان رو از انسانیت دور می کنن تا اینکه براش ارزش محسوب بشن. "این گروه خشن" یا "دسته ی وحشی" سام پکین پا هم همونطور که از اسمش پیداست می خواد روایت زندگی یه عده آدم وحشی رو بکنه یعنی از همین ابتدا این صفت در نظر ما بد رو بهشون می چسبونه اما وقتی فیلم رو می بینی متوجه می شی که اون اندازه که آدم های اصلاح طلب اون جامعه وحشی اند این گروه بی ادب و بی نزاکت که یه سر دسته ی چرک و پرک به اسم "پایک" دارن خشن نیستن و بالعکس همین سردسته ی سبیلوی چاق (با بازی ویلیام هولدن) عاطفی ترین و دوست داشتنی ترین این آدمهاست. آدم های خوب لزوما نباید خوب نما باشند یا به عبارت بهتر خوشنام. اتفاقا اونی که به خوبی یه آدم ارزش می ده اینه که براش کوچکترین اهمیتی نداشته باشه دیگران در موردش چی فکر می کنن و چی می گن. این آدمه که شخصیت داره و یه چهره ی غیر فتوژنیک رو که حتی با گریم به هم ریخته تر هم شده به یه کاراکتر محبوب و موندگار بدل می کنه. از این کاراکتر ها دور و برمون زیاده اما با عینک کثیف عرف و قانون و اخلاقیات جامعه مون هیچ وقت قادر به دیدنشون نخواهیم بود...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:48 توسط " آ ز ا د" |
|
|
بکارت
![]()
"تس" پولانسکی داستان یه دختر معصوم پاکه به اسم تس که بکارتش با یه اغفال و تجاوز ازش گرفته می شه. تس عوض نمی شه و همون دختر پاک و معصوم باقی می مونه اما با این تفاوت که حالا بدنامه و باکره نیست. تس برخلاف دوستاش دوری از مرد ها رو انتخاب می کنه و علاقه ای به عشق نداره چراکه یه بار شکل دروغین و وحشتناکی از اون رو تجربه کرده. تا اینکه یه روز یه عاشق سوار بر اسب سفید! پیدا می شه که توجه معمول مردها رو به دخترها نداره و فقط تس رو دوست داره. از تس تقاضای ازداج می کنه و تس که به امید جبران اون تجربه ی تلخ گذشته، دوباره عاشق شده ، قبول می کنه. یه روز، مرد، صادقانه از رابطه ی گذشته اش با یه دختر می گه و تس که خوشحاله از این صداقت و خودش هم می خواد با شوهر صادق باشه و نمی خواد اونو فریب داده باشه صاف و صادقانه جریان تجاوزی رو که بهش شده برا شوهر تعریف می کنه. این صداقت همان و رها شدنش از طرف شوهر همان. تس تنها می شه. تنهای تنها. اونقدر که بازگشت دوباره ی شوهر و ابراز پشیمانیش هم دیگه نمی تونه این تنهایی رو از بین ببره. تس در همین تنهایی غم انگیز٬ مظلومانه می میره... تس به شکل عجیبی حال و هوای ایرانی داره. مسئله ی بکارت دختر به همین اندازه و یا شایدم بیشتر تو جامعه ی ما مهمه. مرد هر جور رابطه ی جنسی با زن می تونه داشته باشه و اصلا هم براش سابقه ی بد محسوب نمی شه اما زن نه. مرد حق داره دروغ بگه و زن نه و تازه زن به خاطر صداقتی که مجبوره داشته باشه هم بهای سنگین باید بپردازه. تس و بدنام از محبوبترین فیلم های من هستن چون هر دو در باره بدنام هایی اند که خوبند و خوشنام هایی که بدند. وقتی ارزش ها وارونه تعریف بشه خوب و بد هم وارونه باید معنی بشه. بکارت کوچکترین ارزشی برای یه زن نباید به حساب بیاد. نمی فهمم چرا اینقدر تو مسیحیت می گن باکره ی مقدس و بهش می نازن! مریم اگه خوب بوده به خاطر منش و فکر و رفتار و عملش بوده نه بکارتش. همه ی این ها تو جامعه ی ما به خاطر یه عرف مسخره هست که اسم حسادت مرد رو می ذاره غیرت و ارزشش می دونه. بدبختی اینه که دخترا هم خیلیشون اینو باور کردن و خوششون میاد. نشنیدین تا حالا اگه یه پسر به دوست دخترش بگه موهات رو بکن تو دختره اگرم به ظاهر بگه به تو چه! ته دل یه جوریش می شه و از غیرت! دوست پسرش خوشش میاد؟!!! بکارت به هیچ وجه ملاک سنجش پاکی و ناپاکی دختر به حساب نمیاد. اینو پاکی و معصومیت الهه وار تس ناباکره ثابت می کنه... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:46 توسط " آ ز ا د" |
|
|
اعتراف
![]()
پائولینا (سیگورنی ویور): من اونو گیرش انداختم جراردو و اون بدترین کسانی بود که می خواستم گیرشون بندازم. بقیه ی اونا یه مشت گردن کلفت اوباش بودند. از اونا نمی شد توقعی داشت اما این نامرد یه دکتر بود... ناسلامتی اومده بود اونجا مطمئن بشه که اونجا منو نمی کشند، درباره ی علم و فلسفه صحبت می کرد، همه اش دوست داشت از نیچه صحبت کنه... من نمی خوام اونو بگام، نمی خوام بکشمس، می خوام... می خوام که اون باهام حرف بزنه... می خوام که اعتراف کنه...
همیشه با مسئله ی اعتراف به گناه که باعث آمرزیده شدن تو دین مسیحیت می شده مشکل داشتم. با خودم می گفتم چه معنی داره آدم گناهش رو پیش کسی اعتراف کنه. شاید دلیل این مخالفت نظر اسلام راجع به توبه بوده و اینکه بخششی اگر قرار باشه صورت بگیره باید از طرف خدا باشه و هیچ بشری هم لازم نیست از گناه آدم بویی ببره ... تا اینکه چند روز پیش سه بار دیگه فیلم «مرگ و دوشیزه» پولانسکی رو البته این بار بعد از خوندن نمایشنامه ی آریل دورفمان دیدم. حس عجیبیه که با همه ی ادعاهای دموکراسی تو اون موقعیت همه اش منتظری پائولینا یه گلوله تو مغز دکتر میرندا خالی کنه تا دلت حال بیاد! همون چیزی که ما تو اسلام بهش می گیم حد و برای زناکار به عنف جایزش می دونیم. اما داستان به شکل عجیبی این انتظار آدم رو در هم می شکنه و نشون می ده که تنها چیزی که برای یه قربانی تجاوز جنسی مثل پائولینا مایه ی آرامشه اعترافه . آره اعتراف اونم از کسی که کپسول ادعا بوده بالاترین مجازاته. اینو پائولینا خوب می فهمه و براش تلاش می کنه. صداقت برای من یکی که تو زندگی اصلی ترین اصل بوده و روز به روز هم به اصالت این اصل بیشتر معتقد می شم. صداقت داشتن سخته خیلی سخت بخصوص برا کسی که کاری انجام داده که خیال می کرده این اصل روزگار رو با کارش له کرده و حالا می بینه گریزی از صداقت و از اعتراف به گناهش نداره. اعتراف بالاترین تاوانیه که یه گناهکار برا گناهش می تونه پس بده بخصوص اگه گناهکارش از نوع پر مدعا و دانشمند و فیلسوف باشه... ولی هنوز با یه چیز دیگه تو مسیحیت مشکل دارم اونم اینکه اگه اعترافیم بایستی صورت بگیره طرف اعتراف باید کسی باشه که قربانی شده نه روحانی مثلا مهذب کلیسا!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 15:46 توسط " آ ز ا د" |
|
|
|
به طور كلي لازمهي هر نوع بندگي عارفانه، شناخت كامل و وافي از معبود است و لازمهي هر شناخت كاملي تغيير مشهود در عمل، ناشي از آن شناخت. به بيان ديگر شناخت منهاي عمل و عمل منهاي شناخت، هيچ يك كامل نيستند چراكه اين دو لازم و ملزوم و مكمل يكديگرند. همانطور كه لازمهي بندگي عارفانه خدا علاوه بر شناخت صحيح ذات و صفات خداوند، عمل بر اساس همان صفات شناخته شده و نيك الهي است و چون شناخت حقيقي لاجَرَم در عمل نمود پيدا خواهد كرد، شناخت شيطان نيز در صورتي حقيقي و كامل خواهد بود كه ثمرهي آن در عمل ديده شود و بندگي عارفانه شيطان هم عبارت است از شناخت به علاوه عمل، و اگر عمل در بندگي خدا ترك رذيلتها و انجام نيكيها است در بندگي شيطان انجام رذيلتها و ترك نيكيها است كه در قالب عمل مصداقي شهوتپرستي بيان ميشود. در فيلم دروازهي نُهم "ليانا" نمايندهي بندهي متكي بر عمل صرف است و "بالكان" نمايندهي بندهي متكي بر شناخت صرف و اين ادعا را ديالوگ بالكان خطاب با ليانا و شركتكنندگان در جلسهي او به وضوح ثابت ميكند.
بالكان (خطاب به شركتكنندگان): سخنان نامفهوم ... سخنان نامفهوم ... به اطراف خود نگاه كنين. چي ميبينين؟ يه مُشت دلقك با لباسهاي تجملي، فكر ميكنين كه شاهزادهي تاريكي واقعاً حاضر ميشه ظهور كنه در مقابل آدمهايي مِثل شما؟ تا حالا كه هرگز نكرده و هرگز هم نخواهد كرد. هرگز. از روي كتابش بخونين اما شما هيچ از قدرت واقعي اون خبر ندارين... (خطاب به ليانا) تو تحت نام ارباب خودت را در اختيار اقدامات مضحك و اعمال ناشايست شهواني پير كردي ... .
و اما "كورسو" كه شناخت بالكان را داراست و راز سه نسخه كتاب نُه دروازه را هم او در اختيار بالكان قرار داده، با فرستادهي خاص شيطان كه همان دختر چشمسبز است از آزمونِ عمل موفق بيرون ميآيد و بندهي برگزيدهي شيطان ميشود. با كولهباري از خصلتهاي شيطاني و از همه مهمتر شناخت و عمل (شهوت) كه عناصر اصلي حكاكي نُهم اصلي هستند. حكاكي نهم، حكاكي مكمل هشت حكاكي قبل و كليد ورود به قلمروي شيطان كه مهمترين عناصر تصويري آن، برهنگي و كتاب هستند كه اولي به عامل شهوت و دومي به عامل شناخت اشاره دارند.
ديگر عاملي كه كورسو را در راه رسيدن به مقصد ياري ميكند گذر عملي و نه لفظي از هشت دروازه قبل است -چيزي كه بالكان از آن غافل بود- و بدست آوردن كليد دروازه نُهم كه جز با كمك دختر چشمسبز امكانپذير نبود. موجودي كه انساني عادي نيست. نيمه شيطان است و فرستاده خاص شيطان براي حفاظت از كورسوي برگزيده.
به بيان ديگر، شيطان خود، كورسو را براي بندگي عارفانه خويش برميگزيند. از همان ابتدا و حتي بدون خودآگاهي او.
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ما از دشمنی مفهوم و هم واژه بیزاریم
ما هم آغوشی اضداد را طالبیم ما عاشقیم و کعبه ی سیاه و سفید عشقمان یین و یانگ است ... هنر آزاد یعنی هنر بی باید. |
| پیوندهای روزانه |
|
دیکشنری آنلاین جامعه ی فیگوراتیو محمود فرشچیان سینمای کلاسیک Anti Filter آریانپور برونو بوزتو مسعود بهنود tinypic آوای آزاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان سینما اندیشه دل نوشته تئاتر سینما-اندیشه عکس |
|
RSS
|